رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

واقعا شعور هم چیز خوبیه

 

[ ۱۳۸٩/۸/٢٩ ] [ ٤:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یکی از دوستام بود دوران دانشگاه که میگفت سر امتحان وقتی میزم ناراحت باشه یا بغل دستیم فین فین کنه احساس میکنم خدا بیشتر بهم کمک میکنه تا امتحانم رو خوب بدم!!

یه ایمیل هم چند روز پیش به دستم رسید که توش یه سری عکس بود درباره رسم قربانی کردن توی تایلند. هنوز که هنوزه برای اینکه خدا بهشون برکت بده سالی یه بار یه دختر نوجوان رو قربانی میکنند تا خدا دلش به رحم بیاد و ...

آخه کشتن یه دختر نازنین چه ربطی به باران و افزایش محصول برنج و گندم داره؟

ظاهرا آدما فکر میکنند همه چیز با زجر و سختی به دست میاد. هر کسی با یه درجه‌ای این فکر رو داره.

اونی که به راحتی و ناراحتی میزش فکر میکنه درجه کمتر. اونی که یه بچه رو قربانی میکنه از درجه بیشتر...

 

[ ۱۳۸٩/۸/٢۸ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

به من پیشنهاد شده که توی شرکت از بخش "آ" که الان توش هستم برم به بخش "ب"

اولش همش دودل بودم

نشستم مزایا و معایب هر دو رو نوشتم و داشتم سبک سنگین میکردم

بعد دیدم همیشه آرزو داشتم دست این آقای رئیس نمک نشناس رو بزارم توی پوست گردو

الانم بهترین فرصته

هم برای اینکه یه تغییر اساسی توی کارم ایجاد کنم

هم اینکه احتمال پیشرفتم بیشتر میشه

هم اینکه حال رئیس جان رو میگیرم

 

[ ۱۳۸٩/۸/٢٦ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

هیچ نعمتی بالاتر از سلامت نیست

سلامت جسم و جان...

 

[ ۱۳۸٩/۸/٢٠ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

شهرزاد قصه گو با خودش چه فکری می‌کرد؟ :

اه اه باز هم این ملک جوانبخت پیداش شد.

باز هم باید بنشینم و ببافم به هم.

دیشب دنیازاد می‌گفت یه چیزایی رو یادم میره . مثلا داستام امامه و عاتکه چی شد؟

گفتم بیخیال! این یارو که حالیش نیست. راست میگن هر چی احمقتر، قدرتمندتر...

از این به بعد قبلش یه بار داستانو با دنیازاد مرور میکنم که وقتی داشتم تعریف می‌کردم اگه چیزی از قلم افتاد یه ندایی بهم بده...

فعلا که جون ما دست این دیوانه است.

 

[ ۱۳۸٩/۸/۱٤ ] [ ٥:۱۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

توی این دنیا آدم برای همه چیز باید جواب پس بده

چرا ماهی دوست نداری؟ دلیلت چیه؟ از بوی ماهی بدت میاد؟ ماهی سفید بو نداره؟ ماهی مفیده باید بخوری؟ چه بی سلیقه ای...

چرا این رنگی میپوشی؟ وا... مثل بچه ها....

چرا لباستو این مدلی دوختی؟ این که دیگه مد نیست؟

چرا موهاتو این رنگی کردی؟

چرا توی غذات آبلیمو میریزی؟

چرا شوهر نمیکنی؟

چرا بچه دار نمیشی؟ دلیلت چیه؟

چرا بچه دومت رو نمیاری؟ این بچه تنهایی گناه داره...

چرا زنده‌ای؟

چرا نمردی هنوز؟

....

هنوز زنده‌ای؟  پس میشه به جات زندگی کرد...

 

 

[ ۱۳۸٩/۸/۱٤ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

باران

باران

باران

کاش می‌شست و پاک می‌کرد......

 

[ ۱۳۸٩/۸/۱۱ ] [ ۸:٠۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز میخوام از خوبیهای شهرم بگم

شهر من هنوز پر از چنارهای قشنگه

شهر من جاییه که اگه در ماشینت باز باشه، ۵٠ نفر بهت میگن که بازه

توی شهر من وقتی به مغازه‌دار پول بدی بهت میگه "قابل نداره" یا میگه "خدا بده برکت"

توی شهر من مردم چه خودشون درس خونده باشند چه نباشند دوست دارند بچه‌هاشون تحصیل کنند.

توی شهر من، مردم حتی وقتی خیلی عصبانی هستند و دلشون خون شده باز هم در سکوت تظاهرات میکنند.

به نظرم، مردم شهر من دوست دارند تغییر کنند. دوست دارند بهتر زندگی کنند ولی بلد نیستند.

 

[ ۱۳۸٩/۸/۱٠ ] [ ٧:٥۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

٣١ سال پیش توی این شهر به دنیا اومدم

توش بزرگ شدم و مدرسه رفتم

بمبارانش رو دیدم

توش دانشگاه رفتم

سر کار رفتم و ازدواج کردم و هنوز هم توی همین شهر زندگی میکنم

بعضی از شهرها رو به عنوان مسافرت دیدم و توی هیچ شهر دیگه‌ای زندگی نکردم

امروز به نظرم رسید شهر من شهر عجیبیه

توی شهر من نمره انضباطت به نماز سر ظهرت توی مدرسه مربوطه.

شهر من شهریه که کسی که پولدار باشه میتونه درختای چند صد ساله رو بندازه و بکشه.

شهر من جاییه که راننده‌ها برای چند ثانیه اینور و اونور، به خانواده هم توهین میکنند نه به هم.

شهر من شهریه که توش اگه به گدا پول بدی دعات میکنه، اگه کم بدی یا بد و بیراه میگه یا هیچی نمیگه، اگه ندی هم معمولا هیچی نمیگه. بالاخره ما نفهمیدیم قیمت دعا چنده؟

شهر من شهریه که زنی که پسر زایید یعنی مهمترین کار زندگیشو انجام داده و تا آخر عمرش میتونه پز بده. مخصوصا به عروسش. فرقی نمیکنه عروسش کیه و چه جوریه. مهم اینه که زنه و میشه تحقیرش کرد.

اینجا شهریه که وقتی به دوستت زنگ میزنی و میگی چی کارا میکنی؟ نمیگه "داشتم شام میپختم".   میگه "داشتم شام میپختم. شوهرم پاچینی (نمیدونم شاید هم ماچینی) خریده، داشتم سرخش میکردم."

شهر من جاییه که به روشن میگن clear  به ایمن میگن  safe به انعام میگن tip فقط چون احساس میکنند باکلاستر میشند.

اینجا شهریه که وقتی میری مهمونی و مشغول حرف زدن میشی. کسی به حرفات فکر نمیکنه. همه فقط به لباست و مدل موهات فکر میکنند.

اینجا شهریه که سر کار بعضیها دانششون رو از هم قایم میکنند مبادا اون یکی یاد بگیره و بیاد جاشون رو پر کنه.

شهر من جاییه که بلیت کنسرت رو میخری صبحش زنگ میزنند میگن کنسرت به دلایلی (!) لغو شده.

شهرمو دیگه دوست ندارم. با وجود این همه خاطره هیچ تعلق خاطری نسبت بهش ندارم.

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

 

[ ۱۳۸٩/۸/٩ ] [ ۳:٥٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بالاخره پاییز تصمیم گرفت بیاد به شهر ما.

هرچند هوای آفتابی رو خیلی دوست دارم ولی وقتی ابری میشه یه احساسی به من میگه برو قدم بزن بیخیال کار

البته جمله دوم رو زیاد به خودم میگم!

دلم میخواد برم توی یه کافی شاپ بشینم کنار پنجره یه قهوه سفارش بدم و به هوای ابری و نم بارون نگاه کنم و یه کتابی رو ورق بزنم. البته موبایلم هم خاموش باشه.

الان بهتره از این فکرا نکنم

پرشین بلاگ رو ببندم بشینمو کارم رو انجام بدم که خربزه آبه.

 

[ ۱۳۸٩/۸/٩ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

شدیدا به قانون جذب ایمان پیدا کردم

چند روز پیش داشتم به شیشه عطرم نگاه میکردم دیدم نصفه است. به خودم گفتم ای بابا حالا وقتی این تموم بشه دوباره باید یه عالم پول عطر بدم. بعدش گفتم بیخیال حالا کو تا این تموم بشه تا اون وقت هم خدا بزرگه.. دیگه هم بهش فکر نکردم و چیزی هم به کسی نگفتم. تا اینکه دیشب خواهرم برای تولدم یه عطر بهم کادو داد!

باز هم چند روز پیش به خودم میگفتم برم از بزازی یه پارچه پشمی خاکستری طرحدار غیر چهارخونه بگیرم برای زمستون یه دامن بدوزم. ولی هر روز وقت نمیکردم. تا اینکه روز سه شنبه یکی از همکارام بهم یه پارچه خاکستری طرحدار غیر چهارخونه هدیه داد!

یه چند وقتی بود اساسی رفته بودم توی فکر "پندارنیک، گفتارنیک، کردار نیک" زرتشت و حسابی فکرمو مشغول کرده بود. یکی از کادوهای تولدی که یکی از دوستام بهم داد کتابی بود به نام "گفتار نیک"

مساله جالب اینه که من اصلا درباره هیچ کدوم از این فکرام حرف نزده بودم.

 

 

[ ۱۳۸٩/۸/٦ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یکی از همکاران من هست که سرپرست یه بخشیه

همش میگه برای من کارشناس بیارید

تا حالا ٣ تا کارشناس براش آوردند که زیراب همشونو خودش پیش مدیر زده که آقای اولی خنگ و بیدقته، آقای دومی دودره‌بازه، خانم سومی سرش به دمبش پنالتی میزنه و...

خلاصه هر سه تا کارشناس به ترتیب زیرابشون خورد و رفتند.

حالا کارشناس چهارم اومده.

یه خانوم شاگرد اول دوره لیسانس و فوق لیسانس در دانشگاه خودش. دقت در حد اتم. سرعت خارق‌العاده. یک معتاد به کار واقعی. یعنی دائما سر کاره. روز تعطیل هم براش فرقی نمیکنه. این خانم پریروز رفت ماموریت شهرستان و دیروز به دلیل خستگی صبح دیر اومد.

دیر اومدن همان و زیراب خوردن همان...

"این کارشناس دیر میاد من نمیتونم باهاش کار کنم."

کارشناس چهارم اولش این شکلی شد  تعجب

حالا این شکلیه عصبانی

منم الان این شکلیم خیال باطل

جناب سرپرست این شکلیه  زبان

مدیر این شکلیه   گریه شاید هم این شکلیه  کلافه

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۸/٥ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز تولدمه

تولدی دیگر....

 

بفرمایید

نوش جان

 

[ ۱۳۸٩/۸/۳ ] [ ۸:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب