رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

 

یادمه قراردادهای نیروگاهی ما با سوریه از زمستون سال 1386  شروع شد. درست 15 اسفند جلسه رفتیم و طی دو هفته تا عید نوروز یه خروار مدرک پایه طراحی مهندسی رو هول هول فرستادیم برای شرکت کارفرمامون که با وزارت نیروی سوریه قرارداد بسته بود.

توی شرکت همکارها حرص میخوردند. میگفتند لابد ایران میخواد براشون مجانی نیروگاه برق بسازه. مدیرها میگفتند به ما چه. شرکت ما پولش رو میگیره. ما باید طراحیمون رو خوب تحویل بدیم.

خلاصه اینکه همه با دل خون نشستیم و طراحی کردیم و مدرک فرستادیم.

بعدش هم از سوریه جوابی روی مدارک نرسید. شرکت کارفرمای ما خودش مدارک ما رو چک کرد و نظر داد و طبق همونها داشتند نیروگاه رو میساختند. گاهی همکارهام ماموریت میرفتند سوریه. بعضی حتی چند ماه اونجا توی سایت موندند.

سال بعد هم قرارداد بعدی با سوریه بسته شد. در شهر حمص. باز هم مدارک طراحی آماده و فرستاده شد. شرکت کارفرما پیمانکار اجرا گرفت و رفتند که بسازند. پیشرفت به 70 درصد ساخت که رسید خبر اومد  هفت نفر از مهندسها و تکنیسینهای ایرانی رو در شهر حمص اسیر کردند.

خبری ازشون نیست. کسی نمیدونه کجا هستند. کسی حتی نمیدونه زنده هستند یا نه. اصلا نمیدونم دولت ایران و دولت سوریه چه اقدامی برای آزادی این اسرا کردند. واقعا وحشتناکه. نه فقط وضعیت اسرا بلکه احساس خونواده‌هاشون هم برای من قابل درک نیست. فقط میتونم همدردی کنم و آرزو کنم که آسیبی بهشون نرسه.

هر چند توی این عکس چهره های وحشتزده‌شون چیز دیگه‌ای میگه. اینکه حتی اگه زنده باشند و حتی اگه آسیب جسمی بهشون نرسه  قطعا تا مدتها این وحشت باهاشون هست.

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز توی شرکت بحث داغی درباره عکس اروتیک گلشیفته روی یه مجله خارجی بود.

من خودم عکس رو ندیدم. اصلا هم نمیدونم هدفش چی بوده. تابو شکنی یا شهرت؟

موافقها همه میگفتند کار خوبی کرده که داره سنت شکنی میکنه. مخالفا که البته همشون اصولا مخالف حجاب اجباری هستند، میگفتند آبروی ایران و سینمای ایران رو برده.

دوباره از اون طرف موافقها میگفتند آبروی ایران با سنگسار و اعدام در ملا عام و این جور چیزا میره. مخالفها میگفتند هر دوش آبرو ریزیه.

من هم جز مخالفها هستم. نه به دلیل ایران و آبروی ایران. به دلیل اینکه الان هم توی خیلی از کشورهای آزاد و درست حسابی گروههای مخالف زیادی برای این جور تصاویر داره پدید میاد. این گروهها هیچ کدومشون مذهب گرا نیستند. همشون میگند این جور تصاویر داره استفاده ابزاری از جنس مونث رو تشویق میکنه.

به هنرپیشه های هالیوود نگاه کنید. بهترین هنرپیشه ها مرد هستند. رابرت دنیرو. داستین هافمن. مورگان فریمن و....

به نظر من حتی بهترین هنرپیشه های زن هالیوود هم در حد هیچ کدوم اینها نیستند. اکثرا فقط جذابیت سکسی دارند.یعنی سینما به این سمت سوقشون میده.

به نظر من به خاطر جوی هست که توی دنیا وجود داره. به دلیل اینکه نگاه انسانی وجود نداره. توی کشور ما زنها یه جور ابزار هستند اونجا یه جور دیگه. اینکه گلشیفته خواسته تابو شکنی کنه به نظر من فقط مسیر ابزاری بودنش رو عوض کرده.

خیلی ها میگن بالاخره این هم یه قدم هست. ما باید از این مرحله عبور کنیم.

چرا ما باید دقیقا مو به مو مراحل پیشرفت کشورهای دیگه رو طی کنیم؟ اونها از بیزانس رفتند توی رنسانس. از رنسانس یواش یواش مدرن شدند. بعد هم پست مدرن شدند. ما البته هنوز توی بیزانس موندیم و البته برای این حکومت صرف به اینه که مردم توی نادانی و حماقت بیزانس بمونند چون حماقت مردم ضامن بقای اونهاست. اینکه بخوایم مراحل اونها رو یکی یکی طی کنیم هزار سال دیگه هم پیشرفت نمیکنیم.

خوب بود اگه میانبر میزدیم. اگه عامه مردم نمیتونند پیشرفت کنند دست کم روشنفکرها میانبر بزنند. شاید خدا خواست یه فرجی شد این کشور از دست گری گوری ها نجات پیدا کرد دست آدمهای درست حسابی افتاد. اونوقته که اگه روشنفکرهاش جلو باشند و خوب فکر کنند کشور هم سریع تغییر میکنه.

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

الان همه جا حرف از این فیلمه. حرف جایزه گلدن گلوب.

یادمه دفعه اول که این فیلم رو دیدم وقتی از سینما اومدم بیرون به دلم ننشست.

ولی از همون لحظه شروع کردم درباره‌اش فکر کردن. تا یه چند وقتی فکرم دنبالش بود. تحلیلش می‌کردم. دنبال نقدهایی بودم که درباره اش نوشته بودند. یواش یواش دیدم نه یه چیزی انگار توش هست. یه "آن"

فکر میکنم به فیلمهایی عادت کردم که همون لحظه منو جذب خودش کنه. بعد که از سینما میام بیرون هم فقط یه داستان ازش یادم بمونه. مثل رستوران رفتن شده. دنبال فست فود میگردیم که سریع حاضر بشه. سریع سیر کنه. اما فایده‌ای نداشته باشه. زود هم یادمون بره.

اما این فیلم فرق داشت. یه چیزی تو مایه های آشپزی مادر بزرگها بود که مواد اولیه‌اش با حوصله انتخاب شده. با حوصله پخته شده. در حالیکه ما غرغر میکنیم که گرسنمونه چرا غذا حاضر نمیشه. بعد با حوصله سفره ای پهن میشه و دور همی با کلی مخلفات یواش یواش مزه‌اش میکنیم. یه چیزی که تا آخر عمرمون حس نوستالژیکش باهامونه.  یه اثر طولانی.

به نظرم جای این فیلمهای تامل برانگیز توی دنیای سینما خالیه.

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

 

HAPPY BIRTHDAY TO MY WEBLOG

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

صبح توی شرکت همکاران به دسته های سه تایی و چهارتایی تقسیم شدند در حالیکه فنجانهای چای در دستشونه دارند با هم درباره احتمال وقوع جنگ پچ پچ میکنند.

عصر با دوستم رفتم کافی شاپ. در حالیکه خیلی نگرانه درباره جنگ قریب الوقوع حرف میزنه.

به خونه مامانم میرم. مامانم درحالیکه اخبار شبکه های مختلف رو مقایسه میکنه درباره جنگ حرف میزنه.

وارد دنیای مجازی میشم به وبلاگ دوست خوبم لیزی سر میزنم. میبینم که یک پست درباره جنگ نوشته.

ظاهرا فقط من هستم که بیخیال مثل شخصیت دکستر قلعه حیوانات برای خودم درگیر پروژه های شرکت هستم. گاهی کنجی پیدا میکنم و چند صفحه‌ای کتاب میخونم و گاهی هم قلمی بر بوم میکشم.

اما اگه جنگی در راه باشه این دنیای شکننده من که توی یک حباب شیشه‌ای ایزوله محصور شده در امان نیست.

اگه جنگی بشه....

این بار دیگه منتظر حمایت نباشید.

NO TO WAR FOREVER

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

به نظر من بشر، زبان رو نه برای برقراری ارتباط که فقط برای پیچوندن بقیه اختراع کرده. حالا فرقی نمیکنه این زبان، پارسی باشه انگلیسی باشه یا چینی...

مثلا این بیت رو ببینید:

دیگران را وعده فردا بود

لیک او را نقد هم اینجا بود

این بیت از عطار نیشابوری هست درباره مرحله دوم عرفان که عشق هست. میشه به این دنیا و جهان آخرت ربطش داد. میشه به این لحظه و فردا توی همین دنیا ربطش داد. اگه این بیت رو به یه متخصص ادبیات یا فلسفه بدی قول میدم یک ساعت یه کله درباره‌اش حرف میزنه و آخرش هم منظورش رو نمیفهمیم. حالا این مساله چه ربطی به عشق و عرفان داره من نفهمیدم.

لازمه بگم عطار درباره هفت مرحله عرفان یه شعر طولانی داره. حالا اگه شما فهمیدید عطار چی گفته؟ هر برداشتی میشه ازش کرد.

البته اول این شعر طولانی، این چند بیت نوشته شده:

گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی، درگه است

وا نیامد در جهان زین راه کس

نــیست از فـرسنگ آن‌ آگـاه کـس

چون نیامد باز کس زین راه دور

چـون دهندت آگـهی ای نـاصبور

چون شدند آنجایکه گم سر بسر

کـی خبـر بـازت دهد از بی‌خبـر

خلاصه اینکه آب پاکی رو ریخته روی دسته خواننده که میخوام بپیچونمت.
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ ] [ ۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

روی پست "اشتباه" دوست خوبم فرناز یه نظر گذاشته بود که حسابی فکرم رو مشغول کرد.

نظر فرناز: "چون سیستم مزخرف آموزش و پرورشمون یادمون داد وقتی موفقیم که از همه بهتر و برتر باشیم یادمون نداد از خودمون و موقعیتمون لذت ببریم. سعی می کرد همه را بکنه تو یک قالب و اون که از همه بهتر شکل قالب را گرفته موفق اعلام کنه. واسه اینه که هنوز داریم می دویم. دنبال چی ؟ نمی دونیم!"

 

 

این که خیلی وقتها احساس نگرانی میکنم. اینکه فکر میکنم باید همه چیز رو با فشار و سختی به دست آورد. فکر میکنم به اندازه کافی خوب نیستم. فکر میکنم توی زندگیم به اندازه کافی تلاش نکردم. نتیجه اینه که همیشه یه قالب بوده که اون خوب بوده. خوب کسیه که شاگرد اول باشه. که فوق العاده باشه. قهرمان باشه. نابغه باشه.

این فکرها رو باید ریخت دور. باید این قالب رو شکست.

یادمه یه بار رفته بودم آرایشگاه "م". یه مشتری عجیب غریب داشت. یه خانم حدود 45 تا 50 ساله و خیلی پرانرژی. شخصیتش یه جوری بود. شاید به نظر خیلیها خل به نظر میرسید. اما وقتی نشسته بود روی صندلی و "م" داشت موهاشو رنگ میکرد همین طور حرف میزد. یه حرفی زد که چند روز پیش یادم افتاد. میگفت "همش توی گوشمون کردند که دختر خوب نباید دوست پسر داشته باشه. باید خوشگل و خوش هیکل باشه. یه قالب ساختند که همتون لاغر و نجیب باشید!"

یه شعر هم از غاده سمان هست که میگه:

چیزی مسخره

در دوستی ماست

از من می خواهی که جامه ی کرستین دیور بر تن کنم

و خود را به عطر شاهزاده ی موناکو

عطر آگین سازم

و دایره المعارف بریتانیکا را

حفظ کنم

به موسیقی یوهان برامز

گوش فرا دهم

به شرط این که

همانند مادربزرگم بیندیشم

از من می خواهی که پژوهشگری چون

مادام کوری باشم

چون مادونا

و رقاصه ای دیوانه در شب سال نو

چون لوکریس بورگیا

هم بدین شرط

که حجابم را همچون عمه ام حفظ کنم

و زنی عارف باشم

اما فراموش کردی

چون رابعه ی عدویه به من بگویی چگونه !

 

 

 

 

 

لازم نیست حتما 45 کیلو باشم دکترای مهندسی شیمی داشته باشم. خوب بلد باشم برقصم. آشپز خارق العاده ای باشم. و همه کارهای خوب دنیا رو به صورت درجه یک بلد باشم که یه آدم خوب و کامل باشم.لازم نیست ریاضت بکشم تا عارف و سالک بشم. لازم نیست خودم رو از لذتهای مختلف محروم کنم تا بتونم چیزی به دست بیارم. اینکه توی گوشمون کردند که هر چیزی به دست میاری باید چیزی از دست بدی دروغه.

 

من خوبم چون دست کم آزارم به کسی نمیرسه و توی کار دل شکستن نیستم. مردم از زبانم در عذاب نیستند.

به نظرم همین کافیه برای خوب بودن.

وقتی آدم اینطور فکر کنه از زندگیش بیشتر لذت میبره.

پس

قالبها رو بشکن

 

این پست طولانی شد. دوست دارم نظرهاتون رو بدونم.

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ ] [ ۸:٥٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

رفتم شلوار خریدم اومدم خونه همون دفعه اول که پوشیدم تا قدش رو اندازه کنم درز کنارش شکافت! ضمن اینکه دگمه کمرش هم به یه نخ بند بود و دوباره دوختمش.

رفتم مانتو خریدم بلنده تا دم مچ پا. به خانم مغازه دار میگم این چرا این قدر بلنده؟‌کی قدش اینقدر درازه؟ میگه خوب کوتاهش کن!

مانتو رو آوردم خونه. قدش رو کوتاه کردم. تمام دگمه هاش رو دوباره از نو دوختم. به کمربندش یه سوراخ اضافه کردم.

دلمون خوشه پول میدیم و خرید میکنیم. دریغ از یه ذره دقت و کیفیت. کار با عشق دیگه فاتحه‌اش خونده شده.

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ ] [ ۸:۳٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

پنج شنبه و جمعه ای که گذشت پایان هفته دلپذیری بود چون چند تا کاری که دلم میخواست رو انجام دادم.

1- موهامو هایلایت کردم.

2- تخته نرد یاد گرفتم.

3- تخته نرد خریدم.

4- در یک نمایشگاه نقاشی گروهی انجمن نقاشان شرکت کردم.

5- یه کادوی خوشگل برای مسیو جونم خریدم.

6- یه رستوران جدید رفتم که یه پیتزای خوشمزه داشت.

خلاصه اینکه آخر هفته پرباری بود.

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

روزهای چهارشنبه ساعت کاری شرکت تا سه و نیمه. ساعت 2 مهندس "ن" در حالیکه عذاب وجدان داشت اومده یواشکی با صدای خیلی آروم میگه:‌"سلام. ساعت 3 جلسه داریم با فلان کارفرما. میشه شما هم بیاید؟"

ای بابا. آخه کی ساعت 3 بعد از ظهر چهارشنبه میره جلسه؟

آخه کی یک ساعت قبل از جلسه میاد میگه پاشو بیا جلسه؟

با وجودیکه هم از پروژه‌اش خوشم میاد هم از کارفرما ولی قبول نکردم و نرفتم.

"ن" موند و حوضش. تا اون باشه یکی دو روز زودتر بیاد بگه جلسه داریم.

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ ] [ ٩:۳۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خیلی سال میگذره از اون وقتی که دبیرستانی بودم. الان از دوستهام خبر دارم. هرکدوم مشغول یه کاری هستند. پزشک، حسابدار، مهندس، کارمند بانک، معلم آمار، کارمند شرکت هواپیمایی، خانه دار و حتی بیکار و علاف هم در بینمون هست.

از لحاظ وضعیت خانواده هم مدلهای مختلف داریم. بعضیها ازدواج کردند و بچه ندارند. یکی ازدواج کرده و یه بچه داره. یکی دیگه دو تا بچه داره. اون یکی طلاق گرفته. اون یکی ازدواج نکرده.

از لحاظ مالی هم مدلها مختلفه. یکی پولش از پارو بالا میره. یکی فقط میگذرونه. یکی وضع مالی متوسط داره.

محلهای زندگیشون هم مختلفه. یکی ایرانه. یکی آمریکا. یکی مالزی. کانادا. دوبی.

وقتی باهاشون حرف میزنم یا میبینمشون همه میگن خوبه همه چیز عالیه.

واقعا عالیه؟

نمیدونم.

من چرا همش فکر میکنم اشتباه کردم؟ همش فکر میکنم باید یه جور دیگه زندگی میکردم. شاید اگه میرفتم پزشکی خوب بود. نه. پزشکی چیه بابا همش مسوولیت داره. تازه کلی هم سخته. میرفتم یه رشته آسون میخوندم الان هم خونه دار بودم بیشتر خوش میگذشت.

اصلا چرا رفتم سر این کار؟ مگه شغل قحطیه؟ از اولش میرفتم یه رشته هنری رو دنبال  میکردم مثلا طراحی جواهر.

یا حتی اگه خونه دار هم بودم چیزی نمیشد. الان مثلا دو سه تا بچه داشتم. 57 نوع غذا هم بلد بودم بپزم.

چرا موندم ایران؟ مهاجرت میکردم میرفتم یه طرفی.

 

چرا همیشه فکر میکنم زندگی بقیه از من بهتره؟ چرا فکر میکنم آدمهای دیگه خوشبخت‌تر هستند؟ چرا فکر میکنم اگه یه راه دیگه رو میرفتم زندگیم بهتر بود؟

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

واقعا نمیدونم این طلسمه جادوئه چیه؟

هر وقت من از صبح یه مرخصی برای عصر رد میکنم یکی از همکارهام هست به نام مهندس (ن) که درست نیم ساعت قبل از شروع مرخصیم میدوئه میاد به من میگه من فلان محاسبه رو میخوام.

یعنی ردخور نداره. من نمیدونم چرا اینجوری میشه. طرف اصلا از ساعت مرخصی من خبر نداره ها ولی هر دفعه عین جن ظاهر میشه.

امروز میخواستم 3 بیام خونه پوآرو ببینم راس ساعت 2.5 اومده میگه فلان حساب و کتاب رو الان میخوام. بهش میگم الان وقت ندارم میخوام برم کار دارم فردا برات حساب میکنم. میگه نه عجله‌ایه. جون من مرگ من الان حساب کن بده.

ساعت 2.5 تا 3 حساب کردم و بدون چک کردن فرستادم براش یول  از ساعت 3 تا الان همش فکر میکنم نکنه توی محاسبه ها اشتباه شده باشه.

گریه

پ.ن 1: قالب وبلاگم رو به مناسبت سال 2012 که نه به مناسبت اینکه حوصله ام ازش سر رفته بود عوض کردم.

پ.ن 2: واقعا قراره 2012 دنیا تموم شه؟ شاید تموم شه شاید هم نه اما یه تلنگریه به آدم که شاید تا سال دیگه این موقع نباشیم. پس زندگی رو عشقه.

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

توی یه وبلاگ امروز خوندم که نوشته بود

کسانی که در عکس های دبیرستانشان خندانند، ازدواج موفق تری خواهند داشت

وقتی دبیرستان میرفتم به دلیل طالبانی فکر کردن مدیر هیچ وقت نتونستیم توی مدرسه با همکلاسیها عکس بگیرم. فقط یه عکس چند وقت پیش یکی از بچه ها توی فیس بوک گذاشته بود که در یه سفر به شهر یزد گرفته بودیم. یکی از نظرها زیرش این بود چرا همه غمگینند فقط سوسن داره میخنده؟!

بقیه عکسهایی که در اون دوران دارم و توی خونه گرفتم همه خوشبختانه خندانه.

خلاصه اینکه همیشه بخند حتی اگه دنیا به روت نمیخنده. شاید در آینده تصمیمش عوض شد و به روت لبخند زد.

[ ۱۳٩٠/۱٠/٥ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یکی از برنامه های زمستونم اینه که بتونم آرامشم رو نه فقط در ظاهر که در باطن هم حفظ کنم. امروز توی یه کتابی که دارم میخونم این جمله رو نوشته بود که فکر میکنم جمله طلایی برای دستیابی به آرامش برای من باشه.

هر لحظه که در ناراحتی به سر میبرید و افسوس و غصه میخورید و در وضعیت خودشکنی میباشید از خود سوال کنید این موضوع مهمتر است یا سلامتی جسم و روح من؟

از صبح هر بار که یه فکر منفی میاد توی ذهنم این جمله رو به خودم میگم. خیلی احساس خوبی پیدا کردم. احساس میکنم میتونم راحت تر و منطقی تر فکر کنم. واقعا حیف اعصاب نازنین من نیست؟

[ ۱۳٩٠/۱٠/۳ ] [ ٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

خلاصه فیلم گل چهره: فیلم مربوط به زمانیه که کمونیسم در افغانستان تموم شده و دوران جنگهای داخلی افغانستانه. اشرف خان که در کابل سینمایی به نام گلچهره داره دلش میخواد با بالا بردن فرهنگ جامعه به جنگ بدبختیهای افغانستان بره. اما طالبان قدرت رو به دست میگیره و...

فیلم تلخی بود و خیلی خوب حس نادانی ناشی از فقر رو نشون میداد. سینما نماد تاریخ و فرهنگ افغانستان بود. وقتی طالبان میخواست آرشیو فیلمها رو آتیش بزنه گودرز گفت: دیوونه شدید؟ اینا تاریختونه.    

آدمهایی که دنبال یه زندگی بهتر  و  تغییر در مردم بودند. خانم دکتر. اشرف خان. سالار. حتی گودرز که یک ایرانیه و ناخواسته درگیر جنگ افغانستان شده.

طالبان خیلی راحت این آدمها رو له میکرد. با اعدام یا با تجاوز و یا ...  اما امید توی این فیلم زنده بود. آخر فیلم وقتی بچه ای به نام گلچهره رو نشون میداد که توی بغل خانم دکتر بود. گلچهره ای که از خود طالبان و در دوران طالبان به وجود اومده بود ولی قرار بود جوری دیگه ای فکر کنه. همنام بودنش با سینمای اشرف خان و اینکه هنر قراره زنده بمونه.

تنها جنبه منفی فیلم این بود که به نظرم یه کم شعاری بود.  یه جورایی انگار میخواست بگه الان ایران خیلی خوبه و ببینید طالبان چه قدر خشن بوده. نمیدونم شاید هم من اینقدر توی این کشور دروغ و شعار الکی شنیدم که بدبین شدم.

در کل از فیلم خیلی خوشم اومد.

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢ ] [ ٦:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

خلاصه فیلم سوته دلان: حبیب ظروفچی با خانواده اش یعنی خاله و برادرهای کوچکترش و همسر برادرش و مستاجری که خیاطی میکنه زندگی میکنه. سنش زیاده ولی ازدواج نکرده. برادر کوچکترش مجید معلول هست و ....

داستان بیشتر حول مجید میچرخه و سادگیش و عشقش به یه زن روسپی. اما اصل ماجرا به نظرم شکستن قواعدی بود که دور و بر خودمون ساختیم. فکر میکنیم آدم معلول چیزی نمیفهمه. از یه زن بدنام مثل جذامیها فرار میکنیم.

اما آدم معلول لازم نیست حتما ناقص عقل باشه. شاید خیلی هم بهتر از سالمها بفهمه. یه کاسب خوشنام و مهربان شاید یه جورایی نادان باشه. و البته یه زن بدنام میتونه ته دلش خیلی هم خوب و سالم باشه.

واقعا حرصم گرفت که چرا توی این همه مدت این فیلم رو ندیده بودم.

مثل همه فیلمهای حاتمی بیشتر شبیه شعر بود تا فیلم.

ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمیزنه چون زنگاشو قبلا زده

بلا روزگاریه عاشقیت

همه عمر دیر رسیدیم

آدمهای فیلم هیچ کدوم صد در صد بد نیستند. حتی بدترینهاشون هم ته تهش خوبی دارند.

فیلم به نظرم سراسر لطافت بود. واقعا لذت بردم.

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢ ] [ ٥:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب