رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

امروز تولد همایون شجریان خواننده محبوب منه.

از اون جهت که وبلاگش خوابه و هیچی نمینویسه من تولدش رو به همه علاقه مندان هنرش تبریک میگم.

تشویق

تشویق

اینم یه کادو از طرف خودم  و مسیو

 

 

[ ۱۳۸٩/٢/۳۱ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تولدت مبارک بهاره عزیز

 

حالا فهمیدم چرا اسمت بهاره است

آخه اردیبهشتی هستی

 

[ ۱۳۸٩/٢/۳٠ ] [ ٩:٥۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

همه چی آرومه

همه چی تأمینه

این چقدر خوبه که

قیمتا پایینه!

همه چی آرومه

مسولا خوابیدن

شک نداری دیگه

تو به اوضاع من

همه چی آرومه

من چقدر خوشحالم

صد تومن تو جیبم

به خودم می بالم!

تو داری می میری

از چشات معلومه

من فقط بیکارم

همه چی آرومه

بگو این آرامش

تا ابد پابرجاست

بگو از یارانه

این تورم بی جاست

[ ۱۳۸٩/٢/۳٠ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اپرای عروسکی مولانا رو میتونید از لینک زیر دریافت کنید

 

خواننده شمس: همایون شجریان

خواننده مولانا: محمد معتمدی

 

 

http://khosousi.blogspot.com/2010/03/blog-post_25.html

 

[ ۱۳۸٩/٢/۳٠ ] [ ۳:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

این مطلب رو یه دوست خوب برام فرستاده:

بسیار دور از هم قد کشیده ایم . هر یک بر فراز صخره ای بلند و دره ای عمیق میان مان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد . جدایمان کردند . از روز اول مهر . با پوشش های متفاوت . مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند . من رابه مدرسه ی دخترانه و تو را پسرانه . دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند . با ردیف های دور از هم . نیمکت های خانم ها و آقایان . با درها و راهرو ها و ورودی ها و خروجی های خواهران و برادران .
جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میله ها و در حرم و امامزاده با نرده ها و در دریا و ساحل با پارچه های برزنتی.
آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی ای برای من و من شدم عقده ی جنسی سرکوب شده ای برای تو .تا هر جا که دیگر نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان ، از زور بیماری و عقده های جنسی خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی ات کند و نگاه حریص ات مانتو ام را بدرد .
جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقده ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم .
بسیار دور از هم قد کشیدیم . انقدر که دیگر نگاه مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاه های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا . در محل کار ، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی .
و من باید تقاص همه ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخره ای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را . باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می شود و من تنها در خیابانم . وقتی دنبال کار می گردم . وقتی تاکسی سوار می شوم .
اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشورآخر سالیان است که در همه جای دنیا فقط مستراح ها را زنانه و مردانه کرده اند.

[ ۱۳۸٩/٢/۳٠ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

احساس عشق و علاقه رو میشه به نفرت تبدیل کرد

 

ما آدمها قابلیتهای عجیبی داریم

 

[ ۱۳۸٩/٢/٢٩ ] [ ۳:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

دو روز پیش

مسیو: پنج شنبه بریم خونه مامانم

مادام: نه، حال ندارم (حال نمیکنم)

مسیو: پس بریم خونه مامانت

مادام: نه، حال ندارم (حال نمیکنم)

مسیو: تعجب

.

.

.

امروز

مامانم: پنج شنبه بیاین خونه من

مادام: نه، کار دارم (اعصاب ندارم)

مامانم: ااا  میخوام دلمه درست کنم

مادام: مسیو دلمه دوست نداره (منم اعصاب ندارم میخوام راحت باشم خودم میام پیشتون ولی حال ندارم یه پنج شنبه اونجا باشم یه پنج شنبه اینجا)

.

.

نتیجه اخلاقی: من همیشه باید تحت فشار باشم از طرف مامانم، مامانش، مسیو، خودم و...

هیچ وقت هم نمیتونم حرف دلم رو بزنم

 

راحتم بذارید 

کلافه

 

[ ۱۳۸٩/٢/٢٩ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یکی به من یه راهی یاد بده که از این روزمرگی بپرم بیرون خمیازه

امروز تقویم رو که نگاه کردم دیدم نوشته ۵٩ روز گذشت از سال تعجب

اون وقتا !!! که ١٨ - ١٩ سالم بود یه جورایی خیلی خوش میگذشت

فکر کنم به خاطر دانشگاه  بود که صفا بود

از روزی که رفتم سر کار اوضاع اینجوری شد

امان از این کار  ! استرس

بهتره هر روز یه برنامه ای بریزم که  زندگیم از این بیحالی در بیاد متفکر

شما اگه راهی به ذهنتون میرسه راهنمایی کنید

بینهایت به یاریتون نیاز دارم

 

 

 

[ ۱۳۸٩/٢/٢۸ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من یه وبلاگ جدید درست کردم

 

http://imperbook.persianblog.ir/

 

درباره کتاب و کتابخونیه

بهم سر بزنید

 

[ ۱۳۸٩/٢/٢۸ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیروز تو یه وبلاگ خوندم که یه خونواده آبادانی اسم دخترشون رو گذاشتند (آمریکا) البته نمیدونم چه زمانی؟

نویسنده وبلاگ که خودش اینو با تمسخر نوشته بود. نظرات پایینشم دست کمی از اون نداشت یه سری طرفداری کرده بودند یه سری مخالفت. بعد هم دعوا شده بود و آخرش به جنگ نژادی (!) یعنی جنگ تهرانی و آبادانی و ترک و فارس ختم شده بود.

به نظر من موضوع اینه که  بیشتر ما آدمها  حاضر نیستیم نظر همدیگه رو تحمل کنیم و به عقیده هم احترام بذاریم. من خودم دوست ندارم اسم دخترم (آمریکا) باشه اما حق هم ندارم که بقیه رو مسخره کنم. مخالفا میگفتن بچه بیچاره عقده ای میشه. توی روحیه اش اثر میذاره و از این حرفا. من خودم خیلیا رو دیدم که اسم های عادی دارند و  ازش ناراضی هستند پس همشون باید عقده ای بشند؟

یکی از هنر پیشه های هالیوود که الان اسمش یادم نیست اسم پسرشو گذاشته (جت). چون  خودش به هواپیما و  خلبانی علاقه داره. از اون جهت که توی آمریکا همه چی راحته  اون بچه هم اگه اسمشو دوست نداره وقتی بزرگ شه خیلی راحت میتونه اسمشو عوض کنه. همون طور که یه نفرو میشناسم به اسم (مجید) که رفته آمریکا اسمشو گذاشته (مایکل).

و به این دلیل که توی مملکت ما دموکراسی در هیچ کاری وجود نداره، پدر مادرا همش باید به این فکر باشند که یه اسمشی روی بچشون بذارن که کسی مسخره نکنه. بچه هم اگه از اسمش خوشش نیاد باید یه زمان طولانی از پله های ثبت احوال بالا و پایین بره و پول به این و اون بده تا اسمش عوض بشه تازه اسمش هم باید مورد قبول ثبت احوال باشه.

[ ۱۳۸٩/٢/٢٦ ] [ ۸:٥۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

در شیراز فال گرفتم، گفت:

چـو قـسـمـت ازلی بـی حضـور ما کردنـد

گر اندکی نه به وفق رضاست خُرده مگیر

 

برای من که به همه چی گیر میدم و خرده میگیرم جواب خوبی بود. شاید لازمه کمی بیخیال بشم.

قبلا هم گفتم که تصمیم دارم امسال سیب زمینی باشم.

فرقی نمیکنه سرخ کرده، آب پز ،کبابی ، پوره یا خام

مهم اینه که سیب زمینی باشم.

 

 آرامگاه حافظ به من آرامش عجیبی داد.

آرامشی که خیلی وقت بود تجربه نکرده بودم.

 

 

[ ۱۳۸٩/٢/٢٥ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

شیراز

زیبا است

.

.

.

.

.

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

 

[ ۱۳۸٩/٢/٢٤ ] [ ٧:٥٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیروز برای مجسمه هایی که نیستند ناراحت بودم. امروز برای آدمهایی که دیگر نیستند و نفس نمیکشند.

ما انسانها بیرحمیم. خیلی بیرحم.  خشونت در ذات ما مثل غریزه خوردن و آشامیدنه. ما خشنیم.  شیرها گرگها ببرها و.. برای سیر شدن شکمشون شکار میکنند برای غریزه خوردن. ما میکشیم برای غریزه کشتن. ما از اینکه جان موجودی رو بگیریم لذت میبریم. غریزه ای در ما هست که از آزار لذت میبرم.

در همه ما شیطانی زندگی میکنه. اگه سرکوبش کنیم فقط کوچک و ضعیف و خواب میشه ولی نمیمیره.  هرگز نمیمیره. در مواقعی بیدار میشه  و دنبال آزار میگرده.  از عذاب موجودات لذت میبره. این موجود چه یک سوسک باشه چه یک گیاه یا انسان.

من و تو فرقی با آشپزهای چینی نداریم که ماهی بدبخت رو زنده زنده پوست میکنند و در روغن سرخ میکنند و در بشقاب میگذارند. فرقی با اون آدم چینی نداریم که اون ماهی رو در حالی میخوره که هنوز آبشش هاش رو تکون میده و از عذاب دادن ماهی لذت میبره. ما فقط فعلا شیطان کوچولومون رو کمی ضعیف کردیم. فقط کمی.

من و تو فرقی با اون آدمی نداریم که سر عروسی با زخم زبوناش عروس رو آزار میده. و از اینکه عروسیش کوفتش میشه لذت میبره. فقط ما به شیطونمون یاد دادیم که خفه بشه وگرنه ما همه مثل هم هستیم.

من و تو فرقی با اون آدم نداریم که نفت پای درخت میریزه تا خشک بشه.

ما که از حکم اعدام منزجریم و آرزوی زندگی در اروپا رو داریم. ما فرقی با اون قاضی که این حکم رو برای یک انسان صادر میکنه نداریم.  ما هم در جای خودش برای خیلیا آرزوی مرگ میکنیم.  حتی وقتی مجازات اعدام برای یک متجاوز رو میشنویم میگیم این یکی حقش بود. ما حتی در این مورد نتونستیم شیطونمون رو ضعیف کنیم.

نه من یکی که قدرت بخشش نداشتم و ندارم. ابلیس در من بیداره و قوی. من آدمی هستم مثل همه آدمها . فقط فکر میکنم که بهترم و روشنفکرترم.

آره کتاب زیاد خوندم. شعورم شاید از خیلیا بیشتر باشه. شاید ابلیسمو یه خورده کتک زده باشم اما نکشتمش. من هنوزم یک انسانم و از این موضوع متاسفم.

 

 

[ ۱۳۸٩/٢/٢٠ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

منتظر یه حس خوبم

یه تولد دوباره

من مطمئنم

 

[ ۱۳۸٩/٢/۱٩ ] [ ٤:٠٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز برای پرداخت حق عضویت رفتم انجمن نقاشان.

طبقه پایین انجمن نقاشان، انجمن مجسمه سازانه. وقتی از جلوش رد شدم دلم گرفت.

یاد مجسمه هایی افتادم که دیگه نیستند. از صلصال و شهمامه بگیر تا مجسمه ستار خان و باقر خان خودمون.

 

[ ۱۳۸٩/٢/۱٩ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

آرامش و خوشبختی به قلبی وارد میشه که از کینه خالی باشه. همون طور که آفتاب، برف رو آب میکنه و از بین میبره ،  نفرت هم آرامش رو نابود میکنه. تنفر  عمیق حسیه که متاسفانه با تمام وجود درکش کردم.

(لوییز هی) در کتاب شفای زندگی اعتقاد داره تنفر طولانی مدت در بدن ایجاد سرطان میکنه. هرچند دوست ندارم از سرطان بمیرم اما نمیتونم این نفرت رو هم از خودم دور کنم.

زخمهای عمیقی در روح من هست که هرگز جوش نخوردند و با کوچکترین تلنگری سر باز میکنند و دردشون تا مغز استخوان آدمو میسوزونه.

.

.

سه شنبه برای اولین بار توی زندگیم دارم میرم شیراز. پیش حافظ عزیز. ته دلم مطمئنم که حافظ یه راهی پیش پام میزاره.

مدتیه که فکرم مشغوله که وقتی اونجا میرم از حافظ چه کمکی بخوام.

الان میدونم که چی بخوام.

.

.

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه

که زیارتگه رندان جهان خواهد شد

.

.

.

 

 

[ ۱۳۸٩/٢/۱۸ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز بعد از اینکه حسابی اعصابم خورد شد و حالم گرفته شد به این نتیجه رسیدم که این همه عجله توی زندگی برای تموم شدن پروژه ها یا رسیدن به مقصد نیست. عجله ما برای رسیدن به ته خطه. یعنی هممون عجله داریم که زودتر بمیریم ولی حواسمون نیست.

امروز ساعت ٢ از شرکت مرخصی گرفتم و زدم بیرون. دیگه به ساعت و زمان و کی میرسم خونه و .. فکرنکردم. اولین کاری که کردم این بود که موبایلمو خاموش کردم. خدایی حوصله زنگ مدیر و هماهنگ کننده  رو نداشتم. با خیال راحت رفتم توی یک کابفروشی دم شرکت چند تا کتابی که دوست داشتمو خریدم. سوار تاکسی که شده با خودم فکر کردم شاید این تاکسی وسط راه تصادف کنه و من بمیرم برای چی باید همش فکر کنم که کی میرسم. تازه بعد از مرگ هم معلوم نیست چی بشه. بهشت؟ جهنم؟ حلول روح در یک سوسک؟ یا کلا تموم میشه میره پی کارش؟ پس بیخیال. همین چهار تا دارو درخت و نگاه کنیم معلوم نیست دوباره ببینیمشون. سر راه رفتم یه سری خریدای دیگه کردم. با خیال راحت بدون عجله.

پروژه گناوه کارش زمین مونده. به جهنم. بمونه. دو روز این ور اونور چیزی نمیشه. در هر صورت تاخیر خواهد داشت.

پروژه یزد چی میشه. هیچی. چیکار کنم. نمیتونم که خودمو بکشم. توان من برای کار همینه که میبینید. ناراحتید برید به جای آدم یه روبات با قلب بولدوزر استخدام کنید.

 

[ ۱۳۸٩/٢/۱٥ ] [ ۳:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز یاد یه سری از درسها افتادم که توی دوره لیسانس خوندم و پاس کردم.

مبانی برق

مقاومت مصالح

ریشه های انقلاب اسلامی

متون اسلامی

این درسها کوچکترین ربطی به رشته من نداشته و فقط وسیله ای برای اتلاف وقت دانشجویان بوده است.

از اون جالبتر فوق لیسانس بود.  درس قرائت قرآن و وصیت نامه رو هم خوندم و پاس کردم!

الان از این درسها یک کلمه هم یادم نیست. حتی استاداشونم یادم نیست. فقط استاد قرائت قرآنمون یادمه چون یه خانم خیلی خوش تیپ شیک بود.

 

[ ۱۳۸٩/٢/۱٤ ] [ ۳:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا داستان زیر است که نویسنده ی مشخصی ندارد !

The last man on earth is sitting alone in his room and all of a sudden a Knock on the door.

آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند.

[ ۱۳۸٩/٢/۱۳ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بالاخره فیلم سنگسار ثریا رو دیدم. کاری به موضوعش ندارم. ولی در مورد خود فیلم میتونم بگم یک فیلم صد در صد تبلیغاتی مسخره. ضمنا لهجه هنرپیشه نقش ثریا هم منو کشته بود.

اما در مورد خود سنگسار. به مطالب زیر توجه کنید:

انجیل عهد عتیق

  • «اگر کسی برای خود زنی گیرد و چون بدو درآید او را مکروه دارد... و گوید این زن را گرفتم و چون به او نزدیکی نمودم او را باکره نیافتم... لیکن اگر این سخن راست باشد و علامت بکارت آن دختر پیدا نشود آن‌گاه آن دختر را نزد در خانه پدرش بیرون آورند و اهل شهرش او را با سنگ سنگسار نمایند تا بمیرد.»
    • سفر تثنیه - باب ۲۲، آیه: ۱۳، ۲۰، ۲۱
  • «اگر کسی را پسری سرکش و فتنه‌انگیز باشد که سخن پدر و سخن مادر خود را گوش ندهد و هرچند او را تأدیب نمایند ایشان را نشنود، پدر و مادرش او را گرفته نزد مشایخ شهرش به دروازه محله‌اش بیاورند و به مشایخ شهرش گویند: این پسر ما سرکش و فتنه‌انگیز است سخن ما را نمی‌شنود و مسرف و می‌گسار است. پس جمیع اهل شهرش او را به سنگ سنگسار کنند تا بمیرد.»
    • سفر تثنیه - باب ۲۱، آیه: ۱۸، ۱۹، ۲۱، ۲۲
  • «لیکن تمامی جماعت گفتند که باید ایشان را سنگسار کنند آن‌گاه جلال خداوند در خیمهٔ اجتماع بر تمامی بنی‌اسرائیل ظاهر شد و خداوند به موسی گفت: تا به کی این قوم مرا اهانت نمایند و تا به کی با وجود همهٔ آیاتی که در میان ایشان نمودم به من ایمان نیاورند؟ ایشان را به وبا مبتلا ساخته هلاک می‌کنم و از نو قومی بزرگ و عظیم‌تر از ایشان خواهم ساخت.»
    • سفر اعداد - باب ۱۴، آیه: ۱۰، ۱۱، ۱۲
  • «مرد و زنی که صاحب اجنه یا جادوگر باشد البته کشته شوند، ایشان را به سنگ سنگسار کنید، خون ایشان بر خود ایشان است.»
    • سفر لاویان - باب ۲۰، آیه: ۲۷
  • «و اگر برادرت که پسر مادرت باشد یا پسر یا دختر تو یا زن هم‌آغوش تو، با رفیقت که مثل جان تو باشد تو را در خفا اغوا کند و گوید که برویم و خدایان غیر را که تو و پدران تو نشناختید عبادت نماییم... البته او را به قتل رسان، دست تو اول به قتل او دراز شود و بعد دست تمامی قوم و او را به سنگ سنگسار نما تا بمیرد.»
    • سفر تثنیه - باب ۱۳، آیه: ۶، ۹
  • «و چون بنی‌اسرائیل در صحرا بودند کسی را یافتند که در روز سبت هیزم جمع می‌کرد و کسانی‌که او را یافتند که هیزم جمع می‌کرد او را نزد موسی و هارون و تمامی جماعت آوردند و او را در حبس نگاه داشتند زیرا که اعلام نشده بود که با وی چه باید کرد و خداوند به موسی گفت: «این شخص البته کشته شود تمامی جماعت او را بیرون از لشکرگاه با سنگ‌ها سنگسار کنند!» پس تمامی جماعت او را بیرون از لشکرگاه آورده او را سنگسار کردند و بمرد چنان‌که خداوند به موسی امر کرده بود.»
    • سفر اعداد - باب ۱۵، آیه: ۳۲، ۳۳، ۳۴، ۳۵
  • «هرگاه گاوی به شاخ خود مرد یا زنی را بزند که او بمیرد گاو را البته سنگسار کنند و گوشتش را نخورند و صاحب گاو بی‌گناه باشد ولیکن اگر گاو قبل از آن شاخ‌زن می‌بود و صاحبش آگاه بود و آن را نگاه‌نداشت و او مردی یا زنی را کشت، گاو را سنگسار کنند و صاحبش را نیز به قتل رسانند، اگر گاو غلامی یا کنیزی را بزند سی مثقال نقره به صاحب او داده شود و گاو سنگسار شود.»
    • سفر خروج - باب ۲۱، آیه: ۲۸، ۲۹، ۳۲

  محمد فاضل لنکرانی

  • «چنانچه اصل زنا شرعاً ثابت شده و احصان ثابت نشده‌است فقط صد تازیانه بر او می‌زنند و سنگسار نمی‌شود.»
    • پاسخ و پرسش
  • «بطور کلی اگر مرد یا زن آزادی که بالغ و عاقل است به اختیار خود زنا کند حد او صد تازیانه‌است. و اگر سه مرتبه زنا کند و در هر دفعه،تازیانه‌اش بزنند در مرتبه چهارم حد او کشتن است. ولی مرد محصن، یعنی مردی که زن دائمی دارد و در حالی که بالغ و عاقل و آزاد بوده با او نزدیکی کرده و هر وقت هم بخواهد می‌تواند با او نزدیکی کند، اگر چنین مردی به اختیار خود با زنی که بالغه و عاقله‌است زنا کند پس اگر پیرمرد است او را صد تازیانه می‌زنند و بعد سنگسار می‌کنند، و اگر جوان است او را فقط سنگسار می‌کنند.»
    • پاسخ و پرسش
  • «چنانچه زنا با اقرارثابت شود و پس از مقداری سنگسار شدن از حفره فرار کند طبق نصّ و فتوا تعقیب نمی‌شود و او را رها می‌کنند و قدر متیقّن، موردی است که درد عذاب را گرچه به مقدار کم بچشد و پس از آن، فرار کند.»
    • پاسخ و پرسش

 غلامرضا رضوانی عضو شورای نگهبان

  • «به جای مجازات رجم (سنگسار) نمیتوان مجازات دیگری را تعیین کرد، زیرا احکام اسلام تابع پسند و ناپسند جامعه نیست و ممکن است همین احکام در روزهای اول اسلام نیز برای مردم ناپسند بوده باشد.»
    • دسامیر ۲۰۰۲ میلادی

 محمود هاشمی شاهرودی، رئیس قوه قضائیه

  • «اجرای حکم سنگسار در اختیار حاکم شرع است و در حال حاضر جمهوری اسلامی به دنبال تعیین مجازات جایگزین برای این نوع از جرایم است.»
    • ۲۰۰۳ میلادی

 محمد جواد لاریجانی دبیر حقوق بشر قوه قضائیه ایران

  • «برخی فکر می‌کنند چون غربی‌ها راجع به سنگسار به ما فحش می‌دهند ما خجالت می‌کشیم که احکام را اجرا کنیم در صورتی که چنین چیزی نیست اصل فقه شیعه و فقه اهل بیت، فقه خجالت نیست.»
    • خبرگزاری دانشجویان ایران/ ۸ مهر ۱۳۸۶ - ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۷
  • «به رغم مخالفت جامعه جهانی از اصول سنگسار حمایت می‌کنم.»
  • «عملا حکم سنگسار در ایران پیاده نمی‌شود اما در قوانین ایران وجود دارد و طبیعی است که این قانون باید اجرا شود.»
    • خبرگزاری دانشجویان ایران/ ۸ مهر ۱۳۸۶ - ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۷
  • «غربی‌ها در باره سنگسار می‌گویند که شما طبق تعهدات بین‌المللی نباید «شکنجه» کنید یا مجازات «غیر متناسب» داشته باشید اما ما می‌گوئیم هر دو را قبول داریم ولی به آن‌ها جواب می‌دهیم که این (سنگسار) نه شکنجه است و نه مجازات غیر متناسب.»
    • خبرگزاری دانشجویان ایران/ ۸ مهر ۱۳۸۶ - ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۷
  • «غربی‌ها سنگسار را تنبیه نمی‌دانند بلکه می‌گویند این کار شکنجه است و حکم سنگسار با جرم تناسب ندارد، در حالی‌که آنها این عمل شنیع را آن قدر بد نمی‌دانند و می‌خواهند این تفکر خود را به ما تحمیل کنند.»
    • خبرگزاری دانشجویان ایران/ ۸ مهر ۱۳۸۶ - ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۷

  منتظری

  • «اگر دو طرف زنا یا یکی از آن دو دارای همسر دائمی باشد به گونه‌ای که هرگاه بخواهد با همسر خودنزدیکی کند مانعی در کار نباشد و با این حال تن به زنا داده باشد، زنایی که انجام گرفته نسبت به کسی که دارای همسراست «زنای محصن یا محصنه» نام دارد. و حد آن در مورد مردی که بالغ و عاقل و آزاد است و زن دائمی دارد و با زنی که بالغ و عاقل است نزدیکی کرده، اگر پیرمرد است ابتدا یکصد ضربه شلاق و سپس سنگسار است، و اگر جوان است فقط او را سنگسار می‎کنند و بنابراحتیاط واجب شلاق نزنند.»

 صحیح بخاری

  • «از علی که بعدها زنی را در یک روز جمعه به قصد مرگ سنگسار کرده بود، شنیدم که گفت: من طبق سنت رسول خدا وی را سنگسار نمودم.»

.

.

.

.

واقعا از ما آدمها احمقتر و وحشیتر توی این دنیا موجودی نیست.

 

[ ۱۳۸٩/٢/۱۳ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

COMBIE DE FOIS FAUT-IL

VOUS LE DIRE AVEC STYLE

JE NE VEUX PAS SORTIR AU BARON

NON

JE NE VEUX PAS PRENDRE L'AIR

JE NE VEUX PAS BOIRE UN VERRE

JE NE VEUX PAS M'EN PASSER

JE VEUX JUSTE ALLER MALL ET Y'A PAS DE MAL A CA

TRAINER, MANGER QUE DALLE

ECOUTER BARBARA

PEUT-ETRE IL REVIENDRA

NON

JE NE VEUX PAS FAIRE UN TOUR

A QUOI CA SERT DE FAIRE UN TOUR

JE NE VEUX PAS ME DEFAIRE

DE CE SI BEL ENFER

QUI COMMENCE A ME PLAIRE

JE NE VEUX PAS QUITTER MON SALON

JE NE VEUX PAS ALLER MIEUX

A QUOI CA SERT D'ALLER MIEUX

JE NE VEUX PAS M'HABILLER

NON PLUS ME MAQUILLER

LAISSEZ-MOI M'ENNUYER

ARRETEZ AVEC VOS QUESTIONS

[ ۱۳۸٩/٢/۱۳ ] [ ٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

سر به راه و مطیع و جان سختیم بر اساس گزارش رسمی

زندگی می‌کنیم و خوشبختیم بر اساس گزارش رسمی

 

[ ۱۳۸٩/٢/۱٢ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

(س) عزیز سلام

امسال ٢۴ سال میشه که با هم دوستیم.

از توی حیاط دبستان با هم بودیم. جشن تولدهایی که خونتون اومدم. تولد خودت. تولد خواهرات. تمام اون تولدا توی ذهنمه. بعد هم که نامزدی و عروسی خودت توی همون خونه.

خونتون رو خیلی دوست دارم. برای من پر از خاطره های خوبه. حتی روزایی که یادمه از دست (ای) نشسته بودی و گریه میکردی و من دلداریت میدادم.

خاطره شله زرد پختنای مامانت در تاسوعا. که همه دوستای تو و خواهر بزرگت و دخترخاله هات دور هم جمع میشدیم و تنها کاری که نمیکردیم شله زرد هم زدن بود.

یادمه یه بار تاسوعا نوار گذاشته بودی و تنهایی داشتی میرقصیدی که مامانت عصبانی شد و دعوات کرد. تو هم گفتی :"من به خاطر پیروزی حق بر باطل میرقصم."!

خاطره رامی بازی کردن. فال ورق گرفتن. همدیگرو آرایش کردن. فیلم دیدن. با هم زبان خوندن. حتی با چت بقیه رو سر کار گذاشتن!

یادمه وقتی داشتی از ایران میرفتی حالم خیلی گرفته بود. یاد همه این خاطره ها افتاده بودم. وقتی شنیدم داری برمیگردی یه جورایی ته دلم خوشحال شدم. هر چند که زیاد همو نمیبینیم. همش تلفن و اینترنت. ولی میدونم که یه دوست خوب و بامعرفت نزدیکمه. اگه کمکی ازش بخوام انجام میده. اگه هیچ کاری هم نتونه برام بکنه میتونه یک ساعت بی وقفه منو بخندونه به طوری که همه غم و غصه های دنیا از یادم بره.

الان هم که داری با شوهرت دنبال خونه میگردی خوشحالم که بالاخره خونه ات همین دور و براس.

همیشه همه به ما میگفتند: "شماها چه طوری با هم دوستید؟ شماها هیچ وجه اشتراکی ندارید.  " اما ما یه وجه اشتراک خیلی مهم داریم که هیچ کس نمیدونه. اونم اینه که هردومون یه خرده عجیبیم.

 

[ ۱۳۸٩/٢/۱٠ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من امروز مهمون دارم

مهمونایی که کوچولو ترین بچه شونو دوست دارم

 

[ ۱۳۸٩/٢/۱٠ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چه قدر دلم براتون تنگ شده بود. خیلی وقت بود اینجوری ندیده بودمتون. همش بلوند و زرد و قهوه ای و نسکافه ای و ...

امروز وقتی بعد از کلی علافی، خانم آرایشگر موهامو شست بعد هم حوله رو از روی موهام برداشت خودمو توی آینه دیدم.

نمیدونم چرا یاد اون وقتا افتادم. وقتی بیست سالم بود و رفته بودم خونه (س). همون دوستم که همیشه یه عالمه آرایش میکنه. پای کامپیوتر نشسته بودیم که یهو (س) بیهوا بهم گفت: "چه قدر تو بی آرایش خوشگلی! کاش منم اینجوری بودم." منم برگشتم توی آینه نگاه کردم.

امروز تو آرایشگاه یهو یاد اون روز افتادم. نمیدونم چرا؟

 

[ ۱۳۸٩/٢/٩ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

در پست قبلی گفتم هر کسی مسوول احساس خودشه.

از اون جهت که به این حرف ایمان دارم از امروز یه تصمیم جدی برای خودم میگیرم.

با آدمهایی که حرف زدنشون ناراحتم میکنه غیر از سلام و خداحافظی حرفی نمیزنم .

اگه حرفی زدن کسی ناراحتم کرد به دلیل اینکه من مسوول احساس خودم هستم، حرفشون رو  به جای اینکه در مغزم نگه دارم حواله میدهم به یکی دیگه از اعضای بدنم.

اگه پارسال بود این پست رو خصوصی میکردم. اما به خودم قول دادم که امسال هیچ حرفی رو مخفی نکنم. مخفی کردن حرفها سبب بسته شدن چاکرای گلو و اختلال در کار تیروئید میشه.

 

[ ۱۳۸٩/٢/۸ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

فکر میکنی دنیا همین یه دونه است که ما میبینیم؟ همین زمین و آسمون و خونه و خورشید و....

نه هر کس یه دنیایی داره. دنیای من، دنیای تو، دنیای دوستت، دنیای جناب رئیس .

دنیای من توش شادی کمه. دلشوره زیاده. خستگی زیاده. نگرانی زیاده. همیشه تو زندگیم نگران بودم. الان بیشتر.

(ع) یه چیزی نگه که (مستر ا) بهش بربخوره. (مسترا) یه چیزی نگه که مامان ناراحت بشه. خودم یه چیزی نگم که (مادام  ا) چهار تا قلمبه بارم کنه.

از اون جهت که امسال همه برنامه هام جدیده، برنامه برای کاهش نگرانی هم دارم.

شعار امسال من: من مسوول احساس بقیه نیستم.

پس از این به بعد هر کی میخواد به بقیه شر و ور بگه یا تحویل نگیره به من چه

هر کی میخواد بهش بربخوره به من چه

دید و بازدید رفتن و نرفتن بقیه به من چه

ضمنا هر کی بیاد پیشم و گله گزاری کنه یه جواب میشنوه: به من چه

[ ۱۳۸٩/٢/۸ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

قدیما میگفتند پیشونی نوشت آدم هر چی باشه همون میشه.

من همیشه این حرفو مسخره میکردم اما دارم یواش یواش بهش میرسم.

آدمی که بدبخت به دنیا بیاد همیشه بدبخته. هر چی هم زور بزنه بازم زندگیش درست نمیشه.

بعضیا هم خوشبخت به دنیا میان.

 

[ ۱۳۸٩/٢/۸ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز یه روز خوبه

دلم میخواد ثانیه ها رو ببلعم

٧/٢/١٣٨٩ که دیگه تکرار نمیشه

[ ۱۳۸٩/٢/٧ ] [ ۳:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بالاخره مادام و مسیو از سفر شمال برگشتند. هرچند سفر کاری بود و وقت زیادی برای تفریح نبود اما خالی از لطف هم نبود. طی این سفر یه چیزی کشف کردم که ....

من همیشه فکر میکردم زیتون پرورده بد مزه است. علتش هم این بود که هر چی زیتون پرورده خورده بودم مزخرف بود. اما این بار توی بازار محمودآباد یه مغازه کشف کردم که زیتون میفروخت. زیتون پرورده خیلی خوشمزه هم داشت. یه زیتونایی هم داشت که با یه ادویه خاصی و یه چیز میزای دیگه‌ای خیلی خوشمزه‌اش کرده بود.  یه مدلش سبز بود به اسم زیتون بهاره یه مدلش هم نمیدونم ادویه‌اش چی بود که رنگش نارنجی بود. اسمش پاییزه بود. خیلی خوشمزه بود. خیلی خیلی خیلی

آدم دلش میخواست خالی خالی فقط زیتون بخوره.

نشانی: بازار محمودآباد- مغازه آقای راضی

اگه رفتی دو تا ظرف از اون بهاره و پاییزش هم برای من بیار. دستت درد نکنه.

خدا از زیتونای بهشتی بهت بده.

 

[ ۱۳۸٩/٢/٥ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

حلول اول اردیبهشت ماه جلالی رو اول از همه به جناب سعدی که خیلی بهشون مدیون هستم تبریک میگم بعد هم تولد بابابزرگ رایان رو بهش تبریک میگم. بعد هم کلا تبریک میگم.

بدو برو بازی کن

 

 

[ ۱۳۸٩/٢/۱ ] [ ۸:۱۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب