رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

خداوند اگر روبروی انسان بایستد و او را به راه راست هدایت کند باز هم انسان گمراه می‌شود چون دست راست خدا دست چپ ما است.

[ ۱۳۸٩/٤/۳۱ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

 

 

امروز یکی از دوستان متن زیر رو برام فرستاد که حسابی فکرمو مشغول کرده.  یعنی ما آدمها اینجوری هستیم؟

شاید همه ما اینگونه باشیم؟

 

استنلی میلگرم در سال 1963 یک آگهی در روزنامه های امریکا به چاپ رساند و از داوطلبانی که می خواستند قدرت حافظه خود را آزمایش کنند،خواست تا آخر هفته به آزمایشگاه او بیایند.در این آگهی امده بود که این آزمایش بیشتر از یک ساعت وقت انها را نمی گیرد و به هر داوطلب 5 دلار دستمزد داده می شود.روز مقرر نزدیک به صد نفر مقابل آزمایشگاه میلگرم صف کشیدند.دکتر میلگرم نگاهی به جمعیت انبوه انداخت...آدم ها از بیست تا پنجاه ساله خودشان را به آنجا رسانده بودند.قسمت اول نقشه اش درست از آب در آمده بود

 

 

بعد دکتر ،آنها را یکی یکی به اتاق آزمایش برد.به آنها گفت که برنامه آزمایش کمی تغییر کرده و آنها می خواهند میزان تاثیر تنبیه بر یادگیری را اندازه گیری کنند.خودش پشت میزی نشست و از داوطلب (الف) خواست پشت دستگاهی شوک الکتریکی بنشیند.آن دو از پشت دیوار شیشه ای ،شخص سومی را می دیدند که در اتاق مجاور روی یک صندلی شکنجه نشسته بود و دست ها و پاهایش را بسته بودند.دکتر از شخص سوم سوال می کرد و هر بار که او اشتباه جواب می داد،از داوطلب (الف) می خواست دکمه شوک را فشار دهد.بعد فریاد های مرد بیچاره اتاق را پر می کرد

 

 

 

دکتر برگه سوال ها را کنار می گذاشت و دستور می داد که شوک دوباره تکرار شود.شرکت کننده (الف) که حسابی از ماجرا خوشش آمده بود،باز دکمه را فشار می داد و بار دیگر فریاد های طرف سوم بلند می کرد.دکتر می دانست که دستگاه شوک خراب است.شرکت کننده (ب) هم که به صندلی بسته شده بود،یک بازیگر حرفه ای بود و وظیفه داشت بعد از فشار هر دکمه،نقش یک انسان شکنجه شده را بازی کند؛فریاد بکشد،گریه کند و ملتمسانه از آنها بخواهد که او را رها کنند.اما هیچ کدام از فریاد های او،داوطلب (الف) را از فشار دکمه ها باز نمی داشت.دکتر دستور می داد و داوطلب با هیجان دکمه را فشار می داد.بعضی وقت ها،داوطلب (الف) خودش وارد عمل می شد،سوال می پرسید،وقتی جواب اشتباه می شنید،ولتاژ را بالا می برد و دکمه را فشار می داد

آزمایش های میلگرم واقعا بی رحمانه بود،اما بی رحمی انسان ها را هم بر ملا می کرد

او با این آزمایش ساده نشان می داد ،انسانها بیشتر از آنکه به حال زیر دستان خود دل بسوزانند،نگران اطاعت از دستورات ما فوق هستند.آدم ها بیشتر از آنکه به وجدان خود فکر کنند،تحت تاثیر موقعیتی قرار می گیرند که در آن قرار گرفته اند

 

 

 

پیش از آزمایش میلگرم،آدم ها هنوز در این فکر بودند که چگونه سرباز های نازی حاضر شده بودند روزانه پنج هزار نفر را در کوره های آدم سوزی بیندازند و عین خیالشان هم نباشد،آیا آنها تحت تاثیر مواد مخدر و یا هیپنوتیزم بودند؟ 

 

 

آزمایش های میلگرم جوابی برای این سوال پیدا کرد

سرباز ها اگر چه مجبور به کاری غیر انسانی شده بودند،پیش از هر چیز به اطاعت و تبعیت می اندیشیدند.آنها هنگامی که با شلیک گلوله دیگران را از پا در می آوردند و میلیون ها نفر را در گورهای دسته جمعی می ریختند،حتی لحظه ای هم به وجدان خود رجوع نمی کردند.پشت دستگاه شکنجه نشسته بودند و بعد از شنیدن هر فرمان دکمه را فشار داده بودند

 

 

دکتر میلگرم در مقاله ای با عنوان (( خطرات سر سپاری)) نوشت 

من در آزمایش های خود نشان دادم که که یک انسان عادی حاضر است صرفا به خاطر دستور یک دانشمند پیش پا اُفتاده ،انسان دیگری را تا حد مرگ عذاب دهد.جیغ های مرد شکنجه شونده هیچ تاثیری بر وجدان او ندارد.انسان ها دوست دارند وقتی دستوری به آنها داده می شود تا آخر ان را عملی کنند

 

 

در همان سالها بود که گروه (پینک فلوید) در البوم دیوار خود سرود:((وقتی بزرگ شدیم و به مدرسه رفتیم/معلم هایی بودند که هر طور می توانستند/بچه ها را آزار می دادند/با طعنه زدن/و افشا کردن هر نقطه ضعفی که آنها با وسواس پنهان کرده بودند/اما در شهر همه خوب می دانستند/وقتی معلم ها شب به خانه بر می گردند/زنان چاق و روانی شان/آنها را میان انگشتشان فشار می دهند/تا جانشان در آید.))

 

شش سال بعد،در اوج جنگ ویتنام،میلگرم نامه ای از یک سرباز آمریکایی دریافت کرد که در سال 1963 در آزمایش او شرکت کرده بود.سرباز نوشته بود:((من نمی دانستم چرا در آن لحظه باید کسی را عذاب دهم.اما حالا که در جنگ هستم می فهمم که تنها عده معدودی از آدم ها وقتی کاری خلاف وجدانشان انجام دهند،متوجه اشتباهشان می شوند.در جنگ هر روز و هر ساعت تجربه اتاق شکنجه تکرار می شود.ما تحت تاثیر دستور ما فوق دست به کارهای می زنیم که با اعتقاداتمان تضاد کامل دارد.)) 

میلگرم مدت ها درباره آزمایشش در روزنامه ها حرف زد و مصاحبه کرد

 

او می گفت :قدرت مطلق،فساد مطلق می آورد.انسان هایی که ناگهان در جایگاه قدرت قرار گرفته اند،طبیعت حیوانی خود را بر ملا می کنند و از آزار دادن دیگران لذت می برند.اما ایا قدرت ذاتا فساد آور است؟ 

در سال 1971 دکتر زیمباردو در دانشگاه استنفورد آزمایشی انجام داد که بار دیگر جهان را لرزاند

گویی این دو دوست کمر بسته بودند تا هویت انسان را لگد مال کنند و به بشریت بفهمانند که انسانها،انسان نیستند که گرگ یکدیگرند.آزمایش فیلیپ زیمباردو که به (( زندان استنفورد)) مشهور شد آنقدر برای جهان تلخ و تکان دهنده بود که می توانید صدها مقاله پیرامون آن در سایتهای اینترنتی پیدا کنید 

 

 

زیمباردو از طریق یک آگهی در یک روزنامه افراد داوطلب را جمع کرد.به داوطلبان گفته شد که آنها قرار است دو هفته نقش زندانی و زندانبان را بازی کنند و به ازای هر روز 15 دلار خواهند گرفت.پنجره های آزمایشگاه دانشگاه استنفورد را پوشاندند و آنجا را تبدیل به زندان کردند.داوطلبان هر کدام در نقش خود (زندانبان و یا زندانی) وارد آزمایشگاه زندان شدند.دوربین های مدار بسته،مستقیما رفتار آنها را برای گروه آزمایش کننده پخش می کرد.بعد گذشت چند روز خشونت آنچنان بالا گرفت که کنترل داوطلبان از دست خارج شد و دکتر زیمباردو ازمایش را نیمه کاره پایان داد

 

 

واقعا عجیب بود.زیمباردو و گروه او از میان هفتاد نفر داوطلبی که به دانشگاه آمده بودند،24 نفری را انتخاب کرده بود که از نظر روانی سالم تر به نظر می رسیدند.اما همه آنها در روزهای پایانی رفتاری کاملا سادیستی از خود نشان می دادند.زندانبان ها حتی رفتن به دستشویی را هم موکول به اجازه کرده بودند و به هیچ کس اجازه نمی دادند که به دستشویی برود.بعد زندانی ها را به دستشویی بردند و آنها را مجبور کردند که با دستهای خالی توالت ها را تمیز کنند!بعضی را مجبور کردند بدون لباس روی زمین سفت بخوابند!!در پایان ،کار به شکنجه های جسمی و جنسی هم کشیده شد 

 

 

زیمباردو کاملا اتفاقی (با انداختن سکه) افراد را به دو گزوه زندانیان و نگهبانان تقسیم کرده بود،اما بعد از آزمایش زندانی ها آنقدر ترسیده بودند که فکر می کردند زندانبان ها به خاطر جثه بزرگترشان انتخاب شده اند..حقیقت این بود که هیکل زندانیان و زندانبان ها با یکدیگر زیاد تفاوت نداشت.آنچه باعث شده بود زندانیان اینقدر احساس حقارت کنند لباس آنها بود.زندانبان ها یونیفرم های تمیز و اتو کشیده به تن داشتند،در صورتی که لباس زندانیان کرباس بود،آنها حتی لباس زیر هم نداشتند.نگهبان ها باتوم های چوبی نیز داشتند و مهم تر اینکه عینک های آفتابی که با زندانی ها چشم در چشم نشوند

 

 

روز قبل از آزمایش،زندانبان ها را در یک سالن جمع کردند.به آنها هیچ دستورالعمل خاصی داده نشد.جز اینکه حق ندارند از خشونت جسمانی استفاده کنند.(( شما مسئول کنترل و اداره زندان هستید.به هر شیوه که می خواهید))

اما تنها بعد از گذشت چند روز زندانبان ها چنان خشن شده بودند که زیمباردو هم از آنها می ترسید.زندانبان ها بر عکس زندانی ها می توانستند در ساعات خاصی به مرخصی و خانه بروند آنها انقدر از این این قدرت سادیستی خوششان آمده بود که در ساعت های اضافه کاری هم آنجا می ماندند بدون اینکه توقع افزایش حقوق داشته باشند.

زندانی ها دمپایی پلاستیکی به پا داشتند و به جای اسم با شماره آنها را صدا می زدند.یک زنجیر هم به دور پای آنها بسته بودند تا مدام به آنها یاد آوری کنند که زندانی هستند،نه موجودات آزمایشی.برای اینکه موقعیت طبیعی تر جلوه کند پیش از آزمایش به زندانیان گفته شد که در خانه بمانند و منتظر تماس آنها باشند.بعد پلیس ها را به در خانه آنها فرستادند تا آنها را به جرم حمل اسلحه دستگیر کنند.پلیس ها هنگام دستگیری حقوقشان را به آنها متذکر شدند.در اداره پلیس از آنها انگشت نگاری شد و بعد با ماشین حمل زندانی به ((آزمایشگاه زندان)) منتقل شدند

رفتار زندانبان ها آنقدر بد بود که روز دوم شورشی در زندان آغاز شد.نگهبانان با مهارت ((و البته با خشونت)) شورش را مهار کردند.بعد زندانیان را به دو گروه تقسیم کردند.بعضی ها را سلول خوب اسکان دادند و بقیه را در سلول های بد.به این ترتیب آنها در بین زندانیان این تصور را به وجود آوردند که بین آنها خبر چین وجود دارد..این شیوه به قدری موثر بود که دیگر شورش کلانی در زندان صورت نگرفت.جالب تر از همه اینکه در همان زمان این شیوه عینا در زندان های آمریکا صورت میگرفت 

 

 

 

.آیا ریشه های خشونت طلبی انسان ها در اعماق وجودشان،ریشه ها و سر چشمه های مشترکی دارد؟ 

زیمباردو خودش شخصا اعتراف کرد که آنقدر جذب آزمایش شده بود که از روز سوم خودش هم به عنوان رئیس زندان وارد عمل شد.روز چهارم خبر رسید که زندانی ها نقشه فرار دارند.زندانبانها تصمیم گرفتند که زندانیان را به یک زندان متروک که دیگر پلیس از ان استفاده نمی کرد ،منتقل کنند.خوشبختانه پلیس به انها اجازه استفاده نداد.((به خاطر مسائل بیمه)). و این عصبانیت زندانبان ها را بر انگیخت.در روز های بعد سختگیری به اوج خود رسید.آنها زندانیان را مجبور می کردند ساعتها شنا بروند و یا برایشان آواز بخوانند.آنها را برهنه می کردند و به تحقیرشان می پرداختند.بعد برای شکنجه،غذای آنها را به حداقل رساندند

 

 

 

شب ها وقتی گمان میشد دوربین ها خاموش است و گروه آزمایش کننده دانشگاه را ترک می کردند،رفتار های سادیستی زندانبان ها به اوج می رسید.گروه آزمایش با دیدن صحنه های خشونت در نیمه شب به راستی شوکه شدند.بسیاری از شرکت کننده ها تا مدت ها از فشار روانی رنج می بردند.آزمایش در روز ششم تمام شده اعلام کردند.تقریبا تمام زندانبان ها از پایان زود هنگام آزمایش ناراحت بودند

تجربه زندان استنفورد در رسانه ها بازتاب گسترده ای داشت.این آزمایش(( به پیروی از آزمایش میلگرم)) به آدم ها فهماند خیلی هم به مهربانی هم امید نبندند.شهروندان بی آزارند چون دست و پایشان بسته است.کافی است کمی به آنها مجال بدهی تا وحشیانگی درون خود را آشکار کنند

 

 

دو زندانی استنفورد در روز های اول آنچنان تحت فشار عصبی قرار گرفتند که زیمباردو بلافاصله آنها را با دو نفر دیگر جایگزین کرد.یکی از زندانی ها خود زنی کرد.یکی از شدت ترس لال شده بود ((البته معلوم شد او خودش را به مریضی زده تا از آن زندان لعنتی خلاص شود.زیمباردو او را معالجه کرد و به زندان بر گرداند.)) زندانی شماره 416 آنقدر از رفتار زندانبان ها آزرده بود که دست به اعتصاب غذا زد.او را به سلول انفرادی انداختند.بعد زندانبان ها به زندانیان گفتند اگر می خواهند زندانی شماره 416 از انفرادی آزاد شود باید همه پتو های خود را تحویل دهند.زندانیان ترجیح دادند همه پتوهای خودشان را داشته باشند و زندانی شماره 416 تا صبح از سرما بلرزد.زیمباردو از این رفتار آنقدر شوکه شده بود که شخصا وارد عمل شد و به زندانبانها گفتند زندانی انفرادی را آزاد کنند

 

 

بعد زیمباردو به زندانیان گفت که اگر تمام در آمد خود را((روزی 15دلار)) به زندانبان ها ببخشند،همان روز آزاد می شوند.بیشترشان بلافاصله قبول کردند..زیمباردو نوار های زندان را برای پنجاه نفر از دوستانش نمایش داد.تنها یک نفر از آنان – یک زن – گفت که این آزمایش غیر اخلاقی بوده است.۴٩ نفر دیگر یا خندیدند و یا آرزو داشتند کاش جای زندان بانها بودند 

 

دو ماه بعد از آزمایش،مجری برنامه تلویزیونی توانست زندانی شماره 416 )که بیش از دیگران مورد شکنجه و آزار قرار گرفته بود) و خشن ترین زندانبان (که خود را جان وین می نامید) روبروی هم قرار دهد.آنها گفتند رفتارشان آن طور بوده چون فکر می کردند از آنها چنین انتظاری می رود و قرار است کلیشه زندانیان و زندانبانها را در سینما بازی کنند.با این حال هر دو اعتراف کردند ماجرا در ابتدا با بازی کردن شروع شده و بعد این نقش انقدر درونی شده که کنترل از دستشان خارج شده است.پس از آن اریک فروم نقد تندی بر آزمایش زندان استنفورد نوشت.او گفت نتیجه زیمباردو از این آزمایش بسیار ساده انگارانه بوده است و نتایج حاصل از این زندان آزمایشگاهی را نمی توان به جامعه واقعی تعمیم داد. زیمباردو به این انتقاد ها جوابی نداد،چرا که شانس با او یار بود.چند ماه بعد از پایان آزمایش او،رسوایی های زندان های سن کوئنتین و اتیکا در آمریکا بر ملا شد

 

 

زندانیان اتیکا در سال 1971 شورشی عظیم به راه انداختند.آنها خواستار امکانات رفاهی،حمام و امکان ادامه تحصیل بودند.شورش با حمله پلیس و کشته شدن 40 نفر پایان یافت.رسانه ها نوشتند زندانی ها در هنگام حمله گلوی گروگانها را بریده اند.اما بعد خبر رسید بیشتر گروگانها با گلوله های پلیس از پای در آمده اند.تجربه زندان اتیکا نتایج آزمایش زیمباردو را به کلی تایید کرد 

 

آدمها وقتی اجازه بیابند هر کاری را که بخواهند انجام می دهند.یک افسر پلیس وقتی به این مقام می رسد،مکن است به راحتی سو استفاده از دیگران را آغاز کند.در واقع موقعیت است که رفتار آدمها را شکل می دهد و نه باورهای شخصی آنها

 

 

تجربه زندان استنفورد و اتیکا و سن کوئنتین در هزاره سوم هم تکرار شد.زندان ابو غریب که در زمان رژیم صدام به زندان شکنجه مشهور بود،بعد از حمله آمریکا و سقوط صدام باز هم شکنجه گاه باقی ماند.عکس هایی که از زندانیان برهنه ابوغریب به بیرون نشت کرد،اگر چه برای روزنامه ها بسیار جنجال آفرین بود، اما خبر تازه ای در بر نداشت.سربازان آمریکایی و انگلیسی این بار در عراق به مدل میلگرم و زیمباردو تجسم بخشیده بودند

 

 

در سال 1984 تنها 4000هزار زندانی سیاسی در این زندان کشته شده بودند . عکس های بعدی از این هم تکان دهنده تر بود.زنها و مردهایی که کنار اجساد ایستاده بودند و عکس یادگاری انداخته بودند

زیمباردو گفت بار دیگر کسالت زندانبانها و احساس قدرت،آنها را به سوی سوءاستفاده های غیر انسانی و رفتار پورنو گرافیک سوق داده است.زندان ذاتا یک تجربه غیر انسانی است و در هر دولتی نمود پیدا کند (رژیم صدام و یا آمریکا) به سوءاستفاده خواهد انجامید.سربازان امریکایی در موقعیتی مشابه زندان استنفورد قرار گرفته بودند و طبیعی بود که دست به چنین کاری بزنند.بعد گفته شد سربازان تحت تاثیر مافوقهای خود در پنتاگون بوده اند و از دونالد رامسفلد مجوز رسمی داشته اند.تفاوتی نداشت.این مدل هم تجربه تلخ تر از میلگرم را اثبات می کرد

زندانبانهای ابوغریب با پوشاندن سر زندانیان در یک گونی،بیش از هر چیز انسان بودن انها را انکار کرده بودند

اگر شما بر انسانی قدرت بیابید که به خاطر لباس و یا طرز زندگی اش در زندان،شباهتی به انسان ندارد،راحت تر به رفتارهای غیر انسانی روی می آورید

  

شیفتگان نازی آنچنان شیفته خون آریایی 

خود بودند که به راحتی یهودیان را در کوره ها می انداختند.با این همه یک سوال هنوز ذهن را می آزارد

اگر قدرت ذاتا فساد آور است،آیا همه ما مشغول سوءاستفاده از زیر دستان خود نیستیم؟

[ ۱۳۸٩/٤/٢٧ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

پیاز را خرد کرده در روغن تفت میدهیم

زردچوبه و نعنا را به پیاز اضافه کرده کمی سرخ میکنیم

آب و کشک را با هم مخلوط میکنیم و به مخلوط پیازمان اضافه میکنیم. به مدت دو الی سه دقیقه هم میزنیم بعد از اینکه خوب هم خورد میگذاریم تا جوش بیاید

بعد از اینکه جوش آمد با نان میل بفرمایید

نوش جان

 

پ.ن١: گردو رو یادم رفت. آخرش گردوی خورد شده هم اضافه میکنیم.

پ.ن٢:به توصیه دوستان امروز با ماست درست کردم. یعنی دو سوم ماست ریختم. یک سوم کشک. عجب چیزی شد! پیشنهاد میکنم امتحان کنید.

 

[ ۱۳۸٩/٤/٢٦ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

این جهان زندان و ما زندانیان

 

حفره کن زندان و خود را وارهان

 

پ.ن: دیروز بعد از اینکه این شعر رو شنیدم اتفاقا بی بی سی یه برنامه درباره فرار از آلکاتراز در سال ١٩۶٢گذاشت. ٣ تا زندانی از آلکاتراز فرار کردند معلوم نیست زنده موندند یا مردند ولی به هر حال به یه شرایطی غیر از زندان وارد شدند. واقعا آدم قابلیتهای زیادی داره. وقتی میشه از زندان آلکاتراز فرار کرد یعنی نمیشه از این زندانهایی که برای خودم ساختم فرار کنم؟

 

[ ۱۳۸٩/٤/٢٥ ] [ ۸:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تولد آقای پادشاه دوزخ مبارک باشه

 

مبارک مبارک

تولدت مبارک

 

 

اینا دارند حرکات موزون اجرا میکنند

 

اینا دارند آهنگ تولدت مبارک میخونند

 

 

 

بیا شمعا رو فوت کن ......

 

[ ۱۳۸٩/٤/٢٢ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

فرض کنید این امکان وجود داشت که هر چه قدر دوست دارید زمان رو به عقب برگردونید. از یه ساعت و یه روز بگیر تا چند میلیون سال...

شما چی کار میکردید؟ حاضر بودید به عقب برگردید؟ اگه دوست داشتید برگردید چه قدر؟

من  راستش گاهی دوست دارم به بچگی برگردم و از اول زندگی کنم. کمی بدون اشتباه تر.

ولی چیزی که بیشتر از همه دوست دارم اینه که به دوران زندگی انسانهای غارنشین برگردم و یه زمانی رو باهاشون زندگی کنم.

راستش بدم نمیاد به چهل-پنجاه سال پیش هم برگردم و ببینم این همه که مامان باباها میگن زمان اون خدا خوش میگذشت چه جوری بوده!

 

 

[ ۱۳۸٩/٤/٢٠ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه اصطلاحی توی کار شرکت ما هست به نام جزیره!

یعنی کار رو به یه سری جزیره تقسیم میکنند. هر کی مسوول یه جزیره یا یه سری جزیره است.

احتمالا فکر اولیه اش مال یه فیلیپینی بوده. (فیلیپین شامل 7107 جزیره است.)

امروز به این نتیجه رسیدم که اصطلاح جالبیه. ما هممون یه جورایی همه چیزو جزیره جزیره میکنیم. یعنی همگی یه جورایی جمع الجزایریم.

مثلا مجمع الجزایر زمان برای من: جزیره کار (خودش شامل چند تا جزیره بی آب و علف میشه)، جزیره کتاب خواندن (نسبت من با این جزیره مثل نسبت معتاد با مواده! کلا یه سر که میرم اینجا سر حال میام) ، جزیره وبلاگ نوشتن (یه جزیره همیشه در دسترس که دوستش دارم مثل یه کافی شاپ دنج با یه عالمه دوستای خوب: رایان، پادشاه دوزخ، بهاره، فرح که وبلاگشو خیلی دوست دارم ولی نظراتش غیر فعاله خودش هم دیگه سر نمیزنه، حمیدرضا، سارا که زد وبلاگاشو نابود کرد، کاوه، خوشبخت، و ...) ، جزیره نقاشی کشیدن (وقتی میرم توی این جزیره دلم میخواد قایقم سوراخ بشه و همونجا مثل روبنسون کروزوئه بمونم)، جزیره فوتبال دیدن (این جزیره زیر آبه و 4 سال یه بار بولوب بولوب از زیر آب بیرون میاد چون من فقط بازیهای جام جهانی رو میبینم)، خوب یه تعدادی جزیره ریز ریز دیگه هم وجود داره که حال ندارم بنویسمشون.

مجمع الجزایر یکی از دوستام: یه جزیره بزرگ به نام کار، یه جزیره کوچکتر به نام شغل دوم. خوشم میاد با کارش حال میکنه.

مجمع الجزایر یکی دیگه از دوستام: یه جزیره به نام کار. این یکی مجمع الجزایر نیست. این دوستم با کارش خیلی هم حال نمیکنه ولی کار میکنه که غصه نخوره. چون اگه از جزیره کار بیاد بیرون میره توی جزیره غصه خوردن.

مجمع الجزایر یه دوست دیگه ام: یه جزیره کوچولو به نام کار پاره وقت، یه جزیره خوشمزه به نام آشپزی برای تفریح (هر غذایی که توی دنیا فکرشو بکنید پخته، فرانسوی، کره ای، یونانی و...   به اندازه یه کتابخونه کتاب آشپزی داره اشتراک مجله هم داره)، یه جزیره به نام زبان فرانسه، یه جزیره به نام درس خوندن (آخرای تیر هم برای ادامه تحصیل داره میره کانادا)

یه دوست دیگه هم دارم که توی یه مجمع الجزایر به نام تفریح زندگی میکنه. کار برای تفریح، سینما برای تفریح، ورزش برای تفریح، مطالعه برای تفریح،  کلا خوشه برای خودش

شما چه جوری زمانتونو جزیره بندی میکنید؟

 

[ ۱۳۸٩/٤/۱۳ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

ساحل عاج: جنگ شمال کشور با جنوب کشور (جنگ نژادی در سال ٢٠٠٢)

رواندا: جنگ قبیله هوتو وتوتسی (نسل کشی در سال ١٩٩۴) نزدیک به یک میلیون کشته در ١٠٠ روز

سومالی: جنگ داخلی پس از اخراج زیادباره (از سال ١٩٩١)

.

.

آفریقا دائما در حال جنگ داخلیه. در سومالی کسی نمیتونه نام خانوادگی خودش رو  بلند به زبان بیاره چون ممکن اون یکی قبیله ایها بکشندش. شوخی هم ندارند.

در این شرایط که حتی دو تا قبیله توی آفریقا تحمل همدیگه رو ندارند وقتی یک تیم آفریقایی بازی داره کل قاره آفریقا ازش حمایت میکنند و میگند دوست داریم تیمی از آفریقا بالا بره. نمیدونم این از قدرت فوتباله یا از ضعف آدمها در تشخیص اینکه کی باید از هم حمایت کنند.

 

[ ۱۳۸٩/٤/۱٢ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

هه

هه

هه

اینم از آرژانتین

دلمون خوشه داریم فوتبال میبینیم

 

[ ۱۳۸٩/٤/۱٢ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

برزیل

نه

نه

[ ۱۳۸٩/٤/۱۱ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

مسعود ازیل بازیکن ترک تبار تیم ملی آلمان

لوکاس پودولسکی متولد لهستان بازیکن تیم ملی آلمان

میروسلاو کلوزه متولد لهستان بازیکن تیم ملی آلمان

آقای پیوتره تروچفسکی هم نمیدونم کجاییه. اسمش شبیه روسها است.

 

وقتی این اسمها رو میبینم احساس خوبی بهم دست میده و دلم خنک میشه. دلم میخواد هیتلر سر از گور در بیاره و ببینه بعد از اون همه خرابکاری توی دنیا که میخواست به همه ثابت کنه نژاد برتر، آلمانها هستند حالا ببینه چه قدر آدم به قول خودش نژاد پست‌تر توی تیم ملی آلمان بازی میکنند.

امیدوارم همه آدمهایی که به نوعی دارند دنیا رو خراب میکنند به این فکر کنند که واقعا اساس تئوری خرابکاریشون تا چه اندازه درسته.

 پ.ن: سامی خدیرا هم پدرش تونسیه

 

 

[ ۱۳۸٩/٤/٧ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

مسیو داشت به گربه ها غذا میداد. گربه ها داشتند برای غذا توی سر و کله هم میزدند.

مسیو: من چه جوری باید به شما گربه ها حالی کنم که غذا برای همتون هست.

مادام: به آدمها نمیتونی اینو حالی کنی. از گربه چه انتظاری داری؟

مسیو: آخه من از حیوونا یه توقع دیگه ای دارم.

 

[ ۱۳۸٩/٤/٧ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اشتباهات داوری در این جام سر به فلک گذاشته.

گل انگلیس پذیرفته نشد.

گل با خطای آفساید آرژانتین پذیرفته شد.

به دلیل محروم شدن داوران از ادامه داوری در این جام جهانی از یک تیم داوری ایرانی به ریاست آقای محسن ترکی دعوت میشود داوری بازی فینال جام ٢٠١٠ را بر عهده بگیرند.

 

[ ۱۳۸٩/٤/٧ ] [ ٩:۱۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من همیشه دارم غر میزنم که چرا زندگی من اینجوریه؟ چرا ........؟

حالا دیگه میخوام به خاطر داشته هام احساس خوشبختی کنم.

شما هم اگه چیزی دارید که به خاطرش احساس خوشبختی میکنید به من بگید.

 

اینم یه وبلاگ جالب از یه آدم باحال:

http://happygirl70.blogfa.com/

این مطلب هم در همون وبلاگ بود : حالا که دست من و تو نیست که دنیارو همونطور که دلمون می خوادبسازیم حداقل می تونیم اون طور که می خوایم ببینیمش.

 

[ ۱۳۸٩/٤/٢ ] [ ٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب