رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

گاهی وقتا زندگی مزه زغال اخته میگیره. آدم دوست داره ذره ذره بزاره توی دهنش و آروم بخوره و حالشو ببره. زندگی من یه چند وقتیه اینجوری شده.

اینقدر توی گوشمون کردند که همش باید دنبال یه چیزی بدوئی من همش عذاب وجدان دارم فکر میکنم دارم اشتباه میکنم.

وقتی میگم از شغلم راضیم همه تعجب میکنند چون همه همکارهام دنبال جای دیگه میگردند. وقتی میگم برای استرالیا یا کانادا یا هر نقطه دیگه‌ای از جهان اقدام نکردم و کشورم رو با همه شرایط سختش پذیرفتم باز هم با تعجب نگاهم میکنند. فکر میکنند من خنگم یا دیوونه شدم. وقتی گیر میدن به بچه‌دار نشدنم باز هم نصیحتها شروع میشه که پشیمون میشی. احتمالا خیلی ها هم که چیزی نمیگنند خیال میکنند کلا ما اجاقمون خاموشه.

راستش رو بخواید از درجا زدن خوشم نمیاد. هیچ وقت هم نمیزارم دوروزم مثل هم باشه. اما هر کسی راه و روش خودش رو داره.

شغلم رو دوست دارم چون دارم توش چیزهای جدید یاد میگیرم. نمیخوام برم خارج چون دوست ندارم همه چیز رو از صفر شروع کنم و دوست ندارم از خونواده‌ام دور باشم. با وجودیکه از بچه‌های کوچولو خوشم میاد اما دلیلی برای بچه‌دار شدن ندارم. اگه ده بیست سال دیگه خیلی دلم بچه خواست یکی رو میارم و بزرگ میکنم. همیشه اینقدر جنگ و بدبختی در جهان هست که بچه‌های زیادی رو تنها کنه. من درجا نمیزنم چون هرروز تلاش میکنم چیز جدید یاد بگیرم حتی اگه در حد خوندن یه شعر جدید و فکر کردن بهش باشه.

اما این حرفها رو فقط میتونم توی وبلاگم بنویسم چون اگه به منتقدینم بگم مطمئنا هزاران پاسخ برای نفی کردن راه و روش زندگی من میارند.

منتقدین: عزیزم شغلتو عوض کن برو توی کارهای نفتی.

-پاسخ من: من از نفت و مشتقاتش بیزارم. فقط از آب و فاضلاب خوشم میاد.

منتقدین: اقدام کن برو خارج فوقش برمیگردی دیگه.

-پاسخ من: مگه به همین راحتیه؟ کلی خرج کنم برم اونجا بعد هم خوشم نیاد دست از پا درازتر برگردم. چند سال از زندگیم هم هدر بره.

منتقدین: یه بچه بیار حیفه. الان جوونی پس فردا به دردت میخوره.

-پاسخ من: یکی دیگه رو بیارم توی این دنیا که به دردم بخوره؟ میخوام صد سال به دردم نخوره.

 

و این داستان ادامه دارد.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یعنی یکی از بدترین بیماریهای میکربی دنیا سرماخوردگیه. مریضیهای دیگه آدم یا خوب میشه دیگه نمیگیره یا میمیره میره پی کارش.

میگن دوره سرماخوردگی سه روزه اما سرماخوردگی من همیشه یک هفته ای یا حتی بیشتر طول میکشه.

دوستی داشتم که میگفت هر روز یک قاشق عسل و جنسینگ و زنجبیل میخوره و 5 ساله که سرما نخورده. من به این توصیه عمل کردم و تا هفته پیش سالم و سرحال بودم حتی توی آذر ماه که همه همکارهام سرما خوردند من مریض نشدم. تا اینکه هفته پیش سه شنبه دچار فین فین شدم. فکر کنم کار خونه تکونی هفته پیش و خستگی جسمی و ذهنیش هم بی تاثیر نبود. اما این دفعه دیگه عزمم رو جزم کردم که زود خوب بشم.

روش درمانی: استراحت استراحت استراحت، سوپ (معجونی از سیب زمینی هویج شلغم ورمیشل کمی سبزی مثلا نعنا یا شوید با آب مرغ) روزی سه قرص سرماخوردگی (فیتوکلد که گیاهیه یا کلد استاپ یا بایولنول و یا ناژوکلد که فکر کنم مثل همون کلداستاپ باشه) و البته لیمو شیرین

الان خوشبختانه حالم بهتر شده.

فکر کنم اگه همون اول سرماخوردگی آدم دست به کار بشه و به همین روش درمان کنه احتمالا دیگه به عفونت گوش و گلو دچار نشه و مصرف آنتی بیوتیک نیاز نباشه.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

به پیشنهاد دوستان خوبم دعوت شدم به نوشتم دوست داشتنیهام. مشابه این پست رو قبلا دوستانم آنا  و  گلناز و کرونا هم نوشتند.

تعداد دوست داشتنیهای من اینقدر زیاده که از آدمها و جاها و حسها و خیلی چیزهای دیگه صرفنظر کردم و فقط چند تا از اشیا و جانداران محبوبم رو اینجا میارم.

لاکهای ناخن. زندگی بدون این لاکها تقریبا برای من غیر ممکنه. فقط از اون جهت که میگن ناخن هم مثل پوست نیاز به هوا داره هفته‌ای یک روز لاکهام رو پاک میکنم.

در تصویر بالا ابزار قلاب بافی من رو میبینید. واقعا خستگی رو از تن آدم میاره بیرون.

 

عشق من نقاشی

 

عینکم. طی بیست و دو سال گذشته این پنجمین عینکی هست که خریدم. کلی گشتم تا یه عینک شبیه عینک صادق هدایت پیدا کنم!

صندلی من که مسیوی عزیزم برام خریده. بزرگترین لذت دنیا اینه که روش بنشینم تاب بخورم و کتاب بخونم. ضمنا اون چیزی هم که روش انداختم خودم با قلاب بافتم.

 

عروسکهام که البته تعدادشون خیلی زیاده و توی این عکس فقط چند تاشون رو گذاشتم. بیشتر این عروسکها هم کادوی مسیو جون هست.

 

بخشی از کتابخانه محبوبم

 

 

واحد تصفیه فاضلاب و کلا هر چیزی که ربط به فاضلاب داشته باشه. شبکه فاضلاب و سپتیک و... . به قول مسیو نون من تو فاضلابه!

 

 

گربه هام. اونکه بزرگتره و سمته چپ عکسه اسمش جغل خانومه و اونای دیگه هم بر و بچه هاش هستند. البته الان بزرگ شدند. این عکس مال تابستونه.

 

تخته نرد. دوست اوقات فراغت من و مسیو

گردنبند صلیب که همیشه همراهمه.

باقالی پلو خوشمزه ترین غذای جهان از نظر من.

 

گیاهان آپارتمانی از هر نوعی.

 

اینها بخشی از دوست داشتنیهای من در این دنیا بود. شما هم دست به کار بشید و بنویسید.

لبخند

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

این شعر زیبا سروده مرحوم حمید مصدق هست:

تنها تو را ستودم

آن سان ستودمت که بدانند مردمان

محبوب من به سان خدایان ستودنی است

در یک کتاب شعر که چند سال پیش خریدم دیدم این شعر رو به این شکل چاپ کرده:

تنها تو را ستودم

آن سان ستودمت که بدانند مردمان

محبوب خوب چهره من بس ستودنی است

 

یعنی با خوندن شعر اصلی ما مشرک میشیم؟ یا اینکه محبوب حمید مصدق حتما خوب چهره بوده و آدمهای با چهره معمولی ستودنی نمیشند؟

آخه چرا توی شعر مردم دست میبرید؟ خوشت میاد یه حرفی بزنی بعد یکی بیاد تغییرش بده؟

 

 

پ.ن: با عرض معذرت یک نظر روی پست قبلی به اشتباه پاک شد. حواسم پرت بود ندیدم کی نوشته و چی نوشته. لطفا هر کس بوده دوباره نظرش رو بذاره.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

شنیده بودم که گلشن راز شیخ محمود شبستری تا حدودی بعضی از عبارات عرفانی رو به اصطلاح رمزگشایی کرده. امروز شروع کردم به خوندنش. که البته این بیت رو هم در اوایلش خوندم:

معانی هرگز اندر حرف ناید

که بحر قلزم اندر ظرف ناید

هر فصل رو با یک پرسش شروع کرده و بعد به اون پرسش پاسخ داده. مثلا این پرسش:

که باشم من؟ مرا از من خبر کن

چه معنی دارد "اندر خود سفر کن"؟

و دو صفحه ای هم پاسخ در باب این پرسش سروده شده.

همین طور داشتم بیت بیت میخوندم و فکر میکردم. از بعضی بیتها لذت میبردم. با بعضی چیزها مخالف بودم. تا اینکه رسیدم به این دو بیت:

نشستی چون زنان در کوی ادبار

نمیداری ز جهل خویشتن عار

زنان چون ناقصات عقل و دین اند

چرا مردان ره ایشان گزینند!!!!!!

خیلی جالبه واقعا. طرف با این همه ادعای عرفان نشسته کتاب نوشته همش هم میگه خلقت خدا کامله و من هم چیزی رو نگاه میکنم خدا رو میبینم بعد به این راحتی این حرفو میزنه. اینقدر حرصم گرفت که بقیه کتاب گلشن راز  رو نخوندم. ظاهرا توی این جماعت "محمود نام" یه آدم درست حسابی پیدا نمیشه.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

نمیدونم چرا ازدیروز حالم بده. دلشوره و غم و غصه. واقعا این یه معضلیه ها. هر وقت به آخر سال نزدیک میشیم من یواش یواش حالم بد میشه. مثلا دو روز حالم بده دو هفته خوبم. بعد دو روز حالم بده یه هفته خوبم. بعد کلا تا آخرین روز کاری حالم بده تا وقتی که میام خونه و شور و شعف عید دارم.

بدبختی اینه که وقتی حالم بده همش یه وبلاگهایی سر راهم قرار میگیره که حالم رو بدتر میکنه.

قبلا وقتی آخر سال اینجوری حالم بد میشد پامیشدم میرفتم پیش روانپزشک. من یه عالمه حرف میزدم. طرف هم یه خورده حرف میزد. منم یه خورده گریه میکردم. دکتر یه دونه دستمال کاغذی بهم میداد که اشکهامو پاک کنم. بعد هم میگفت وضعت جوری نیست که بهت دارو بدم پاشو برو به حرفهام فکر کن و فلان کتاب رو بخون.

اما الان به دو دلیل زیر دیگه نمیرم پیش روانپزشک:

1-  به این نتیجه رسیدم که خیلی از روانپزشکها چیز زیادی بلد نیستند و تو همون توهم فروید موندند. (از فروید هم اصلا خوشم نمیاد.  زن ستیز!)

2- دیگه دلم نمیخواد برای حرف زدن با دکتر و گریه کردن یه خروار پول بدم. اینکه خرج نداره. میشینم توی اتاق حرفامو روی کاغذ مینویسم بعد هم یه خورده گریه میکنم. به توصیه مادربزرگ خدابیامرزم هم کاغذ رو میندازم تو آب روان که غصه رو آب روشن بشوره و ببره!

ضمنا بعد چند سال افسردگی زمستانی دیگه راه درمانش رو پیدا کردم. به قیافه‌ام میرسم. موسیقی گوش میدم. فیلم غیرهنری (جواد) میبینم. همون پول نازنین رو که میخواستم بدم به دکتر میرم برای خودم یه لباس خوشگل میخرم. حالم کلا خوب میشه. 

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

حدود دو هفته پیش بود که طی یک هفته خبر 4 فوت از اقوام و دوستان رو شنیدم. خواهرم اعتقاد داره که توی زمستون مرگ و میر بیشتر میشه. دلیلش نمیدونم چیه. اولش فکر میکردم شاید آلودگی هوا باشه.

یادمه یه کتاب درباره اساطیر ایران میخوندم. نوشته بود در داستان ضحاک و فریدون، ضحاک نماد زمستون و سرما و تاریکی است و فریدون نماد خورشید و گرما و روشنایی. اینکه مارهای ضحاک هر روز دو تا مغز آدم رو میخوردند معنیش اینه که در زمستون  آدمهای بیشتری میمردند. اصطلاح سرمای گزنده هم اشاره به نیش مارهای ضحاک داره.

ظاهرا این مرگها زیاد ربطی به آلودگی هوا نداره و زمستون همیشه با مرگ همراه بوده.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ ] [ ٩:٢٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یکی اومده اسباب اثاث خونه رو جمع کرده. یکی دیگه سقف رو رنگ کرده. یکی دیگه کاغذ چسبونده. باز هم یکی دیگه وسایل رو پهن کرده. چرا من و مسیو داریم از خستگی غش میکنیم؟

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ ] [ ٥:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بالاخره دوستان عزیز اسیر در سوریه آزاد شدند. الان حس خیلی خوبی دارم. لبخند

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ ] [ ٧:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

در حال یک خانه تکانی اساسی هستیم. رنگ کردن سقف. کاغذ دیواری. پرده های نو. خونه زندگیم الان خیلی آشفته است. خودم هم تقریبا این شکلی شدم

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یارو رفته فامیلشو آورده باهاش قرارداد پیمانکاری بسته. طرف هم بلد نیست. داره ضرر میزنه. تازه طلبکار هم هست. نه جلسه میاد نه ایمیل جواب میده. میاد جلسه میگه نمیخوام. این کارو نمیکنم. دلم نمیخواد.

 

به من چه؟ چرا من حرصشو بخورم؟ مگه جیب بابامه؟ اینقدر ضرر بزنه به شرکتتتون که ورشکست بشید. میخواستید پیمانکار درست حسابی بگیرید. به جهنم.

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یک وبلاگ نویس رو در دنیای مجازی میشناسم که مدت هشت ساله که داره برای عشقش پست مینویسه. عشقی که ازش دوره. هر روز و تقریبا روزی سه بار داره آپ میکنه. چیزی از خودش نمینویسه. اصلا نمیدونم قضیه چیه.

ولی پشتکارش برای من جالبه. وقتی وبلاگش رو میبینم به خودم میگم اگه من هشت سال تمام روزی سه بار به اندازه آپ کردن یه پست کوتاه توی persianblog ورزش میکردم الان لاغر و باربی بودم.

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

شرکت پروژه نداره. سر و ته کار با روزی 2 ساعت کار کردن هم میاد.  یعنی 6 تا 7 ساعت بیکاری. گاهی زبان خوندن. گاهی کتاب داستان خوندن. 

میام خونه. مگه دونفر آدم چه قدر کار دارند؟ ما هم که عادت داریم به غذای حاضری. سر جمع یک ساعتی صرف آشپزی و ظرفشویی و انداختن لباس توی ماشین لباسشویی و درآوردنش میشه.    

پس بقیه وقت چی داره میشه؟     

نمیدونم. فقط احساس بیحاصلی و پوچ بودن میکنم. دلم برای روزهایی تنگ میشه که توی اون شرکت کذایی پاره وقت کار میکردم و بدوبدو میرفتم دانشگاه. توی خونه هم درسهای دانشگاه رو خرخونی میکردم.    کار اون موقع هم البته خارج از توانم بود و اعصابم حسابی در فشار بود.         اما کار الان هم برام کمه.   خمیازه

متنفرم از اینکه بشینم پای شبکه GEM CLASSIC ولی این کار رو میکنم. بیزارم از اینکه با یه آدم علاف دیگه اینترنی تخته نرد بازی کنم ولی دارم این کار رو میکنم.

دیگه علافی کافیه. از این لحظه با یه سوسن متحول روبرو میشید. با یه برنامه ریزی دقیق از تمام وقتم استفاده میکنم.

سعی میکنم حداقل چند تا از کارهای پیش از مرگم رو انجام بدم.

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ٤:٢۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یادمه سال 1370 که فیلم بدوک ساخته شد با بچه های مدرسه راهنمایی رفتیم سینما و این فیلم رو دیدیم. امروز هم mbc persia دوباره این فیلم رو گذاشته بود.

بدوک داستان یک خواهر و برادر نوجوان به نام‌های جعفر و جمال بود. آنها که پس از مرگ ناگهانی پدرشان، حیدر، مجبور به ترک روستا شده‌اند توسط دلالی به نام ستار ربوده می‌شوند. ستار جعفر را به عبدالله قاچاقچی می‌فروشد و جمال را با خود به پاکستان می‌برد. .......

تمرکز فیلم روی بچه های فقیر منطقه سیستان بلوچستان بود که دزدیده میشدند. پسرها برای کار بدوکی (قاچاق سیگار و ...) در مرز استفاده می شدند و دخترها هم برای بهره کشی جنسی به یه مدرسه سعودی در پاکستان برده می شدند و یا به کشورهای عربی فرستاده می شدند.

یه جایی از فیلم گفته شد که تعدادی مدرسه سعودی در پاکستان، پسرهای فقیر رو ثبت نام میکنند. بهشون درس میدن و حقوق هم میدن. اما همون طور که گفتم چون موضوع فیلم بدوکها و دخترها بودند چیز دیگه ای درباره این مدرسه ها گفته نشد.

احتمالا کارگردان هم نمیدونسته چرا عربهای سعودی دارن توی اون منطقه سرمایه گذاری میکنند و مدرسه میسازند. احتمالا خیلی از بیننده های دیگه هم مثل من اصلا به ذهنشون خطور نکرد که توی این دنیا که کسی یه لیوان آب مجانی دست کسی نمیده دلیل ساخت مدرسه و پرداخت حقوق به این پسرهای فقیر چیه.

اما الان که بیست سال از اون موقع میگذره و قدرت طالبان رو توی منطقه دیدیم تازه فهمیدیم که دلیل ساخته این مدرسه ها چی بوده و چه چیزهایی توش درس میدادند.

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٤ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امشب فیلم "یک جنایت آمریکایی" رو دیدم.

خلاصه فیلم: زنی به نام گرترود که شش تا بچه داره در ازای دریافت مقداری پول سرپرستی موقت دو دختر نوجوان (سیلویا و جنی) رو هم قبول میکنه. والدین بچه ها هم به این خیال که جای دخترهاشون راحته فقط برای گرترود پول میفرستادند. گرترود سر یک مشت مسایل مرتبط با دختر بزرگش با سیلویا چپ میافته و شروع میکنه به شکنجه این دختر 16 ساله. تا جایی که سیلویا میمیره و گرترود محاکمه و به حبس ابد محکوم میشه. اما گرترود تنهایی سیلویا رو شکنجه نمیکرد. همه بچه هاش در شکنجه سهیم بودند. حتی بچه های همسایه ها هم گاهی برای تفریح میومدند و سیلویا رو که در زیرزمین زندانی بود شکنجه می کردند. اینقدر این پرونده وحشتناک بود که بعضی از این بچه ها هم بعد از محاکمه به زندان اطفال فرستاده شدند.

چیزی که برای من جالبه این بود که اگه بعضی بچه های همسایه این کار رو نمیکردند بچه های گرترود میگفتند : بیخیال مادرمون اجازه داده. یا در دادگاه وقتی دادستان از یکی از بچه ها پرسید چرا این کار رو میکردی گفت من فقط کاری رو که مادرم ازم خواسته بود کردم.

 

من فکر میکنم ما در مقیاس خیلی بزرگتر داریم این صحنه شکنجه سیلویا رو میبینیم ولی ما آدمها عادت داریم به ریزبینی برای همین روی این پرونده تمرکز کردیم.

به این جمله ها توجه کنید:

مامورم و معذور

از ما گنده ترها دارند این کار رو میکنند

تو کشور داره 3000میلیارد دزدی میشه تو چسبیدی به این 25 تا یه تومنی که من اضافه میگیرم؟

فلانی گفته که این کار مجازه

نمیدونم والا. من از فلانی پرسیدم گفت اشکال نداره.

و البته خیلی از افکاری که توی ذهنمون هست و ما رو به این سمت سوق میده که خودمون فکر نکنیم و تصمیم نگیریم و تصمیم رو بزاریم به عهده یکی بزرگتر.

وقتی این جور حرفها به ذهنمون یا زبونمون میاد خوبه یه لحظه توی ذهنمون حال سیلویا رو بپرسیم.

چهره واقعی سیلویا

 

چهره واقعی گرترود

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من وقتی 12 سالم بود رفتم یه داروخانه و گوشهام رو سوراخ کردم. یه سوراخ وسط هر نرمه گوش.

سال سوم یا چهارم دبیرستان بودم که تب سوراخ دوم گوش افتاد بین همکلاسیهام. میخواستم برم یک سوراخ دیگه هم توی نرمه گوشم ایجاد کنم اما با خودم گفتم فعلا بیخیال بزار کنکور رو بدم. الان یهو ناکار نشم از درس و زندگی بیافتم! (عجب جون‌دوستی بودم!)

سال اول دانشگاه بودم که تصمیم گرفتم گوشم رو سوراخ دوم بکنم اما نمیدونم چرا با مخالفت مامانم روبرو شدم. من هم کلا موضوع رو به فراموشی سپردم و بیخیال شدم.

تا اینکه دوباره چند وقت پیش رفتم توی فکرش. توی اینترنت گشتم و یه چیزایی درباره عفونت گوش پیدا کردم و ترسیدم و دوباره بیخیال شدم!

اما راستش اینا مربوط به سوراخ کردن گوش در خانه و با سوزن و اینجور چیزها بود نه درمانگاه و پزشک.

به یکی از دوستام گفتم و قرار گذاشتیم که با هم بریم گوشهامون رو سوراخ کنیم اما هربار یه مشکلی پیش میومد و یکیمون وقت نداشت.

 

تا اینکه بالاخره امروز طی یک اقدام انقلابی ساعت 12:45 تا 13:15 ظهر مرخصی گرفتم و رفتم درمانگاه نزدیک شرکت و جناب دکتر برای نرمه گوش راستم با دستگاه و گوشواره استریل یک سوراخ دیگه ایجاد کرد. الان یه دو ساعتی هست که به این آرزو جامه عمل پوشوندم.

 این هم از انجام یک پروژه ناتمام دیگه.

 

پ.ن: مسیو از مخالفان سرسخت سوراخ کردن گوشه. نمیدونم چرا؟

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ ] [ ٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

میراث فرهنگی ما فقط شامل چیزهایی مثل سی و سه پل و بیستون و.... نیست. به نظر من زبان پارسی یکی از مهمترین چیزهاییه که به ما ارث رسیده.

وقتی یکی دوبار یه قسمتهایی از "بفرمایید شام" رو دیدم واقعا لجم گرفت.

به نظرم کسی که میاد میگه "به نظر من این judgement اصلا fair نبود" هیچ فرقی با اون کسی نداره که روی نقش برجسته های تخت جمشید یادگاری مینویسه.

عزیزم این shrimp خیلی خوشمزه شده! به نظرم طعم vegetable اصلا خوب نبود!

 

نمیدونم چرا این بیت توی ذهنم می چرخه:

همی میردت عیسی از لاغری

تو در بند آنی که خر پروری

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ ] [ ۸:۱٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یکی از دوستام هست که دوره انرژی درمانی گذرونده و کار میکنه. میگفت در طول دوره یکی از همکلاسیهاش بوده که دوره جادو در انگلیس گذرونده بوده و البته خودش جادوگری نمیکرده ولی اعتقاد داشته که جادو حقیقت داره.

توی اینترنت درباره جادو و طلسم و magic جستجو کردم. خیلی ها میگفتند هست خیلیها هم میگفتند نیست. من که نفهمیدم. بالاخره یه چیزی یا هست یا نیست دیگه. مساله درباره خدا نیست که بخوان با هم بحث فلسفی کنند.

ولی توی این مطالبی که خوندم جالبترین پاسخ این پاسخ بود. بدجوری پیچونده!

سوال:

از نظر اسلام، آیا سحر و جادو وجود دارد و آیا قدرت تأثیر بر زندگى دیگران  را دارد؟ انجام سحر و جادو تا چه قدر مى‏تواند بر زندگى خانوادگى و روابط داخلى خانواده تأثیر بگذارد؟ در صورت وجود تأثیر، دستور شریعت مقدس اسلام در مقابله و خنثى کردن اثر آن چیست؟ (منظور این است که آیا با انجام سحر مى‏توان روابط صمیمانه و عاطفى خانواده را تحت تأثیر قرار داد).

جواب: باسمه جلت اسمائه

به یک معنى سحر حقیقت دارد، و به یک معنى ندارد؛ چون سحر عبارت است از صرف شى‏ء عن وجهه بر سبیل خدعه و قلب آن از جنس و حقیقت آن در ظاهر. پس، سحر امرى است که واقعیت ندارد و مجرد تصرفات  خیالیه است؛ و ربما یترتب بر آن امر واقعى، مانند جنون و موت. و در قرآن در سوره بقره مى‏فرماید: «فیقلمون منهما ما یفرقون به بین المرء و زوجه». سحر اقسامى دارد و بعضى اقسام، از محرمات اکیده است؛ مانند سحرى که موجب ضرر به غیر باشد؛ مالى یا جانى یا اهانت به کسى که اهانت به او حرام است، و یا موجب تأثیر در روابط صمیمانه و عاطفى خانواده باشد. و اما دفع سحر، جائز است به سحر دفع سحر نمود؛ و لذا، در فقه بابى است که (جائز است تعلم سحر براى دفع سحر).

این جواب باحال که آخرش معلوم نیست چی به چی هست رو از اینجا پیدا کردم.

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ ] [ ۸:٢۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

توی یه سایت مصاحبه ای با یک مانکن 28 ساله نوشته شده بود. این خانم مانکن با وجودیکه حدود ده دوازده سال از بقیه همکارهاش بزرگتره و یه بچه داره ولی همچنان به شغل مانکنی مشغوله و خوشگل و خوشتیپه. البته ظاهرا طراحان لباس و مد توی قرون وسطی سیر میکنند و فکر میکنند آدم بالای 20 سال دیگه پیر و زشت شده و همون بهتر که بمیره!

ایشون راز جوانی رو دو دلیل زیر بیان کرده بود:

1- آدم باید از درون احساس کنه که خوشگله.

2- من روزی 4 تا قاشق روغن نارگیل میخورم.

 

من خودم درباره روغن نارگیل نظری ندارم ولی فکر میکنم دلیل اولش مهمتر از دلیل دومش باشه.

ز "روغن نارگیل و فکر و خیال خوشتیپی" دل پیر برنا بود.

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

میگن در زمان ابن سینا یک شاهزاده دچار مالیخولیا شده بوده و فکر میکرده که گاوه. دارو هم نمیخورده. ابن سینا با این امید که اگه چاق بشی تو رو سر میبریم و میخوریم بهش داروها رو قاطی غذا میده که بخوره و شاهزاده خوب میشه.

در تعجبم از داروهای قدیمی که پایه گیاهی داشتند و میتونستند مالیخولیا رو درمان کنند در حالیکه پزشکان فعلی داروهای شیمیایی تجویز میکنند و از درمان یه افسردگی معمولی عاجز هستند. لازمه بگم که روانپزشکان به افسردگی میگن سرماخوردگی روح. یعنی در حد سرماخوردگیه. حالا اگه یکی سرطان روح بگیره دیگه وضعیتش روشنه.

من از داروها اطلاع زیادی ندارم. ولی تجربه به من نشون داده که دست کم روی خودم که داروها با پایه گیاهی بیشتر اثر میکنند. مثلا برای گلودرد دائمی من در زمستونها دکترها انواع شربتها قرصها و آمپولها رو تجویز کردند که شربتها و قرصها تقریبا بی اثر و آمپول هم اثر موقتی داشته. اما وقتی گل گاو زبون یا گل ختمی میخورم اصلا گلودرد سراغم نمیاد.

برای معده درد هم که گاهی سراغم میاد قرصهای شیمیایی اثر موقتی دارند اما عرق نعنا تا اطلاع ثانوی دردش رو تسکین میده.

البته میگن داروهای گیاهی هم بی عوارض نیستند و اونها هم اثرات منفی خودشون رو دارند. پس خوبه اونها هم با دقت مصرف بشند. الان که خوشبختانه اینترنت هست و راحت آدم هرچی دلش بخواد رو با یه جستجوی ساده پیدا میکنه.

[ ۱۳٩٠/۱۱/۸ ] [ ٩:٥٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اینکه میگن آدمها در عصر ارتباطات تنهاتر شدند به نظرم جمله مسخره‌ای میومد. اما الان دیگه به نظرم مسخره نیست. البته منظورم این نیست که در اعصار گذشته  آدمها کمتر تنها بودند. منظورم اینه که الان با وجود تلفن و موبایل و اینترنت و... باز هم تنها هستند.

[ ۱۳٩٠/۱۱/۳ ] [ ٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب