رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

اگه میخواهید اعتماد به نفستون در کاری زیاد بشه، تمرین کنید.

اما اگه میخواهید عزت نفستون زیاد بشه:

١- پیشرفتهاتون رو به خودتون یادآوری کنید و  بهشون افتخار کنید.

٢-  نه گفتن رو یاد بگیرید.

٣- به خودتون احترام بزارید. لباسهای زشت و درب و داغون نپوشید. توی ظرف لب پر شکسته پکسته غذا نخورید.

۴- آدمی که عزت نفس بالا داره مواظب حرف زدنشه و فحش نمیده. پس...

۵-  خودتون رو با هیچ کس مقایسه نکنید.

۶- اگر اشتباهی میکنید آن را بپذیرید.

٧- لازم نیست نظر دیگران زیاد برایتان مهم باشد. اگر میخواهید اظهار نظری کنید بگویید. نگران این نباشید که دیگران به شما بخندند.

٨-...........

 

موفق باشید و با عزت نفس

 

 

[ ۱۳۸٩/٥/۳۱ ] [ ٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دلت خوشه بابا

نشستی اینجا برای خودت اپرای مولوی گوش میدی و خیال میکنی خیلی حس عرفانی بهت دست داده.

تو واقعا فکر میکنی دنیا ساعتی است؟

واقعا فکر میکنی میتونی از این زندگی برهی؟

واقعا  فکر میکنی میتونی دیوارهای زندان رو سوراخ کنی؟

تو اصلا دیوار ها رو نمیبینی.

تو اصلا نمیدونی یکی از این دیوارها نفرته.

تو اصلا نمیتونی ببخشی.

کسانی که ناراحتت کردند و دلت رو شکستند رو هیچ وقت نتونستی ببخشی.

مهمترین کاری که کردی اینه که دیگه بهشون فکر نمیکنی ولی وقتی میبینیشون انگار توی قلبت سوزن فرو میکنند. اونم از نوع جوال دوز.

نلسون ماندلا آدمایی که 27 سال انداخته بودنش زندان رو بخشید!

تو کجا این حرفا کجا؟

برو بشین برای امتحان IELTSات بخون بچه.

تو رو چه به این حرفا؟

.

.

.

.

تا نگردی پاکدل چون جبرییل

گرچه گنجی در نگنجی در جهان

رخت بربند و برس در کاروان

آدمی چون کشتی است و بادبان

تا کی آرد باد را آن بادران

 

واقعا کی؟

 

 

[ ۱۳۸٩/٥/٢٧ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تا حالا شده احساس کنی داری درجا میزنی؟ 

احساس کنی هر چی راه میری جلو نمیری؟ انگار روی تردمیل هستی؟ 

تا حالا شده احساس کنی توی یه گرداب افتادی و داری همش تلاش میکنی بیای بیرون ولی همه دست و پا زدنت فقط صرف حفظ شدنت در یک محل ثابت میشه؟  

تا حالا احساس کردی انگار روزها زود تر از همیشه شب میشند؟ 

من الان اینجوریم ولی نمیدونم چرا؟

 

 

 

[ ۱۳۸٩/٥/٢٥ ] [ ۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

"در نزدیکی مرز ایتالیا و فرانسه سلطان نشین کوچکی است به نام موناکو"

این جمله، جمله اول داستان "بسیار گران"  نوشته تولستوی است که درباره یه اتفاق توی کشور موناکو نوشته.

من یه زمانی اصلا اسم کشور موناکو رو نشنیده بودم تا اینکه ....

دیدم هر بار یه برنامه جالبی توی دنیا هست مثلا اجرای سیرک از کشور هائیتی، کنسرت نوازندگان ماداگاسکاری، افتتاحیه بازیهای آسیایی در قطر، شعبده بازان موریتانیایی  و... این آقای خوشتیپ کچل، جلوتر از همه نشسته و در نهایت سرور و شادمانی داره تشویق میکنه.

خلاصه بعد از سوال و جستجو از این ور اون ور فهمیدم که بله  این آقا اسمش پرنس آلبرت دوم از خاندان گریمالدی هست که فرمانروای یه کشور هستند به نام موناکو که کل مساحتش ٢ کیلومتر مربعه و جمعیتش فعلا  ٣٢٠٠٠ نفره.

با توجه به جمعیت و مساحت، همه توی خونه های آپارتمانی زندگی میکنند و آپارتمان اونجا خیلی خیلی گرونه. مثلا یه آپارتمان ۵٠ متری ٣ میلیون یورو. موناکو همیشه میزبان جشنواره های مختلف موسیقی، تئاتر، سیرک و غیره است.  درآمدش از قماره. اینم عکس کازینوی مونت کارلوئه.

نسبت کازینوی مونت کارلو با موناکو مثل نسبت شرکت نفت آبادانه با ایران. منظورم از لحاظ تامین درآمد کشوره.

خلاصه اینکه این پرنس خوشحال کار و کاسبی زیادی نداره. یه کشور فسقلی ثروتمند توی اروپا که کلا همه این ٣٢٠٠٠ نفر هم سرشون توی کار خودشونه. بیشتر مردمش تو کار موسیقی هستند. یعنی به طور سنتی از بچگی همشون آموزش موسیقی میبینند.  کلا سرخوش هستند. همه پولدارای دنیا هم میان مونت کارلو و تا دلتون بخواد در نهایت حماقت به کازینوش میبازند و پول حسابی به جیب پرنس و مردم موناکو میریزند (نوش جونشون).  

توی یه کتابی خوندم آدمها قبل از اینکه به دنیا بیان خودشون کشورشون و خونواده شون رو انتخاب میکنند.

این پرنس موناکو معلومه خیلی باهوش بوده که موناکو و خاندان گریمالدی رو انتخاب کرده.

من از الان تصمیم گرفتم توی زندگی بعدیم توی موناکو به دنیا بیام. حالا از فامیلای گریمالدی هم نبودم اشکال نداره!!

راستی اینم عکس مامان خدابیامرز پرنس آلبرت دومه:

[ ۱۳۸٩/٥/٢۱ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تولدت مبارک ساراجان

خوشحالم که دوباره بارون میزنه

 

 

 

 

 

اینم یه هدیه از طرف من

امیدوارم هر چی دوست داری توش باشه

[ ۱۳۸٩/٥/۱٩ ] [ ٧:٤٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

همه ما حق داریم

همه چیز حق ما است

حق داریم عصبانی باشیم

حق داریم فحش بدیم

حق داریم توهین کنیم

حق داریم له کنیم

توی رانندگی همیشه حق با ماست

همیشه دیگران مقصرند

همیشه برای هر مرگی یکی مقصر هست که داد و بیدادمون رو سرش خالی کنیم و بگیم تقصیر تو بود. تو باعث شدی. تو حرصش دادی. تو بیدقتی کردی. تو سهل انگاری کردی.

برای هر بیماریی هم مقصری وجود داره که باعثش شده و ما حق داریم که لهش کنیم

ما همیشه حق داریم همه چیزو نابود کنیم

حق داریم همه درختها رو نابود کنیم

حق داریم نسل همه حیوونا غیر از گاو و گوسفند و مرغ رو منقرض کنیم

حق داریم که قدرت و ثروت داشته باشیم و برای رسیدن بهش حق داریم هر کاری بکنیم

همه چیز مال ماست. همه چیز این دنیا.  نسبت به همه چیز مالکیم. زمین من. خونه من. زن من. شوهر من. پسر من. دختر من. برده من. نوکر بابای من. ماشین من. دنیای من. ارث بابای من. مسواک من. خدای من. حوله من. عشق من. تو مال منی! باید مال من بشی!

همه باید بهمون احترام بذارند ولی ما میتونیم احترام نذاریم. بستگی به حالمون داره.

ما مجازیم قضاوت کنیم. فلانی از قیافه اش معلومه که احمقه. اون یارو رو دیدی خیلی قالتاق و کلاهبرداره. خاک بر سرش کنند با این لباس پوشیدنش.  فلانی خیلی بدبخته. داره اشتباه میکنه. این چه تصمیمیه؟ من اگه جای اون بودم این کارو نمیکردم. (فعلا که جای اون نیستی . بیزحمت جای خودت فقط تصمیم بگیر.) ولی کسی نباید درباره ما نظر بده. دلم میخواد اینو بپوشم. دلم میخواد خونه ام این شکلی باشه. دوست دارم با فلانی ازدواج  کنم. به تو چه.

همه زیباییها باید نابود بشند. خونه های زیبا خراب بشن و به جاشون آپارتمانهای زشت و درب و داغون ساخته بشند تا پول به جیب بساز بفروشها بره به هر قیمتی. اگه اون باغ مال من بود میدونستم چه جوری احیاش کنم!!!!  (معنی احیا رو هم فهمیدیم!!) زیباترین دخترا باید بدترین سرنوشتها رو داشته باشند. چون هر کسی حق داره دستمالیشون کنه. اون وقت میگیم حضرت فاطمه برای دخترای زشت نماز خونده!!  گلهای زیبا باید چیده بشند و پرپر. سگها باید سنگ بخورند. گربه ها باید لگد بخورند. کلاغها باید سنگ بخورند. بقیه پرنده ها تیر بخورند چون خوردنشون کیف میده.

اگه حرفی بزنیم که بقیه رو ناراحت کنه. به درک! بقیه پوستشون کلفته. ولی کسی به ما و توله‌مون نباید بگه بالای چشمت ابروئه. وگرنه باید نابود بشه.

گاهی مهربونیم ولی با سیاست. مبادا کسی روش زیاد بشه یا سو استفاده کنه.

 

 

خسته هستم

خسته از این دنیایی برای خودمون ساختیم

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸٩/٥/۱۸ ] [ ٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

حافظه قوی باعث دردسره

چیزایی که نباید، یاد آدم میمونه

وقتی یه نفر که ازش انتظار نداری، ناراحتت میکنه اون وقته که خیلی بیشتر ناراحت میشی...

حتی متنفر میشی

میخوای سر به تنش نباشه

اما فایده نداره

چون حتی اگه سر به تنش نباشه باز هم چیزی از حافظه آدم پاک نمیشه

همه چی سر جاشه

عین روز اول

عین روزی که حالتو گرفتند

لعنت به هر چی حافظه است

ماهی قرمز حافظه اش فقط سه ثانیه است. یه دور که توی تنگ آب میزنه ذوق میکنه و میگه به به رسیدم به یه جای جدید.

امیدوارم توی زندگی بعدیم ماهی قرمز باشم

 

 

[ ۱۳۸٩/٥/۱۸ ] [ ٧:٤۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

آقای دکتر یه چشم پزشک خیلی موفق و حاذقه، استاد دانشگاه هم هست. علاوه بر اون به دلیل مطالعه ای که درباره زبانشناسی هم داشته و داره و معلومات خیلی خوبی در این باره داره.

آقای دکتر یه مطب درب و داغون وسطای شهر داره. بیشتر مریضهاش فقیر و روستایی هستند. برای اینکه دکتر هر کس که فقیر باشه رو بدون پول ویزیت و یا حتی جراحی میکنه.

آقای دکتر با  وجود موفق بودن در کارش و رشته اش در زندگی خانوادگیش موفق نیست. یعنی همسرش و بچه هاش دوستش ندارند. نمیدونم چرا؟ به هر حال من از جزئیات زندگیشون خبر ندارم. الان دکتر دیگه با خانواده اش زندگی نمیکنه و یه خونه جدا اجاره کرده.

دکتر آدم عجیبیه. شخصیت خیلی خاصی داره. همیشه حرفهای عجیب میزنه. میگه من با فرشته ها در ارتباطم. یه فرشته هست که به خوابم میاد و میگه که تا کی زنده هستم. هیچ کس از فامیل حرفاشو جدی نمیگیره غیر از کوچکترین خاله اش که همسن خودشه. راستش منم بعضی وقتا حرفاشو جدی میگیرم. مطمئنم دروغ نمیگه. شاید خیالاتی باشه.

آقای دکتر چند وقتیه که بیماره. بیماری ام. اس.   بیماریش خیلی هم پیشرفت کرده. دیگه نمیتونه کار کنه. حتی تنها نمیتونه راه بره و باید یه نفر زیر بغلشو بگیره. حتی حرف زدن هم براش سخت شده.

توی این شرایط که تنهاست و خانواده اش تنهاش گذاشتند یه نفر باهاش زندگی میکنه. یه پسر جوون. همیشه باهاشه. تمام وقت. اصلا حرف نمیزنه. وقتی فامیلای دکتر میبینندش فقط سلام و خداحافظی میکنه. وقتی ازش میپرسند برای چی همه وقتت رو پیش دکتری؟ جواب نمیده.

راستش به نظر من یکی از همون فرشته های آقای دکتره که فعلا به شکل آدم اومده روی زمین.

 

[ ۱۳۸٩/٥/۱٦ ] [ ٩:٠٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

وقتی داریم راه میریم گاهی بدون اینکه متوجه بشیم مورچه ها رو له میکنیم. در حالی که دارند خیلی جدی دنبال غذا برای زمستونشون میگردند و یک کار گروهی بسیار عالی رو انجام میدند.

ما هم فرق زیادی با این مورچه ها نداریم. یه عالمه برنامه ریزی بلندمدت و کوتاه مدت.

فلان کلاس رو برم.

زبان جدید یاد بگیرم.

برم خارج.

فلان رشته رو بخونم.

شرکتمون این پروژه رو بگیره عالی میشه.

فلان تاریخ برم سفر.

.

.

ما داریم مثل مورچه ها دقیق و با برنامه کار میکنیم و مرگ هم بالای سرمون مثل کفش گنده یه آدم که مورچه ها رو له میکنه ایستاده تا کی فرود بیاد. با یه زلزله. با یه تصادف احمقانه. یه آجر که از دست یه کارگر بیافته پایین. حتی یه لخته خون که به قلب برسه.

این که همیشه حواست به اون کفش گنده باشه باعث میشه که توی برنامه زندگی یه تجدید نظری بکنیم چون امروز ممکنه روز آخر باشه

و دیگه فرصتی برای شاد بودن ، عشق ورزیدن یا عذر خواهی از کسی که دلشو شکستیم نداشته باشیم.

 

[ ۱۳۸٩/٥/۱۳ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یادمه چند سال پیش توی یه روزنامه ای یه مقاله درباره میدان ونک و کلا میدانهای تهران نوشته بود.

خبرنگار رفته بود میدان ونک و با مردم مصاحبه کرده بود و نظرشون رو نوشته بود.

مثلا نوشته بود نظر یک خانم ٢۵ ساله درباره میدان ونک، نظر یک آقای ۴۴ ساله درباره میدان ونک و...

خلاصه هم نظرها هم در نهایت غرغر بود. یعنی این میدون افتضاحه. سیستم حمل و نقلش بی نظمه. همش ترافیکه. هواش آلوده است. شلوغه. کثیفه.

اما یه نظر خیلی جالب مربوط به یه آقای ١٩ ساله بود که گفته بود:

من عاشق میدون ونکم. پر از مغازه های قشنگه و آدمهایی که توی این میدون هستند از نظر ظاهر از مردم منطقه‌ای که من توش زندگی میکنم خیلی بهترند!

آره عزیزم. اگه نمیتونی بری سوییس زندگی کنی، غصه نخور. به خدا ایران هم این قدرا که فکر میکنی بد نیست. هنوز چیزای زیبا درش وجود داره. توی همین دنیای مجازی که میچرخم میبینم چه قدر آدم اهل فکر هنوز هست و ما همش داریم به اوشکولا نگاه میکنیم و غر میزنیم.

 

[ ۱۳۸٩/٥/۱٠ ] [ ٦:٠٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بدبختی  یه مرض مسریه که میتونه از زن به شوهر و برعکس منتقل بشه . از مادر به فرزند هم منتقل میشه.

البته یه فرقایی با اون بیماریهای مسری که توی ذهنتونه داره.

بعضی از اون بیماریها دوا درمون ندارند اما بدبختی رو یه وقتایی میشه دوا درمون کرد.

خیلی از آدمی که با مرض مادرزادی به دنیا میان یه چند سالی بیشتر زنده نیستند  ولی آدمی که بدبخت به دنیا میاد میتونه سالهای سال زندگی کنه.

نوع خیلی پیشرفته اش مثل سرماخوردگیه. یعنی اگه با آدم بدبخت معاشرت کنید احساس بدبختی میکنید اما اگه ازش دور بشید حالتون جا میاد و خوب میشید.

[ ۱۳۸٩/٥/٩ ] [ ٧:۱۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چهارشنبه مرخصی گرفتم

۴ روز پشت سر هم تعطیل

سلام بر استراحت مطلق

 

از بس هوا گرمه گفتم یه قالب خنک برای وبلاگم بزارم

 

 

 

[ ۱۳۸٩/٥/٤ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دنیا خیلی کوچیکتر شده.

آدم میتونه دوستای خیلی قدیمیشو، دوستای دوستاشو و ... پیدا کنه.

سال ١٣٨٠ بود. سال آخر دانشگاه. چند تا از دوستام، دوستایی که فکر میکردم خیلی باهاشون صمیمی هستند بدجوری حالمو گرفتند.  ناراحت غرضی در کار نبود. نمیخواستند اذیتم کنند فقط احمق بودند. برای همین من سعی کردم دیگه به اینکه ناراحتم کردند فکر نکنم. خنثی

بعد از دانشگاه هم باهاشون ارتباط داشتم.

اما چند روز پیش تازه اومدم توی فیس بوک. اون دوستام برام درخواست دوستی فرستادند. منم بدون فکر قبول کردم و درخواستشون تایید کردم. اسمشون اومد توی لیست دوستام.

فکر میکردم بعد از 9 سال همه چی از یام رفته باشه ولی نرفته بود.

هر دفعه عکس یکیشونو میدیدم غصه ام میشد.گریه

دائم به خودم میگفتم برای چی اینقدر کینه ای هستی؟ بیخیال! همه چی تموم شده. نه سال گذشته.

تا اینکه چند روز پیش یکی دیگه از اونایی که حالمو گرفته بود برام درخواست دوستی فرستاد. ایندفعه مکث کردم. درخواست رو نگه داشتم. دیروز خیلی به سال 80 فکر کردم. به نظرم رسید زیادی هم در حقشون گذشت کردم. فرشته

دیشب خواب اون روزا رو دیدم. خواب سال 1380 توی دانشگاه. همون حس اون وقتا اومد توی قلبم.  من که عاشق دانشگاه بودم و حتی وقتی کلاس نداشتم دوست داشتم برم زیر درختاش بشینم آرزو میکردم زودتر این ترم آخر هم تموم بشه و نیام دانشگاه.

صبح وقتی بیدار شدم حالم خیلی بد بود. باز هم امروز سر کار خیلی فکر کردم. عصر وقتی اومدم خونه، اولین کاری که کردم این بود که درخواست دوستی نفر آخر رو حذف کردم. بعد هم رفتم توی لیست دوستام و اسم همشون رو از لیستم حذف کردم. بعد هم رفتم توی email ام و email همشونو پاک کردم. وقتی اسمشونو حذف کردم تعداد دوستام فقط 7 تا کم شد. با خودم فکر کردم چه قدر آدم روی زمین هست که دوستشون دارم یا حداقل برام علی‌السویه هستند. دلیلی نداره به خاطر 7 تا آدم احمق خودمو ناراحت کنم.

خوشحالم که دیگه توی لیست دوستام نیستند. همین الان با همتون توی فکرم خداحافظی میکنم و از لیست مغزم هم پاکتون میکنم.

بای بای

الان دیگه فقط به حماقتتون میخندم 

1-م...ه

2- پ...ا

3-م...د

4-...م...د ل

5-ع...ی 

6-س...ز  خ

7-.......  جالبه اسم هفتمی رو کلا یادم رفت!!!

 

[ ۱۳۸٩/٥/٢ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب