رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

برای اینکه سالتون سبز و خرم باشه و رشته کار دستتون بیاد:

حبوبات یعنی لوبیا چیتی، عدس کمی لوبیا قرمز و نخود را از شب میگذاریم خیس بخورد.

بعد همه حبوبات غیر از عدس را میگذاریم بپزد. نیمپز که شد عدس را اضافه میکنیم. حسابی که پختند. سبزی آش را اضافه میکنیم. در قابلمه را باز بگذارید. چون اگر بسته باشد  رنگ سبزی تیره میشود. وقتی سبزی هم پخت رشته را اضافه کنید با یک لیوان آب سرد. هم بزنید تا جوش بیاید. دوباره یک لیوان آب سرد و همزدن. این کار را سه بار تکرار کنید. این کار برای این است که رشته ها به هم نچسبد و یا خرد نشود. آش جا افتاده رویش کمی آب باید باشد. رشته ها که پخت. میتوانید آش را در ظرف بکشید و رویش را با کشک جوشیده و نعنا داغ و پیاز داغ و در صورتی که دوست دارید سیر داغ تزیین کنید.

مود لازم برای تهیه آش رشته اصولا هیچ اندازه ای ندارد. بعضی با سبزی فراوان دوست دارند. بعضی با رشته فراوان بعضی با لوبیای زیاد و...

نوش جان

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دهه ٨٠ داره نرم نرم میره و دهه ٩٠ شروع میشه. دارم به کارهایی که توی دهه ٨٠ کردم فکر میکنم.

این دهه شکل گیری شخصیت اجتماعی و کاریم بود. از همه مهمتر اینکه ازدواج کردم. کلی کار عوض کردم و بالاخره شرکتی که دوست دارم توش کارکنم و از کارش خوشم میاد رو پیدا کردم. از طرف دیگه شغل دوم تقریبا بی‌درآمد(!) نقاشی رو هم انتخاب کردم. فوق لیسانسم رو هم خوندم. فکر میکنم دهه ٨٠ دهه پایه ریزی کاراهای مهم توی زندگیم بود. ضمنا کلی از زندگیم لذت بردم و عوض دهه ٧٠ رو درآوردم.

حالا باید فکر کنم ببینم توی دهه ٩٠ چیکار میخوام بکنم. دهه ٩٠ اگه زنده باشم باید کارای نیمه تموم رو تموم کنم. کارایی که میخوام روی فکرم و شخصیتم انجام بدم. همین کارایی که پایه اش رو توی دهه ٨٠ ریختم بسازم. مثلا همین کار. باید بتونم توی این شرکت که هستم بهتر بشم و پیشرفت کنم. نقاشی باید باز هم نمایشگاه بزنم ولی نمایشگاههای که از کارهاش بیشتر از قبل راضی باشم. مهم نیست ازم بخرند یا نه. ولی کلی کار دیگه که نمیخوام بنویسم. دیگه آخرهای دهه ٩٠ وسطهای زندگیمه.

سال نو به همون دوستان وب نویس و وبگرد و غیره مبارک.

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

این عادت وبگردی یا ولگردی در وبلاگها از سر من نمیره.

نمیدونم چرا هر وقت شروع میکنم به غرغر و ناشکری، یه وبلاگی جلوی پام سبز میشه که از حرفهای خودم شرمنده میشم.

برای همه نعمتهای خدا در زندگیم اول از همه برای وجود مسیو در زندگیم خدا رو شکر میکنم.

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز یه داستان خوندم از عدنان غریفی درباره یه خانواده مهاجر به هلند.

حالم خیلی گرفته شد. همیشه توی فکر مهاجرت بودم و هستم ولی هیچ وقت مطمئن نبودم.

شاید خیلی فکر ایده آلی باشه ولی همیشه آرزو داشتم میتونستم سالی دو سه ماه توی یه کشور دیگه زندگی کنم بقیه‌اش رو توی همین ایران خودمون.

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

رفتم از خودپرداز پول بگیرم. میگه که "آیا میدانید با همین کارتی که در دست دارید میتوانید از هزاران فروشگاه مجهز به دستگاه کارتخوان خرید کنید؟"

گفتم حالا عجالتا ١٠ تومن بده کارم راه بیافته که نداد و کارتم رو پس داد.

گفتم حالا مهم نیست میرم بقالی خرید کنم کارت میکشم.

خریدهامو انتخاب کردم گذاشتم جلوی بقال ایشون هم قیمت رو گفت. دو دستگاه کارتخوان داشت. توی هر دوش کشیدم. هیچ کدوم جواب نداد. آخرش پول نقد دادم به بقال. حالا پول ندارم تاکسی سوار شم بیام خونه!  دارم دعا میکنم عصری دستگاههای خودپرداز دور و بر شرکت به من  پول بدند.

راستی یه چیز جالب. چند وقت پیش توی بی بی سی میگفت که دستگاههای خودکار فروش سکه طلا کنار خیابونهای آلمان کار گذاشتند. یعنی سکه رو انتخاب میکنند کارت میکشند و دستگاه بهشون سکه میده.

باحال بود؟ نه؟

خداییش باید هم روی بی بی سی پارازیت بندازند!

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز رفتم یه خیریه.

دو تا از غرفه هاش بود که بازی فکری میفروخت. تقریبا همه بازیهاش مال تایلند بود. جلوی هر غرفه هم چند نفر ایستاده بودند و درباره بازیها سوال میکردند و میخریدند. من هم یکی خریدم.

بازیهای با قواعد ساده که معلوم بود یه نفر نشسته چند ساعت فکر کرده و بازی رو طراحی کرده.

واقعا باحال بود و خوشم اومد. هم از ایده برای طراحی چنین بازیهایی. هم از این فکر که میشه از یه همچین چیزی کسب درآمد کرد.

فکر کن. تایلند از فروش بازیهای فکری چه پولی درمیاره.

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ ] [ ۳:٤٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

عادت دارم شبها برنامه فردامو بنویسم.

صبح که میشه میبینم حال هیچ کدومشو ندارم و از هیچ کاری خوشم نمیاد.

زندگیم شده قورت دادن قورباغه.

دیگه داره یادم میره غذای غیر قورباغه ای چه مزه ای بود.

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

آخه چه قدر این قذافی خره....

میگه درآمار کشته شدگان اغراق شده! حتی صد نفر هم کشته نشده.

 

آخه مرد حسابی چه یک نفر چه صد نفر چه هزار نفر.

جنایت جنایته دیگه...

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه عکاسی نزدیک خونه ما هست که مال یه آقای عکاس پیر به نام علی آقا است. علی آقا کارش خیلی خوب بود. من از ده دوازده سال پیش برای عکس گرفتن یا ظهور عکس همیشه پیشش میرفتم. تا اینکه علی آقا پیر شد و مغازه رو داد دست دخترش و پسرهاش. بچه هاش همه عکاسند ولی چه عکاسی....

چند سال پیش یه عکس قدیمی که پر از ترک و شکستگی بود و بردم پیش علی آقا. از عکس دوباره عکس گرفت. روتوش کرد و ظاهر کرد. شد یه عکس سیاه و سفید خیلی عالی عین روز اولش. پول ظهور یه عکس معمولی رو هم ازم گرفت.

روی همین حساب هفته پیش دو تا عکس قدیمی بردم برای بچه های علی‌آقا که ترمیم کنند. دیروز رفتم گرفتم. عکس رو اسکن کرده بودند و پرینت گرفته بودند همین. تا اونم روی یه کاغذ پرپری. سی و هشت هزار تومن هم ازم گرفت.

وقتی بهشون میگم چرا کار باباتون اینقدر با کیفیت بود؟ جواب میدن بابامون اینقدر توی تاریکخونه روتوش کرده دیگه چشماش نمیبینه. شما هر جا عکس ببرین برای ترمیم همین جوری بهتون تحویل میدن.

وقتی میگم چرا این کاغذ اینقدر بی کیفیته؟ میگه دیگه از اون کاغذهای قدیمی پیدا نمیشه.

میگم چرا اصلا دست توی عکس نبردین؟ میگن الان همه چیز شده دیجیتال دیگه نمیشه مثل قبل عکس رو ترمیم کرد!

نتیجه اول: دیگه کار دست این عکاسهای بیخیال نمیدم و میرم دنبال یه عکاسی درست حسابی میگردم.

نتیجه دوم: انگار قدیمیها با عشق بیشتری بدون چشمداشت به پول کار میکردند.

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ ] [ ٧:٥۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

نمیدونم چرا دم عید که میشه از اولهای اسفند من اعصابم میریزه به هم و قاطی پاطی میشم. همش دلم شور میزنه الکی...  کلافه   استرس

 

از ٢٨ اسفند حالم خوب خوب میشه تا روز ١٣ به در که مراسم غصه خورون داریم که باید دوباره بریم سر کار.

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تا حالا شده سگ دنبالتون کنه؟  دنبال من کرده.

تا حالا شده سگ هار دنبالتون کنه؟ دنبال من کرده.

تا حالا شده از ترس پاچه گرفتن سگ هار هیچ مانعی رو نبینید و از روی همه چیز از جمله کاپوت ماشینهای پارک شده پشت سر هم بپرید؟ من پریدم.

تازه سگ هارش مدل جدید بود. فحش هم میداد!!!!

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

گاهی وقتها با آدمهایی که هیچ وقت ندیدم یا حتی قبل از تولد من مرده اند بیشتر احساس صمیمیت میکنم تا با آدمهای دور و برم.

مثلا این سه نفر : اریش ازر، اریش کستنر و هاینریش بل که به ترتیب دوستان دوران کودکی، نوجوانی و بزرگسالی من هستند.

جالب اینجا است که هر سه نفر این دوستان از کشور آلمان هستند!

اریش ازر با مجموعه کتابهای پر تصویر قصه های من و بابام. این دوستم در زندان هیتلری خودکشی کرد.

اریش کستنر با کتابهای کلاس پرنده و خواهران غریب. وقتی بچه بودم یه خلاصه از داستان امیل و کارآگاهان رو در کیهان بچه‌ها خوندم و خیلی دنبال کتابش گشتم ولی پیدا نکردم. تا اینکه چند سال پیش در بیست و پنچ شش سالگی کتابش رو پیدا کردم و خوندم! این دوست خدابیامرزم هم در سال ١٩٧۴ به رحمت خدا رفت. در دوران نازیها هم ممنوع‌القلم بود.

هاینریش بل بسیار عزیز هم با کتابهای عقاید یک دلقک، نان سالهای جوانی، میراث و ... .  این دوستم هم سال ١٩٨۵ درگذشت. تمام کتابهاش هم ضد نازی و ضد جنگ بوده.

نمیدونم این دوستان من چون همه ضد هیتلر بودند اینقدر کتابهاشون جذاب شده. یا اینکه هیتلر کلا با آدمهای  باحال مشکل احساسی داشته. یا من چون از هیتلر خوشم نمیاد از مخالفانش خوشم میاد. یا اینکه چون هیتلر دشمن دوستان من بوده ازش بدم میاد. یا اینکه هر کس سرش به تنش می‌ارزیده با هیتلر مخالف بوده. یا هیتلر از مغزهای متفکر بدش میومده.......... 

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٥ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

we are gears of success

we are amplifiers of progress

we are CPUs of society

we are foundation of the world

we are engineers

HAPPY ENGINEERS DAY

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٥ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

واقعا خیلی خوشحالم  

دوستای خوبم الهه، ملیکا، شادی و... دوباره وبلاگشون رو برقرار کردند

 

این وبلاگ جز معدود وبلاگهاییه که وقتی میرم توش شاد میشم. واقعا گاهی توی وبگردی کم میارم اینقدر همه از جمله خودم دارند آه و ناله میکنند.  

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٤ ] [ ۸:٤٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

فقر چیز خیلی بدیه

ریشه خیلی از بدبختیهاست

ولی اگه دنیا دنیا هم پول داشته باشم زندگی ساده رو به مجلل ترجیح میدم.

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/۳ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب