رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

امشب این سایت رو در شرایط فیلتر دیدم و دچار شوک هستم تعجب

www.golshirifoundation.org

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بعضی از داستانهای کوتاه قدیمی مثلا مال رسول پرویزی رو که میخونم میبینم که بعضیهاشون مثل نوشتن یک پست در یک وبلاگ هستند.

فکر میکنم اگه رسول پرویزی زنده بود و الان هم دستی در قلم داشت بیشتر از نویسندگی به وبلاگ نویسی شهره میشد.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

با گوش کردن به اخبار پزشکی و یا ورق زدن مجله سلامت خیلی راحت میشه فهمید که وضعیت سلامت زنان ایرانی اصلا خوب نیست. همین امروز توی مجله سلامت از رشد 100 درصدی سرطان پستان توی ایران نوشته بود.

اگه از یه پزشک بپرسید میگه این بیماریها دلایل مختلفی داره مثلا وراثت، عدم رعایت بهداشت, عدم آگاهی.

اما طبق نظر لوییز هی اصولا منشا هر بیماری ذهن خود ماست و اعتقاد داره که کلا بیماریهای زنان ناشی از اینه که زنها از جنسیتشون راضی نیستند!

فقط یه لحظه فکر کنید چند بار این جمله ها رو از خانمهای کشورمون اعم از تحصیل کرده و کم سواد و بی سواد شنیدیم.

- زن جماعت بدبخته

-زن که نمیتونه.  یه دنده اش کمه.

- از زن بر نمیاد.

-اون بدبخت که دو تا دختر بیشتر نداره.

 

با این طرز فکر جای تعجب نداره که وضعیت بیماریهای زنان توی کشورمون اینه که میبینیم.

پس بهتره که برای سلامت خودمون هم شده دست از این حرفا و افکار صد تا یه غاز برداریم.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

هر کس میره کلاس آواز فکر میکنه شجریان میشه.

هر کس رشته روزنامه نگاری قبول میشه خودش رو فالاچی تصور میکنه.

هر کس مترجمی زبان میخونه از همون اول خیال میکنه اسمش روی جلد یه کتاب پرفروش چاپ میشه.

و این داستان شامل حال همه تخصصها هست.

فکر کنم من جز معدود آدمهایی بودم که از اول که رفتم دانشگاه میدونستم هیچ مهندس تحفه‌ای نمیشم.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

پیرو پست قبلی یه کم بیشتر که فکر کردم. نظرم عوض شد. مثلا پادشاهان قاجار زیاد آدمهای جالبی نبودند تا تونستند هم بچه دار شدند ولی خیلی از نوادگانشون آدمهای برجسته ای بودند. مثلا غلامحسین بنان ، محمد مصدق ، مریم فیروز

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

امروز شبکه من و تو یه برنامه جالب درباره چنگیز خان داشت.

کلی درباره خشونتش، کشورگشاییها و قتل عامهای وحشتناکی که انجام داده بود گفت.

اما نکته جالبش این بود که میگفت چنگیز خان هر جا رو که فتح میکرد و ملت رو از دم تیغ میگذروند زیباترین دختران رو دستچین میکرد و به حرمسراش میفرستاد و اونقدر در طول زندگیش بچه به وجود آورد که الان 32 میلیون نفر از جمعیت کره زمین یعنی از هر 200 نفر یک نفر از نوادگان چنگیزخانه. این کشف رو پژروهشگران ژنتیک انجام دادند.

به این فکر میکنم که اون دخترهای زیبای دزدیده شده احتمالا خونواده هاشون کشته شده بودند و شهرهاشون ویران پس احتمالا نه تنها عشقی نسبت به چنگیز خان نداشتند بلکه ازش متنفر هم بودند. میگن که احساس قلبی مادر نسبت به همسرش روی شخصیت بچه‌ای که به دنیا میاد تاثیر میزاره.

حالا تصور کنید ترکیب زیبایی به اضافه توحش همراه با چاشنی نفرت چه نسلی رو به وجود آورده بوده!

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

من فکر میکنم بیشتر آدمها از اینکه براشون تعیین تکلیف بشه خوششون میاد. فقط ببینید چند تا ایمیل و کتاب دست آدم میرسه که توش از افعال امری استفاده شده.

از افراد منفی دوری کنید

مثبت فکر کنید

به خود اعتماد داشته باشید

تو شاهکار خلقتی، تحقیر را باور نکن

از مغزتان کار بکشید

و .....

شاید بعضیهاش خوب باشه اما همین خاصیت آدمه که ما رو سوق میده به شونه خالی کردن از مسوولیت و در نهایت رو دادن به آدمها و یا قشر خاصی از جامعه که فکر میکنند میتونند برای زندگی بقیه تصمیم بگیرند.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

چهارشنبه سوری از اون جشنهاییه که حتی اگه همه با هم تصمیم بگیرند انجامش ندند باز هم من تنهایی میرم و جشن میگیرم.

دیشب  مثل هر سال از آتیش پریدیم بعد هم هفت ترقه و منور و آبشار و زنبور و... اما امسال یه فرق دیگه هم داشت و اون اینکه بالون هم به آسمون فرستادیم.

هر سال از آتیش میپرم و میگم خدایا غصه هام بیافته تو آتیش. امسال علاوه بر اون آرزوهامو با بالون فرستادم به آسمون.یعنی یه قدم جلوتر!

امیدوارم امسال برای همه عالی باشه. غصه ها تموم بشه و همه به آرزوهاشون برسند.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

 

 

چند روز پیشها با یکی از دوستان رفته بودم خیابون کار و تجارت نزدیک ونک.

رفتیم شهر کتاب. دریای کتاب و لوازم تحریر و دفتر  و مداد رنگی. یاد روزهایی افتادم که همه بچه ها از دفترهای به درد نخور مدرسه استفاده میکردند و گاهی لوازم تحریریهای دور و بر خونه تک و توک دفتر خوشگل میاوردند که مدرسه ممنوع کرده بود. من مثل خلها میرفتم میخریدم و برای اینکه عقده ای نشم یه دور هم توی اون دفترها فقط برای دل خودم مشق مینوشتم!

توی شهر کتاب یه کتاب جیبی کوچولو دیدم که فکر میکنم اسمش به یاد اون روزها بود. جلدش شبیه دفترهای بی کیفیتی بود که مدرسه ها در زمان جنگ میدادند. توش هم پر از عکس بود شبیه عکسهایی که بالای این پست گذاشتم. عکسهای اوشین و شامپوی زرد داروگر و...

از شهر کتاب که زدیم بیرون توی خیابون ردیف رستورانهای باربیکیوی مغولی، پاریسی، فست فود، ایرانی و ... آدم رو گیج میکرد. باز هم یاد روزهایی افتادم که بهترین رستوران کل منطقه شمیران رستوران پارک بود که الان شده بانک.

توی بقالی برای خرید یه دونه شکلات باید کلی فکر کنم در حالیکه وقتی بچه بودم حق انتخابی وجود نداشت.

توی خیابون جای پارک نبود. انواع پرادو و مزدا و ماشینهایی که اسمشون رو نمیدونم. وقتی بچه بودم یه پیکان داشتیم و بقیه همسایه ها هم چیزی توی همین مایه ها. مثلا رنو، فیات یا کادیلاک قدیمی.

برام عجیبه که چرا با وجود اینکه رفاه بیشتر شده اینقدر مردم دوست دارند تجدید خاطره کنند. کتاب "به یاد اون روزها" چاپ میشه. مردم میخرند و حتی با حسرت ورقش میزنند. میشینند برنامه 30+ از تلویزیون نگاه میکنند و براش پیامک میزنند و ذوق میکنند.

واقعا چرا اینقدر دوست داریم از اون روزهای سخت یاد کنیم؟

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ] [ ۸:٥٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بچه که بودم توی یکی از قسمتهای کارتون مارکوپولو، یادمه که مارکو پولو توی یه بیابون برهوتی اسیر طوفان شده بود و مجبور شد بین چند تا تخته سنگ پناه بگیره. اون وسط صدای طوفان برای من خیلی جالب بود. با خودم فکر میکردم خدا کنه منم یه روزی یه جایی این صدا رو بشنوم!

نمیدونم این ساختمون شرکت ما رو چه جوری ساختند که حتی وقتی یه نسیم می‌وزه یه صدایی توی شرکت میپیچه که انگار طوفان کاترینا اومده!

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

هر اعتقادی که برگزینید برای شما به حقیقت درمی آید.

الگوها و قالبهای فکری را میتوان عوض کرد.

اگر به ما آموخته بودند که دنیا جایی امن و امان است اعتقاداتی دیگر میداشتیم. میتوانستیم به آسانی بپذیریم که عشق و محبت همه جا هست و رفتار مردم بسیار دوستانه است و همیشه هر چه بخواهم در اختیارم قرار میگیرد.

اگر خواهان زندگی شادمانیم باید از اندیشه‌های شاد سرشار باشیم. اگر میخواهیم از زندگی کامیاب بهره مند باشیم باید اندیشه‌های ما غنی باشند. اگر زندگی شیرین میخواهیم باید از اندیشه های مهرآمیز لبریز باشیم. هر آنچه با ذهن یا با زبان از خود بیرون بفرستیم به همان شیوه به ما باز می‌گردد.

خود را در کافه تریا یا بوفه هتلی بسیار عالی مجسم کنید که به جای انواع ظروف غذا ظروف اندیشه‌ها را چیده اند. آن اندیشه هایی را انتخاب کنید که میخواهید و دوست میدارید. زیرا این اندیشه‌ها تجربه های آینده شما را خواهند آفرید.

بیایید از اندیشه‌هایی که مشکل و رنج می آفرینند دوری کنیم.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ ] [ ۸:٢٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

مرگ بر امریکا

هر چی بدبختی داریم از آمریکاست

آمریکای جهانخوار

اینا شعارها و حرفهاییه که از بچگی شنیدم. توی مدرسه. از صدا و سیما.

اما موضوع اینه که من عاشق فیلمهای آمریکایی هستم. فرقی نمیکنه چه فیلمی باشه. درجه یک یا درجه 5. اسکار گرفته باشه یا تمشک طلایی. حتی از دیدن فیلمهای ضد آمریکایی محصول آمریکا توی تلویزیون خودمون هم لذت میبرم. خیلی از فیلمهاشون به قول دکتر عالمی فیلم گیشه است یا به قول یکی از دوستهام فیلمهای چرند happy end.

وقتی از دید هنری نگاه کنم آره کلی ایراد اساسی میشه گرفت اما من عاشق فیلمهای آمریکایی هستم چون دنبال چیز دیگه‌ای توی این فیلمها هستم.

از دیدن اعتماد به نفس دختر و پسر های 15-16 ساله لذت میبرم. همونهایی که ما میگیم بچه‌است نمیفهمه. از دیدن زن و شوهرهای مستقل که با هم زندگی میکنند و وابستگیشون به هم مربوط به مسایلی غیر از پول و بچه و ترس از طلاقه خوشم میاد. از صراحتشون و از آزادیشون لذت میبرم و از اینکه میبینم همیشه بهترین فیلمهای ضد آمریکایی محصول خود آمریکا است. از اینکه میبینم هر نوع آزادی دارند. هر اسمی روی بچه‌شون میزارند. هر شغلی رو انتخاب میکنند. هر جور آگهی که بخوان توی روزنامه میدن و کسی چیزی نمیگه.

از جامعه‌شون و از اقتصادشون شاید هزار جور ایراد بشه گرفت اما من و البته خیلی‌های دیگه جنبه های مثبتش رو قویتر از جنبه های منفیش میبینیم.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ ] [ ٩:٥٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه سررسید جالب برای سال 91 خریدم. اولش دنبال یه سررسید کوچیک بودم که راحت توی هر کیفی جا بشه. این تقویم رو که برداشتم دیدم هم کوچیکه هم جالبه.

اولش یه صفحه داره اهداف 3 تا 5 سال آینده. بعد اهداف سال 91. چند صفحه بعد هم تقسیم بندی برای هر ماه هست. مثلا اهداف ماه فروردین چیه.

بعدش دیگه سررسید شروع میشه. هر یک هفته توی دو صفحه است. که بالای صفحه نوشته اهداف این هفته چیه. چند خط جا هم برای هر روز. به عنوان سررسید برای سر کار و شرکت خوب نیست و کم جا داره ولی برای کاهای روزانه و برنامه ریزی های خارج از شرکت عالیه.

امروز صبح نشستم یه برنامه ریزی توپ برای سال 91 نوشتم. کارهای ماه فروردین و هفته اول فروردین رو هم نوشتم.

تاحالا هیچوقت توی زندگیم اینقدر دقیق برنامه ریزی نکرده بودم.

برای هر هفته هم مثل شعار هفته مدرسه یه جمله داره!

هفته اول فروردین: بدون هدفگذاری و برنامه‌ریزی به آنجایی میرسیم که الان رسیده‌ایم.

امیدوار شدم. گفتم من تاحالا اینقدر دقیق برنامه ریزی نکرده بودم الان اوضاعم قابل قبوله ببینم سال دیگه با برنامه ریزی چه قدر بهتر میشه.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

آخه اینم شد زندگی

میخوام پست بنویسم میترسم

میخوام کلاه بخرم از علامتهای روش که برای خوشگلی چسبوندند میترسم که متهم بشم به...

میخوام تو یه وبلاگ دیگه نظر بدم میترسم

میخوام یه وبلاگ رو لینک کنم میترسم

میخوام لباس ست کنم بپوشم میترسم از همه چی نه فقط  از گشت ارشاد بلکه از حرفای مردم نادان

میخوام توی اینترنت search کنم میترسم

میخوام تلفن حرف بزنم میترسم

 

 

واقعا بهتون تبریک میگم بالاخره موفق شدید. همه رو کردید تو زندان.

یه چیزی مثل بچه فیلی که از بچگی پاشو با طناب میبندند به درخت و نمیزارند تکون بخوره و حتی وقتی بزرگ میشه اگه یه تیکه طناب به پاش ببندند  میفهمه که نباید جم بخوره.

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیروز داشتم کتاب سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار رو میخوندم. وقتی میخواستم درباره‌اش برای مسیو توضیح بدم گفتم: زیاد جالب نیست تم داستانش مثل کتاب بهار 63 است.

نمیدونم چرا کتابهای جدید ایرانی برای من حس بدبختی و فلاکت رو تداعی میکنه. منظورم از بدبختی، فقر نیست. یه حس خاصیه. مثل غذایی که بوی بد گوشت توش باشه. توی این داستانها انگار همه شخصیتها یه درجاتی غمباد دارند.

یه چند باری هم که تلاش کردم داستان بنویسم حس کردم داستانهای منم اینجوری شده و بوی فلاکت میده. یه کارگاه داستان نویسی هم رفتم داستانهایی که اونجا خونده میشد همین حس رو داشت. درحالیکه خیلی از داستانهای سرشار از فلاکت روسی این حس رو به من منتقل نمیکنه.

نمیدونم این حس رو چه جوری میشه از این داستانها دور کرد. یعنی نمیدونم گیر این قصه‌ها کجاست. همین تمی که توش هست باعث میشه بعد ده صفحه علاقه‌ای به ادامه خوندن نداشته باشم فقط کتاب رو میخونم که نخونده از دنیا نرم.

غیر از مساله غمباد و فلاکت، نویسنده های ایرانی هم یه جورایی دارند خودشون رو محدود میکنند. کاملا معلومه که گرفتار خودسانسوری شدند. البته همونطور که گفتم این مساله کاملا جدا از مساله فلاکت توی داستانهاست. یعنی فکر میکنم حتی اگه خودسانسوری هم نکنند باز هم داستانشون پر از فلاکته.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

گذشته کوچکترین اقتداری بر من ندارد.

برای دور انداختن چند اعتقاد کهنه و قدیمی لازم نیست عصبانی شویم. بگذارید با همان آرامشی که پس از خوردن غذا، خورده ریزها را جمع میکنیم و در ظرف آشغال میریزیم، آنها را نیز به همان آسانی دور بریزیم. آیا شما واقعا حاضرید برای تهیه شام امشب در زباله های دیشب دنبال غذا بگردید؟ آن وقت حاضرید با جستجو در آشغالهای کهنه ذهنی تجربه‌های فردای خود را بیافرینید.

یک اعتقاد محدود کننده که باید کنار گذاشته شود:

من آنقدر که باید خوب نیستم.

مراجعی دیگر زندگی را تیره و دشوار می‌یافت. نمیتوانست بخندد. هرگاه میخندید وحشت میکرد. زیرا میپنداشت از پس هر خنده آخر گریه ای است! با این اخطار بزرگ شده بود که اگر بخندی لولو میاد تو رو میخوره.

تمرین: تمرین دیگر ما برداشتن یک کاغذ بزرگ است و نوشتن هرآنچه پدر و مادرتان در کودکی به شما گوشزد میکردند که از عیوب و نقاط ضعف شماست. پیامهای منفی که میشندیدید چه پیامهایی بود؟ از چه کسانی شنیدید:

از خویشاوندان؟

از معلمان؟

از موسسات مذهبی؟

بعضی پیامهای منفی: وقتی خوب هستی که همه نمره هایت بیست باشند. وقتی خوب هستی که همه از تو راضی باشند.

سرزنش و ملامت مطمئنترین راه برای چسبیدن و جدا نشدن از مشکل است. گذشته را نمیتوان عوض کرد اما آینده از اندیشه کنونی ما شکل میگیرد.

دیدار ما از این سیاره به مدرسه رفتن میماند. اگر بخواهید متخصص زیبایی شوید به کلاس زیبایی میروید. پدر و مادری که برای خود برگزیده اید جفت کامل و متخصصان رشته‌ای هستند که برای آموزش انتخاب کرده‌اید. وقتی بزرگ میشویم این گرایش را مییابیم که انگشت اتهام خود را به سوی پدر و مادرمان اشاره رویم و بگوییم : تقصیر از تو بود. اما من معتقدم که خود ما انها را برگزیده ایم.

آیا شما وقتی بچه بودید میتوانتید بفهمید که امتحانات و نمره‌ها تنها برای این است که ببینید تا آن موقع چه‌قدر دانش آموخته‌اید یا اینکه میگذاشتید امتحانات و نمره‌ها ارزش وجود شما را بسنجد؟

همسایه ها هم میتوانند اثر بگذارند. اما نه به دلیل اظهار نظرهایشان بلکه به این علت که میگوییم: همسایه‌ها چه فکری خواهند کرد؟

البته عبارات و تبلیغات نیرومند و بسیار مجاب کننده مجلات و تلویزیون را نیز باید نام برد. چه بسیار عقاید و کالاهایی که به این دلیل به فروش میرسد که ما احساس میکنیم اگر آن را نخریم بی‌ارزشیم و ایرادی داریم.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز که داشتم میرفتم سر کار یه مامان جوان رو دیدم که به زحمت 25 سالش بود و یه دختر کوچولوی چهار پنج ساله داشت. دست دخترش رو گرفته بود و با عجله دنبالش میکشید. بچه بیچاره هم داشت با تمام توانش می‌دوید. آخرش هم خورد زمین و بدون اینکه گریه کنه بلند شد و به دویدن ادامه داد. مامانش هم همش با عصبانیت میگفت زود باش بچه تند تر. آخرش هم دست بچه رو ول کرد و خودش جلو جلو رفت و بچه هم به دنبالش. فقط چند لحظه یه بار برمیگشت با عصبانیت میگفت زود باش دیگه دیر شد.

یعنی دلم میخواست خفه‌اش کنم. اگه فقط امروز عجله داری بغلش کن. اگه هر روز عجله داری و نمیتونی بغلش کنی به خودت فشار بیار صبح زودتر بلند شو. اگه خیلی به اعصابت فشار میاد غلط کردی این بچه رو آوردی تو دنیا که اینجوری بهش اخم کنی و سرش داد بزنی و وادارش کنی به دویدن. یعنی الاغ هم با کره الاغش اینجوری رفتار نمیکنه که بعضی از آدمها رفتار میکنند.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ ] [ ٧:٥٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

میخوام برای سال 91 برنامه ریزی کنم.

میخوام بیشتر کتاب بخونم.

بیشتر ورزش کنم.

بیشتر خوش بگذرونم.

بیشتر نقاشی کنم.

کلا بیشتر زندگی کنم.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ] [ ۳:٥۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

این جمله طلایی رو در کتاب سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار اثر مصطفی مستور خوندم:

همیشه چهار شنبه را دوست داشته‌ام. شاید به خاطر اینکه چسبیده است به تعطیلات آخر هفته. اما عجیب این است که هر چه به سمت جمعه می‌رود بیشتر دلم میگیرد. انگار لذت خود تعطیلات از لذت انتظاری که در چهارشنبه برایشان میکشم کمتر است. انگار لحظات قبل از خوشیها از خود خوشیها دلپذیرترند.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

کتابهای آگاتا کریستی رو دوست دارم. توی این کتابها همه چیز منظمه. هیچ کجا شلوغی و ترافیک نیست. آدمها منظم و دقیق و تر و تمیز هستند.

سریال پوارو هم البته توی این احساس بی تاثیر نبوده.

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چند وقت پیش یه پست درباره کتابفروشیهای محله مون نوشته بودم. امروز به آخرین کتابفروشی موجود در محله رفتم. قبلا طبقه همکف لوازم تحریر و نقاشی داشت و زیر زمین بزرگش کتابفروشی بود. اما امروز دیدم بخش لوازم نقاشی کاملا خالیه و زیرزمین هم در شرف جمع کردنه. به خانم کتابفروش گفتم چی شده؟ دارید تغییر شغل میدید؟ هنوز امیدوار بود. گفت نمیدونم شاید اگه خدا بخواد باز هم کتابفروشی بمونیم. فعلا که سفارش نمیگیریم و همون کتابهای قبل رو قراره که تموم کنیم. میگفت این فروشگاه دیگه سودی نداره و بقیه همکارهاش هم توی این محل مغازه‌هاشون رو تغییر کاربری دادند به ظرف‌فروشی و رستوران و لوستر فروشی.

خاطره های زیادی از این کتابفروشی دارم و امیدوارم بسته نشه. فکر میکنم برای استخدام فروشنده توی این مغازه تست هوش یا روانشناسی میگرفتند. آدمهایی رو استخدام میکردند که سلیقه مشتریها رو یادشون بمونه.

فروشنده لوازم نقاشی عادت داشت به همه بگه سرکار خانم یا حضرت آقا. یادش مونده بود که من همیشه آلبومهای همایون شجریان رو میخرم. وقتی توی مغازه‌اش میرفتم میگفت : سرکار خانم آلبوم جدید استاد همایون رو هم آوردیم. 

فروشنده کتابفروشی هم وقتی وارد میشدم میگفت این کتاب هم جدید اومده فکر کنم خوشتون بیاد. جالبه که همیشه درست میگفت.

باز هم کتابفروشی خوب زیاد هست. کتابفروشی بهمن ونک. شهر کتابها. خود خیابون انقلاب. ولی من اینجا رو جور دیگه‌ای دوست دارم. شاید چون نزدیک محل زندگیمه.

امیدوارم باز بمونه و باز هم ازش کتاب و کاغذ آبرنگ بخرم.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تمرین آینه- در آینه به چشمان خود نگاه کنید و بگویید : من تو را دقیقا همانطور که هستی دوست دارم و می‌پذیرم.

 

چند جمله از فصل 2:

چاقی فقط اثر بیرونی یک مشکل ژرف درونی است.

هنگامی که دوست داشتن و تایید خود را آغاز میکنیم، اضافه وزن از تن ما فرار میکند و ناپدید می‌شود.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

توی شرکت قبلیمون خانمی بود که همیشه ناخنهای خوشگلی داشت. من فکر میکردم ناخن مصنوعی میچسبونه. یه  بار بهش گفتم کی وقت میکنی هر روز ناخن بچسبونی؟ گفت من ناخن کاشتم. اون موقع کاشت ناخن تکنیک جدیدی بود و منم توی باغ نبودم.  خلاصه اون موقع رفتم توی فکر کاشتن ناخن. اما از اون جهت که مشغله‌ام زیاد بود و درس و کار با هم قاطی شده بود دنبال یه فرصتی بودم که برم و ناخن بکارم. تا اینکه یه روز وارد شرکت شدم و چشمم به دست خانم ناخن قشنگ افتاد و با صحنه فجیعی روبرو شدم که دل سنگ رو آب میکرد 

ناخنهای کاشته رو برداشته بود تا بعد از چند ماه ناخنهای طبیعیش هوایی بخوره. غافل از اینکه اون زیر ناخنهاش ورقه ورقه شده بود و هر تکه اش یه رنگی بود قرمز و سفید حتی کبود. خلاصه اینکه از خیر کاشت ناخن گذشتم.

چند روز پیش توی شرکت یکی دیگه از همکارهام رو دیدم که ناخنهاش یهویی خوشگل شده بود. بهش گفتم ناخن کاشتی؟ گفت: نه کاور گذاشتم. کاشت چیه. ناخن خراب میشه. این خیلی بهتره. ضرر نداره. ارزونتره و...   خلاصه این دفعه رفتم توی فکر کاور. فورا هم زنگ زدم آرایشگاه خودم و وقت گرفتم برای امروز عصر.   بیصبرانه هم منتظر بودم که امروز از راه برسه. تا اینکه امروز صبح رفتم شرکت و باز هم صحنه وحشت انگیزی دیدم   

همکارم کاور ناخنها رو برداشته بود و زیرش ناخنهای شکسته دیده میشد که پوست اطرافش بدجوری خشک شده.این حادثه طی یک هفته اتفاق افتاده بود.

خلاصه اینکه تصمیم گرفتم با همون مانیکور که از قدیم و ندیم بین خانمها و آقایان رایج بوده کنار بیام و قید ناخنهای خوشگل رو بزنم.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ] [ ٥:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

- سلام آقا. اونجا شهرداریه؟

-بله. بفرمایید.

- آدرس دفتر آقای پ رو میخوام.

- خیابون ایکس پلاک 529

 

خیابون ایکس متر میشه و مشاهده میشه تا پلاک 521 بیشتر نداره.

 

- سلام آقا. آدرس دفتر آقای پ رو که به من دادید گفتید پلاک 529 ولی این خیابون تا 521 بیشتر نداره.

- منظورم 529 قدیم بوده. الان جدیدش 3 هست.

- تعجب

 

- سلام خانوم آدرس کلاس زبانتون رو میخواستم.

- خیابون Y پلاک 96

 

- خانوم من الان توی خیابون Y هستم. پلاک 96 که داروخانه است.

- 96 قدیم منظورمه. الان شده 62.

- سوال

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تصمیم گرفتم هر فصل کتاب شفای زندگی رو که میخونم یه خلاصه ازش توی وبلاگم بنویسم. البته خلاصه متناسب با حال خودمه. یعنی جمله هایی که بیشتر روی حال من اثر میزارند رو مینویسم.

همانا این کتاب را با هم میخوانیم باشد که رستگار شویم!!!!

تغییر در اندیشه.

نقطه اقتدار همواره لحظه حال است.

برای رهایی از گذشته باید مشتاق عفو و بخشایش باشیم.

خویشتن دوستی از اینجا آغاز میشود که هرگز و در هیچ شرایطی برای هیچ چیز از خود انتقاد نکنیم.

عفو و بخشایش هر کسی را دشوارتر می‌یابید هم اوست که بیش از هر کس دیگر باید رهایش کنید.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ] [ ٩:٤٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چند وقتیه حالم خوب نیست. دلتنگیهای زیادی دارم. گاهی وقتا حرفایی میشنوم که خیلی دلم رو میشکنه. ضمن اینکه یه مریضی که مدتها بود از شرش خلاص شده بودم دوباره برگشته و فکر میکنم افکاری توی ذهنم هست که باعث میشه زندگیم اینجوری بشه.

مثل همیشه به خودم رجوع میکنم میگم چرا اینجوری شده.

آخر هفته میخوام فکر کنم. شاید سطحی به نظر برسه اما میخوام فیلم راز رو ببینم و کتاب شفای زندگی رو بخونم.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ٥:۱٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز وقتی داشتم از شرکت برمیگشتم یه خانم حدود 50 ساله کنارم توی تاکسی نشسته بود که چند تا برگه تبلیغ توی دستش بود. برگه ها رو بعد از چند دقیقه مچاله کرد و چپوند توی کیفش. باز جای شکرش باقیه که از پنجره تاکسی توی خیابون ننداخت. چند لحظه بعد موبایلش زنگ خورد. در حالیکه با تمام نیرو آرنجش رو به بعضی از اعضای بدن من فشار میداد نچ نچ گویان دنبال موبایلش توی کیفش گشت. خدا رو شکر بالاخره موفق شد پیداش کنه. با  موبایل این حرفا رو زد:

- چی کار کنم. ترافیکه دیگه. من چه میدونستم ترافیکه.

برای کرایه یه هزاری به راننده داد. بعد از کنکاش توی جیبش یه 50 تومنی مچاله هم پیدا کرد و داد به راننده که راننده قبول نکرد و گفت خیلی داغونه.

به دستاش نگاه کردم. ناخنها یکی کوتاه یکی بلند. با یه انگشتر طلای جرم گرفته.

طی این مدت کوتاه توی تاکسی فهمیدم که ایشون نه مدیریت کیف بلده نه مدیریت زمان نه مدیریت پول نه مدیریت طلا و نه مدیریت ناخن.

پ.ن: منظورم از این پست این نبود که من خودم خیلی آدم مرتبی هستم. بیشتر توی این فکر فرو رفتم که ببینم من خودم توی چه چیزایی شلخته هستم که رفعش کنم.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ٤:٥٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خیلی از آدمهای بزرگ و مثبت و صلح اندیش بودند که وقتی میرم توی جزئیات زندگیشون میبینم گاهی کارهایی کردند که از نظر من قابل بخشش نیست. البته معلوم هم نیست شاید کاری نکردند و بهشون تهمت زدند. البته من هیچ وقت کسی رو سیاه یا سفید نمیبینم. ولی بعضی کارها یا حرفها از بعضی آدمها بعیده. تنها آدمی که دیدم هیچ حرف و حدیثی پشت سرش نبوده و نیست لوییز هی بوده.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بالاخره این پروژه رو عملی کردم و رفتم یه کلاس ترجمه همزمان پیدا کردم.

دیروز رفتم مصاحبه و برای ثبت نام پذیرفته شدم. مصاحبه‌اش خیلی خوب بود. راضی بودم.

همه چیز جور شد. کلاس نزدیکه شرکته یعنی از خونه هم زیاد دور نیست. روزهای پنج شنبه است. یعنی همون ساعتی که مسیو میره فوتبال. قیمتش هم خوبه.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ۸:٠٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من فکر میکنم خدا برای مردم آزاری چند وقت یه بار پیمانکارش رو عوض میکنه طرف هم میزاره پشتش یهو چند تا مشکل رو با هم برای آدم میاره.

مثلا الان دوستم کارت بیمه‌اش رو گم کرده. دقیقا الان که لازمش داره افتاده زمین دستش شکسته!

وقتی عجله داری بارون میاد آژانس هم گیر نمیاد.

وقتی پول نداری چند تا خرج میافته رو دستت.

وقتی امتحان داری سرما میخوری مهمون هم میاد.

پیمانکاران مناقصه بعدی که برای همکاری با خدا اعلام آمادگی کردند:

 SADISM.co

WORMS Ltd

ILLMIND-Company

[ ۱۳٩٠/۱٢/٩ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

پیرو پست قبلی این پست رو مینویسم.

امروز که از شرکت اومدم بیرون و کنار خیابون منتظر تاکسی بودم قیافه خودم رو توی بدنه براق یکی از ماشینهای عبوری دیدم و یاد دوران دانشجویی افتادم.

به خودم گفتم یعنی تو همونی هستی که همش دنبال رژیم و ورزش و لباس و رنگ مو و.... بودی؟ به جای اون آدم جینگولی، یه آدم وارفته بیرنگ و روی کمی تپل رو دیدم که با قیافه خسته و بدون هیچ آرایشی منتظر تاکسیه.

دلم برای خودم سوخت!!!

آدم کار میکنه که زندگیشو اداره کنه و از زندگی لذت ببره. قیافه ام از خستگی شکل کسانی بود که از صبح دارند توی کارخانه کمپوت سازی جون میکنند.

به خودم گفتم: ای بیچاره پس فردا میافتی میمیری میگی همش کار کردم اصلا حال نکردم. 

[ ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ٧:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من و همکاران شش ماه هست که به ساختمان جدید شرکتمون نقل مکان کردیم. طی این شش ماه تلفن نداشتیم و نداریم. یعنی هر طبقه یک یا دو خط تلفن داره که زمان زیادی رو باید صبر کنیم تا نوبتمون بشه. برای ارتباط با این ور و اونور از موبایلمون استفاده میکنیم. حتی برای ارتباط با نیروگاههای شهرستانها.شرکت هم که خوشحاله. پول تلفنش کم میاد پول موبایل ماها زیاد.

حقوقمون رو همیشه قبل از پایان ماه میدادند این بار گذاشتند اول برج دادند. دارند کم کم عادتمون میدند به دیر حقوق دادن. چیزی به نام کارانه که سه ماه یکبار میدادند الان تقریبا خبری ازش نیست. عیدی و پاداش؟ فعلا که یک هفته از اسفند گذشته و خبری نیست.

یک عدد خر هم اگه یونجه بهش ندند دیگه بار نمیبره ولی ما عین خر داریم هنوز توی این شرکت کار میکنیم.

البته دور از جان خر

[ ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ٤:٢۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

عشق و عاشقی از اون چیزهاییه که هنرمندا نویسنده ها فیلسوفها و...... درباره اش خیلی نظر دادند. چیزیه مثل خوشبختی که هر کس نظر خودش رو داره.

مثلا غزالی میگه کلا عشق از پایه الکیه. از اون جهت که مثل همه فیلسوفهای قدیمی روی صحبتش فقط با مردهاست میگه این زن نشد یه زن دیگه فرقی نداره.

واقعا فرقی نداره؟

با عرض معذرت حتی اگه هدف مثل نظر غزالی فقط دفع شهوت هم باشه به نظر من فرق داره.

یه وقتایی آدم فقط با یه نظر عاشق میشه. بعد هم اگه توی یه محیط بسته‌ای باشه و نتونه با طرفش حرف بزنه از اون یه تصویری برای خودش میسازه که ممکنه واقعی نباشه اما همین که همون اول اون آدم رو در یه نظر دیده و عاشقش شده دلیلش چیه؟ لابد یه فرقی با بقیه براش داشته.

اونی که میپسندی لازم نیست خیلی قشنگ باشه. لازم نیست خیلی پولدار باشه. خوش هیکل و بادی بیلدینگ کار باشه. البته ممکنه یکی برای قیافه عاشق بشه یکی برای پول و..

ممکنه یه کسی باشه که باهاش به آدم خوش میگذره. اصلا هم معلوم نیست چرا به آدم خوش میگذره. هر کسی دنبال یه چیزیه.

خلاصه اینکه معمای عشق و اینکه چی هست و چرا عاشق میشیم جواب ثابتی نداره. هرکسی برای خودش تعریف میکنه.

یادمه خانم همیز کذایی توی یکی از کلاسهای اخلاقش به ماها که دبیرستانی بودیم میگفت عشق چیه؟ عشق گناهه. قبل از ازدواج حرامه.  اگه از کسی خوشتون بیاد و بهش فکر کنید گناه کردید. اگه کسی به نظرتون زیبا بیاد و بهش نگاه کنید گناه کردید. از اون جهت که همه فکرش هم حول ازدواج و شوهر و بچه میچرخید میگفت مگه آدم خواستگارهای خوبش رو به خاطر یه خیال از دست میده؟

فکر کنم خانم همیز هم یه جورایی نسخه دوم محمد غزالی بود. البته هیچ وقت برای تغییر دیر نیست. شاید توی سن بالا نظرش عوض شد. به قول حافظ:

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

آن راز که در دل بنهفتم به در افتاد

[ ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خبر جایزه اسکار برای آقای فرهادی واقعا خبر خوشی برای من بود. یه جورایی انتظارش رو داشتم. بعد از گلدن گلوب انگار مطمئن بودم که توی اسکار هم جایزه میگیره.

با خودم فکر میکنم اگه فرهادی باز هم بخواد فیلم بسازه چه قدر کارش سخته. چه قدر ازش انتظار دارند. خیلی از هنرمندها وقتی به اوج میرسند بعدش یا نزول میکنند یا اینکه متوقف میشند و ادامه کار نمیدند. امیدوارم فیلمهای بعدی فرهادی باز هم خوب و موفق باشه.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من آدم ترسویی هستم.

از خیلی چیزها میترسم

قبلا فکر میکردم فقط از ارتفاع و سگهای بزرگ  میترسم اما الان فهمیدم که از خیلی چیزها میترسم.

از تاریکی خیلی میترسم. از تنها موندن وحشت دارم. از بیماری میترسم. از اینکه اطرافیانم مریض بشند هم میترسم.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ٧:۳٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

میخوام برم کلاس ترجمه همزمان انگلیسی. هیچ کجا نداره. شماها جایی رو سراغ ندارید؟

[ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ٧:٥۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز یکی از مزخرفترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران رو دیدم.

خلاصه فیلم ساعت شلوغی: نوید یه مبل فروشه پولدار و بنز سواره که همسری به نام  سحر داره و یه دختر 6 ساله به نام ساناز داره. سحر همیشه به نوید مشکوکه تا اینکه نوید خان کلافه میشه و میره با یه دختری به نام دلارام که عاشق پوله دوست میشه. دلارام یه خواستگار داره به نام رضا که مهندسه و از دار دنیا یه پراید داره. دلارام یه برادر هم داره به نام داوود که باشگاه بدنسازی داره و خیلی خزه. طی مقادیر معتنابهی خاله زنکی بالاخره معلوم میشه که دوست سحر به نام ژینوس چشمش دنبال نوید بوده و همش توی گوش سحر رو پر میکرده و اون باعث این همه بدبختی میشه. در پایان فیلم هم سحر و نوید مثل بچه آدم میرن سر زندگیشون. دلارام و رضا هم به این نتیجه میرسند که بیشتر به درد هم میخورند.

نکات جالب فیلم:

1- نوید به زنش میگه تو مریضی روانی هستی. همین فردا طلاقت میدم. حق و حقوقت رو هم میدم!    مگه نه اینکه وقتی یکی مریضه باید بره دکتر و خوب بشه. یعنی تا وقتی زنته که خوب و سالم  باشه؟ موقع سختی و بدبختی دیگه نباید باهاش باشی و باید بفرستیش بره لابلای دست فامیلهاش؟

2- رضا رفته پیش نوید میگه من خواستگار سمج دلارام هستم. نوید خان میگه تو واقعا فکر میکنی میتونی خوشبختش کنی؟    به قول مسیو: نه که تو با این همه مال و منال خوشبختی!

3- بابای سحر رفته پیش نوید پادرمیونی که اینا آشتی کنند. نوید طلبکار هم هست. به جای اینکه بگه ببخشید من به زنم خیانت کردم اصلا با پدرزنش حرف هم نمیزنه. پشتشو کرده راهشو میکشه میره.

فکر کنم همین موارد یک تا سه کافی باشه که به چندش بودن شخصیت نوید پی ببرید. از این آدمهایی که پول بهشون اعتماد به نفس کاذب داده متاسفانه کم نیستند.

اما فیلم نکات جالب دیگه ای هم داشت که در ادامه به آن میپردازیم:

4- بعد از اینکه میونه دلارام و نوید به هم خورد دلارام از ترس بیشوهری رفت منت کشی رضا و میگه: بین من و نوید چیزی نبوده که مانع تو بشه!!!  هاهاها من توضیح بیشتری نمیدم. به نظر شما چی میتونه مانع بشه؟

5- نوید با این همه ثروتش رفته کادوی تولد برای سحر بخره یه کیف پول چرم خریده اونم از مغازه ای که دلارام توش کار میکنه. بعد یه کادوی همینجوری برای دلارام خریده یه گردنبند طلا که چشمای چپ دلارام از ذوقش چپتر هم شد. بعد نوید میگه: وای چه قدر خوبه که من برات کادو خریدم تو خوشحال شدی برای سحر که دیشب کادوی تولد خریدم اصلا خوشحال نشد. پ ن پ میخواستی خوشحال بشه. هر کی دیگه بود اون کیف رو میکرد توی گلوت.

فکر کنم به اندازه کافی تبلیغ منفی کرده باشم. مبادا پولتون رو دور بریزید و برید این فیلم چرت رو ببینید.

[ ۱۳٩٠/۱٢/٥ ] [ ٦:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خیلی سال پیش بود که داستان "خانه پدری" مرحوم سعید نفیسی رو خوندم. داستان درباره مردی بود که به هیچ کجا تعلق خاطر نداشت ولی وقتی مجبور میشه توی یه خونه بمونه و بهش برسه به اون خونه علاقه‌مند میشه و بعدش وقتی وادارش میکنند از اونجا بره غصه میخوره. منظور داستانش درباره وطن و وطن‌ دوستی و کلا تعلق خاطر نسبت به جایه که توش زندگی میکنیم.

یه چند وقتیه که این حس تعلق خاطر رو دارم لمس میکنم.

خونه‌ای که توش زندگی میکنم رو همیشه دوست داشتم اما از وقتی که یه صفایی بهش دادم و  به رنگ و روش رسیدم دلم براش تنگ میشه و دوست دارم زود بیام خونه.

اما این احساس تعلق خاطر محدود به خونه‌ام نمیشه. دیروز رفتم به نیروگاه برق گناوه نزدیک بوشهر. وقتی توش قدم میزدم و میدیدم که توی ساختش دستی داشتم حس میکردم چه قدر اونجا رو دوست دارم. احساس میکردم یه جورایی مال خودمه.

با خودم فکر میکنم اگه همه ایران مثل خونه ام دستی بهش کشیده میشد و رنگ و لعابی پیدا میکرد، اگه همه وقتی توی خیابونها قدم میزنند حس میکردند که توی خونه خودشون هستند و کسی ازشون غصبش نکرده، اون وقت حس تعلق خاطر ما ایرانیها قویتر میشد و این خونه اجدادی رو بیشتر دوست داشتیم.

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

[ ۱۳٩٠/۱٢/۳ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من حالم خوب نیست. اصلا خوب نیست. از اثرات این اسفند کوفتیه. واااااااااای حالم بده. حالم بده. حالم بده.

نمیتونم از زندگیم لذت ببرم.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱ ] [ ۳:٥٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خانم جلسه ای خانمی است که در جلسات شرکت میکند و وعظ و خطابه میکند.

من هم یک خانم جلسه ای هستم. صبح یه جلسه عصر یه جلسه دیروز یه جلسه اون روز یه جلسه.

وعظ و خطابه و ذکر مصیبت هم در باب موضوعات مختلفی میگم. بستگی به حال کارفرما داره.

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب