رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

دیشب بی بی سی یه فیلم گذاشته بود به نام داستان دو سرباز. تاثیر خیلی بدی روی من گذاشت.

کاری به این ندارم که جنگ رو کی شروع کرد و کی کش داد و ....

واقعا یه چیزی مثل جنگ چه طور زندگیها رو زیر و رو میکنه.

اگه آدم تصادف کنه و دستش بشکنه. دست رو گچ بگیرند و خوب بشه باز هم با یه سرما درد میگیره. دستی هم که یه بار شکسته هیچ وقت قدرت اول رو نداره.

روح آدم پیچیده تر از جسمشه. آدمی که بیمار روانی شد رو میشه رواندرمانی کرد. میشه به زندگی برگردوند اما هیچ وقت اون آدم اولی نمیشه.

دیگه دلم نمیخواد درباره هیچ جنگی چیزی بشنوم.  جنگ ایران و عراق، جنگ جهانی دوم، جنگ داخلی سومالی و ....

 

 

[ ۱۳۸٩/٦/۳۱ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یادمه یه بار توی یه کتاب تاریخ هنر که داشتم میخوندم ، نوشته بود مانی پیامبر نه تنها خودش نقاش بوده بلکه تبلیغ کنندگان دینش و کسانی که کتابش رو مینوشتند هم نقاش بودند.

خوب خیلی به نظرم جالب اومد.

دین مانی فکر میکنم از زمان حکومت عباسیان کلا منسوخ شد.

با خودم فکر کردم اگه الان هنوز این دین برقرار بود و مثلا ماها مانوی بودیم اون وقت چه طور میشد.

احتمالا به دلیل تفکرات جنسیتی زنها حق نقاشی نداشتند!!! یا اگه داشتند با یه سری رنگهای محدود. یه زمانهایی هم حق نداشتند نقاشی بکشند یا به نقاشی دست بزنند.

یه آدمی که از بچگی استعداد نقاشی داشت میشد یه آدم مقدس که از طرف خدا انتخاب شده تا دین مقدس مانی رو ترویج کنه و خودش رو وقف اون کنه!!

یه سری آدمها از زیر نقاشی کشیدن در میرفتند و آدمهای پیر بهشون میگفتند ای بیدین بی نقاشی. عجب دوره زمونه ای شده ها! وقتی ما جوون بودیم روزی ۴ ساعت بلاانقطاع نقاشی میکشیدیم.

هر کی به یه نقاش حرفه ای میگفت بالای چشمت ابروئه میشد محارب با روح مانی بزرگ.

چرا ما آدمها اینقدر.....؟

 

 

[ ۱۳۸٩/٦/۳٠ ] [ ۸:٠۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

هیچ کس نمیدونه چند سال زنده است.

حالا فرض میکنیم با توجه به اینکه من سیگار نمیکشم، ورزش میکنم. اضافه وزن ندارم. به خوراکم دقت میکنم. بچه ندارم که دقم بده. با همسرم تفاهم دارم و... خدا به من ٧۵ سال عمر بده که ٣١ سالش رفته. میمونه به عبارتی ۴۴ سال دیگه.

باید ٢۵ سال کار کنم تا بازنشست بشم که ۶ سال هم کار کردم. (البته ٢ سال هم پاره وقت که بیمه نداشتم و هوتوتو). یعنی ١٩ سال دیگه باید کار کنم. حالا با توجه به اینکه ۵شنبه جمعه‌ها تعطیله. تعدادی تعطیل رسمی و مرخصی و از این جور چیزا هست میزنه به عبارتی مثلا سالی ٢٣١ روز. با توجه به اینکه من تا ساعت ١.۵ بیشتر نمیتونم کار کنم، میشه روزی ۶ ساعت. یعنی:

١٩*٢٣١*۶=٢۶٣٣۴ ساعت تا زمان بازنشستگی باید کار کنم.

۴۴*٣۶۵*٢۴=٣٨۵۴۴٠ ساعتهای کل زندگیم میشه تا آخر عمرم. تازه سالهای کبیسه رو هم حساب نکردم.

حالا با تقسیم ٢۶٣٣۴ بر ٣٨۵۴۴٠ به عدد ۶.٨% میرسیم.

یعنی من ۶.٨ درصد از بقیه عمرم رو باید کار کنم.

خدایی این عدد ارزشش رو داره که این همه به خاطرش حرص بخورم!

بیخیال بابا

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢۸ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

به نظر من بیشعور فحش نیست. چیزی که زیاده آدم بیشعور یا بیخرد.

آدم بیشعور همیشه بیشعوره. میخواد فقیر باشه. میخواد پولدار باشه. میخواد بیسواد باشه ، کم سواد باشه یا باسواد.

البته تعدادش به نظر من توی آدمهای دیپلم و پایینتر بیشتره. ببخشید البته نظر من بود.

خوب برعکسش هم هست البته خیلی کم و استثنایی.

یکی رو میبینی دلش میخواد همیشه پیشرفت کنه. موقعیتش رو داره و میکنه. یکی دیگه موقعیتش رو داره ولی شعورش رو نداره. یکی دیگه دلش میخواد پیشرفت کنه ولی موقعیتش رو نداره و هر کاری هم میکنه جور نمیشه (همون استثنا).

نمیدونم شاید هم  بیشعوری ژنی باشه.

آدمهای بیشعوری که من دیدم بچه هاشون هم به بیشعوری خودشون بودند شاید هم بدتر.

از اون طرف باشعوری ژنی نیست!

بعضی از باشعورها هستند که بچه هاشون بیشعور میشند.

خلاصه اینکه متاسفانه بیشعوری رو به گسترشه.

یه چند تا آدم بیشعور هستند که دلم میخواد بزنم کله شونو بشکنم.

یکی همین همکار بیشعور من که با مدرک فوق لیسانس مکانیک نشسته پای کامپیوتر داره برای خودش آواز میخونه. انگار نه انگار که بقیه هم اینجا نشستند و دارند کار میکنند.

یکی همین رییس بیشعور من که با فوق لیسانس مهندسی شیمی، تمام مزایای شغلی و حقوق بالا رو حق  خودش و دوستان خودش میدونه چون مرد هستند!!

وقتی اینا اینجوری هستند از بقیه چه انتظاری میشه داشت؟

 

 

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢۸ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

سلام دوستان عزیز

راستش چند وقت بود که خوانندگان وبلاگم کم بودند

منم نظرات رو غیر فعال کردم

دلیل خاصی نداشت

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢٤ ] [ ۸:٢۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه زمانی بزرگترین آرزوم این بود که برم دانشگاه

یه زمانی گواهینامه رانندگی گرفتن بود

یه زمانی آرزوم سر کار رفتن بود

یه زمانی فوق لیسانس بود

......

الان میبینم چه قدر همه چی زود عادی میشه

 خمیازه

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢۳ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دلم تنگ شده برای هفت سالگیم

برای بابا

برای اون جعبه آبی مامان که پر از لوازم آرایش بود

برای رستوران خان سالار

برای اون مهمونی های شلوغ پر از رنگ و نور

برای همبازیهایی که اگه دوباره همو ببینیم نمیشناسیم

برای شکلاتهای آقای مصحفی

برای اون لباسهای رنگارنگ

برای باغچه پر از شبدر و اطلسی

برای درخت توتی که مامان بزرگ کاشته بود

برای درختای آلبالو و گیلاس و گلابی و آلو

برای آلاچیق مو

برای وقتایی که مامان بزرگ موهاشو می‌بافت

برای آفتاب که انگار طلایی تر بود

برای برف که انگار سفیدتر بود

 

از همه بیشتر دلم برای اینا تنگ شده

برای شادی عمیق، برای حس امنیت و برای حس اعتماد به آدمها

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢٠ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه خونه  بزرگ نزدیک خونه ما بود  که توی حیاطش  چند تا کاج قدیمی بود.

پریروز چند تا شون رو قطع کردند تا آپارتمان بسازند. دیروز هم بقیه شون رو.

نمیدونم کاجها چه احساسی داشتند ولی به نظر من مثل آدمهایی بودند که سالها کنار هم زندگی کرده بودند بعد چند تاشون رو جلوی چشم بقیه شون اعدام کردند. دو تای دیگه رو هم یه ٢۴ ساعت زنده نگه داشتند و بعد اعدام کردند.

واقعا نمیدونم چی بگم.

 

[ ۱۳۸٩/٦/۱٥ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

زندگی دو روز بیشتر نیست:

حالت اول-   روز اول حالتو میگیرند. روز دوم حالشونو میگیری.

حالت دوم- روز اول حالتو میگیرند. روز دوم گریه میکنی که چرا حالتو گرفتند.

حالت سوم- روز اول سعی میکنند حالتو بگیرند (موفق نمیشند). روز دوم میگی:" .... لقشون!"

 

 

[ ۱۳۸٩/٦/۸ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بعضی آدمها وقتی غصه میخورند  اشتهاشون زیاد میشه و چاق میشن.

یک کشف علمی جدید توسط خودم:

من وقتی غصه میخورم بدون اینکه غذای بیشتری بخورم چاق میشم.

غصه خودش به تنهایی کالری داره!!

حالا چیکار کنم؟

چه جوری غصه نخورم؟

 

[ ۱۳۸٩/٦/٧ ] [ ۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه نظریه فیزیک-فلسفه هست که میگه ما و این دنیایی که توش زندگی میکنیم کلا مجازیه و ساخته ذهن یه سری موجود دیگه است. یعنی همون طور که ما گاهی خیالپردازی میکنیم و توی ذهنمون یه دنیایی میسازیم یه موجود یا موجوداتی هم هستند که دارند ما رو توی فکرشون میسازند.

دلم میخواد به اون خالق محترمی که داره زندگی منو توی ذهنش میسازه بگم: جون من یه کم به هیجان فکر کن.

 

 

[ ۱۳۸٩/٦/۳ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب