رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

روز سه شنبه هفته گذشته باید یک فرمتی برای تهیه گزارش اجمالی زیست محیطی واحدهای صنعتی پیدا میکردم. اول رفتم توی اینترنت. اطلاعات خیلی خوبی از بانک توسعه آسیا و وزارت محیط زیست ژاپن پیدا کردم. همینطور نمونه های جالبی از کشورهای آلمان و انگلیس.

ولی وقتی برای ایران جستجو کردم هیچ اطلاعاتی توی اینترنت پیدا نکردم.

زنگ زدم سازمان محیط زیست. یا اشغال بود یا کسی برنمیداشت. بالاخره یکی برداشت. به اون یکی پاس داد. خلاصه بعد از کلی پاسکاری راهها ختم شد به دفتر دکتر "ر".

منشی آقای دکتر از هیچی خبر نداشت. همش میگفت نمیدونم. دکتر هم نیست. فردا زنگ بزن شاید باشه.

خلاصه ۴شنبه زنگ زدم به دکتر. دکتر "ر" گفت این اطلاعاتی که میخواید توی سایت فلان هست برید توی بخش بهمانش و دانلود کنید. خوشحال و خندان رفتم توی اون سایت وقتی روی اون قسمت که دکتر گفت کلیک میکردم مینوشت

page not found

خلاصه دوباره زنگ زدم به دکتر. گفت پاشو بیا اینجا من تا 12 بیشتر نیستم.

بدو بدو رفتم سازمان محیط زیست. نمیدونستم دفتر دکتر کجاست. توی هراطاقی هم میرفتم هیچ کس پشت میزش نبود. از هر کس توی راهروها میپرسیدم میگفت منم غریبم. بعد از یه ربع دور خودم چرخیدن آقا رو پیدا کردم. ایشون فایل مزبور رو پرینت گرفت و داد دستم. منم با سلام و صلوات اون پنج شش تا کاغذ رو آوردم فرستادم برای منشی با یک یادداشت که لطفا اسکن کنید.

امروز اومدم میبینم منشی نیست. کاغذها نیست. فایلی اسکن نشده. کلهم اجمعین گم شده رفته پی کارش.

دوباره روز از نو روزی از نو. زنگ زدم دکتر "ر" میگم میشه برام ایمیل کنید. میگه من وقت این کارا رو ندارم. پاشو بیا اینجا بگیر. رفتم اونجا (ایندفعه دیگه دفترشو یاد گرفته بودم!). آقا جلسه داشت. یه نیمساعتی دور و بر اطاقش چرخیدم تا جلسه اش تموم شده. دوباره فایل رو پرینت گرفت داد دستم.

بعد که برگشتم شرکت. رفتم بالای سر منشی ایستادم تا اسکن کرد و برام فرستاد.

خدا رو صد هزار مرتبه شکر که این گره کور باز شد!

[ ۱۳۸٩/۱۱/۳٠ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بیست سال پیش توی یه محله دیگه زندگی میکردم. اون روزا هنوز آپارتمان اینقدر باب نبود. هر خانواده ای هم با هر تعداد جمعیت یه ماشین بیشتر نداشتند. خونه های دور و اطرافمون همه ویلایی بودند. اکثرا ماشینهاشون رو یا توی حیاط یا توی پارکینگ میذاشتند. کوچه معمولا خالی و ساکت بود. و یکی از لذتهای من این بود توی پاییز سر تا ته کوچه رو یواش یواش قدم بزنم در حالیکه برگهای زرد و نارنجی چنار که پیاده رو رو پوشونده بود زیر پام خش  خش کنند و البته یه نم بارون هم بزنه.

یادش به خیر. توی حیاط خونه ما همیشه چند تا گربه پرسه میزدند. گربه های تپل و تمیز. کم پیش میومد که گربه ای رو مریض ببینم. شاید گاهی بچه گربه ای که توی بچگی مریض میشد و میمرد.

اما حالا. دور و برم رو آپارتمانهای بلند پر کردند. سهم هر آدمی از آسمان و خورشید خیلی کمه. منظره کوههای شمیران دیگه چیزیه که فقط گاهی دست میده. درباره اکسیژن و تنفس هم بهتره که اصلا حرفی نزنم. و گربه های شهرم....

امشب بچه یکی از گربه هام که چند وقتی بود پیداش نبود اومد خونه. بیمار، داغون، لاغر با وضع ظاهری که دل آدم ریش میشد. کار زیادی نمیتونستم براش انجام بدم غیر از اینکه یه کم غذا بهش بدم تا این روزهای آخر دست کم سیر از دنیا بره. البته بقیه گربه ها هم وضع بهتری ندارند. با دست و پاهای شکسته. زخمهای عمیق جوش خورده. عفونتها. گربه های مرده کنار خیابونها و وسط بزرگراهها.

وضعیت گربه ها نمایی از بقیه شهرمون و البته سلامت تک تک ما آدمهاست. به نظرم ماها هم وضع بهتری نداریم و از درون داریم نابود میشیم. هم جسممون و هم روحمون. وقتی وضع ظاهر اون گربه بیچاره میاد توی ذهنم انگار دارم شهرم، روحم و بقیه همشهریهام رو میبینم. خیابانهای شلوغ. ترافیک دیوانه کننده. آدمهای عجول و خسته. آسمان خاکستری. بیماریهای لاعلاج. انواع سرطانها. حتی بیماری ام اس که طبق صحبت با انجمنش میگفت رشد این بیماری در ایران ١٠٠ درصد در ساله یعنی دوبرابر شدن تعداد بیماران در سال. اعصابهای متشنج. و البته در کنار همه اینها حرص زدن برای داشتن آپارتمان بزرگتر. ماشین بیشتر و بهتر. پول بیشتر.

شکی نیست که پیشرفت خوبه. ولی باید اولش پیشرفت رو تعریف کنیم. پیشرفت برای ما شده مصرف‌گرایی. که نتیجه اش چیزی جز نابود کردن طبیعت و آرامش خودمون نیست.

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

سالی که به این خونه اومدیم اطرافمون این خونه ها بودند:

١- درست روبروی خونمون در ضلع شمالی یه زمین خالی بود که من آرزو داشتم شهرداری شعورش برسه اونو بخره و دار و درختی توش بکاره.

٢- پشت خونمون در ضلع جنوبی یه خونه ویلایی یک طبقه بود.

٣- همسایه دیوار به دیوارمون در ضلع غربی یه خونه ١.۵ طبقه بود که خانواده "خ" توش زندگی میکردند.

۴- در ضلع شرقی هم یه خونه بسیار بزرگ زیبا ولی متروکه بود که همیشه آرزو داشتم یه آدم پولدار باحال پیدا بشه اونو بخره مرمت کنه و توش زندگی کنه.

حالا سرنوشت این خونه ها و زمینها:

١- از اون جهت که شهرداری هم مثل سایر مدیریتها در کشور ما شعورش به هیچی نمیرسه اون زمین تبدیل به یه ساختمون آپارتمانی نه چندان زیبا شد.

٢- اون خونه ویلایی با وجودیکه خیلی قدیمی نبود خراب شد و به جاش یه ساختمون آپارتمانی ساخته شد.

٣- خانواده "خ" خدا رو شکر هنوز دور همی دارند توی همون خونه زندگی میکنند.

۴-متاسفانه یه آدم پولدار پیدا شد که اون خونه رو بخره ولی اصلا آدم باحالی نبود. خونه رو خراب کرد درختهاشو قطع کرد و الان داره خاکبرداری میکنه که به جاش یه مجتمع اداری تجاری بسازه. صدای لودرهای لعنتیش هم نمیذاره من بخوابم و الان یه عالمه وقته که بیدارم.

 

توی این شهر همه چیز داره به سمت بدتر شدن پیش میره. به سمت زشت تر شدن. این آپارتمانسازیها هم نشاندهنده پلدارتر شدن پولدارا و فقیرتر شدن فقیرها است.

اه

لعنت به هر چی لودر و بیل مکانیکی و مجتمع اداری تجاریه

توی روحت آقای "پ"

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ ] [ ٤:٥٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

١٣۵ تا عکس از ۶ سال پیش تا حالا رو چند روز پیش دادم عکاسی برای چاپ. وقتی عکس ۶ سال پیشم رو دیدم تعجب کرده از اینکه چه قدر لاغر بودم.

بعد سعی کردم دلیلش رو پیدا کنم.

سال ٨٣ همین روزها هم دانشگاه میرفتم هم کار میکردم.

خلاصه سرم حسابی شلوغ بود. البته استرس هم داشتم که این یه قلم الان کم شده.

استرس که نمیتونم به زور به وجود بیارم اما کارم رو میتونم زیاد کنم.

کار کنید از وقتتون لذت ببرید و البته لاغر بشید

به قول محمود دولت‌آبادی فقط کاره که آدم رو نجات میده.

 

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٧ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

مسعود فرزان نویسنده ایرانی تبار که در آمریکا در رشته ادبیات انگلیسی تحصیل کرده و در همانجا تدریس میکند. داستانهایی که نوشته به زبان انگلیسی بوده است اما از آن جهت که همیشه ادبیات معاصر ایران را دنبال کرده و داستانهایش بیان حال انسان شرقی دچار دوگانگی است، برای خواننده ایرانی نیز جذابیت زیادی دارد.

یکی از داستانهایش داستان مردی چینی است به نام لوه    LOH SHU NING TSAI  . این مرد چینی استاد زبان انگلیسی در یک دانشگاه آمریکایی است.

داستان از زبان نویسنده نوشته میشود یعنی یک استاد دانشگاه خارجی (ایرانی مقیم آمریکا) در یک دانشگاه آمریکایی که همکار لوه است.

مسعود فرزان با داستانسرایی از لوه احساس همه مهاجرها از جمله خودش را  بیان میکند.

به طور خلاصه داستان درباره لوه است که شخصیتی تودار دارد با همسرش در آمریکا زندگی و تدریس  میکند. در پایان نیز مدیر دانشگاه به دلیل اینکه بعضی از دانشجویان لهجه او را نمیفهمند او را از تدریس در آن دانشگاه محروم میکند.

اما مطالب جالب به نظر من اینها بود:

شخصیت لوه مثل همه مردم جنوب شرق آسیا تودار است و احساسش را نشان نمیدهد. نویسنده تلاش میکند با استفاده از شواهد و قرائن، شخصیت لوه را نشان دهد.

مثلا برای نشان دادن علاقه او به طبیعت، از صحنه های "بوکردن خربزه با چشم بسته"، "خرید زنجبیل تازه برای تقویت مو"، "تعریف خاطره درخت نارنگی در چین از زبان لوه"  استفاده میکند.

همچنین در کنار این موضوع به نوعی به تشریح جامعه آمریکا میپردازد. اینکه در آمریکا رضایت مشتری به هر شکلی بر همه چیز ارجح است. به طوریکه لوه باوجودیکه استاد باهوش و با معلوماتی است و اشعار زیبایی میسراید تنها به دلیل اینکه لهجه چینی دارد و چند دانشجو خوب لهجه اش را نمیفهمند از دانشگاه اخراج میشود.

در جای دیگری نیز توصیفی از جامعه مصرفگرای آمریکایی دارد که معلوم نیست تمجید است یا انتقاد. لوه علاقه زیادی به خرید بندینک شلوار به جای کمربند دارد و در جایی از داستان نوشته شده" هر جا که میرسید  بند شلوار تازه ای در رنگها و انواع مختلف میخرید چون میترسید یک روز نایاب شوند. در امریکا یا چیزی را اصلا نمیسازند یا اگر بسازند یکی دو تا که نیست محشر است تعدادش سر به فلک میگذارد"

درباره لهجه لوه نویسنده در ابتدا میگوید گاهی لهجه اش برایش نامفهوم بوده اما پس از مدتی برایش عادی شده است. به نظر من این موضوع به نوعی نشانی از همزبانی و همدرد بودن این دو استاد دارد. و در جای دیگری به مدیر دانشگاه به طرفداری از لوه میگوید که مشکل دانشجویان لهجه لوه نیست بلکه آنها اصلا شکسپیر را نمیفهمند.

همچنین نویسنده به افسردگی لوه و اینکه آنرا پنهان میکند در قالب مشکلش در رابطه جنسی میپردازد.

در کل شخصیت لوه با وجودیکه در قالب یک داستان چند صفحه ای کوتاه شرح داده شده  به این زودیها از یاد خواننده نمیرود.

 

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

گر بخواهی که شقاوت کم شود

جهد کن تا عشق افزونتر شود

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ ] [ ۸:٢۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

داستان زیر داستانی کوتاه از نویسنده طنز نویس آقای حسن تهرانی است. داستان چون کوتاه بود همه اش را تایپ کردم. در پایان هم نظرم را نوشتم. دوست دارم نظر شما را هم بدانم.

اعدام

یک روز صبح مرا اعدام کردند-بهار بود یا زمستان نمیدانم. به هر حال یک وقتی مرا اعدام کردند. گناهم رفاقت با تمساحی استثنایی بود. تمساحی آفریقایی که گریه نمیکرد.

فرمانده سعی کرد اخم کند ولی باور کنید آدم خوشرویی بود. طوری فریاد کشید:"آتش" که من به دل نگرفتم. مثل اینکه گفته باشد "سلام" یا "هندوانه"

فرمانده از هیچ جنگی برنگشته بود. من اولین جنگش بودم. من چیزی بودم مثل "واترلو"

فرمانده روی شانه هایش ستاره داشت. فکر کردم فرمانده از آسمان آمده است.

سربازها شلیک کردند. گلوله ها راه افتادند.

سرباز اولی فکر کرد "باز ناهار راگو داریم..چه گوشتهای نپخته سفتی"

سرباز اولی اهل شهر دوری بود. آنقدر دور که شهرش را فراموش کرده بود. سرباز اولی غمگین بود، چرا که شهر نداشت. سرباز اولی فقط میدانست آشپزهای شهرش گوشتهای راگو را خوب میپزند.

سرباز دومی نگاهم کرد. به دستمال سیاه دور چشمم نگاه کرد. چشممان که به هم افتاد تفنگش را پایین آورد. سرباز دومی خجالتی بود.

گلوله ها به بندی که رخت های شسته ام رویش آویزان بود رسیدند، عرقگیرم را سوراخ کردند و رد شدند.

سرباز سومی شاید خندید... دستش روی لبهایش بود. وقتی ماشه را فشار میداد دیدم سبیلهایش را کج زده است. سرباز سومی فکر نمیکرد. یادش نمیامد چطوری باید فکر کرد.

پرنده ای مارپیچ از میان گلوله ها گذشت. سربازها برایش کف زدند.

فرمانده گفته بود: "وصیت کن"

گفتم:"هشتاد گل شمعدانی دارم"

گفت"چه کارشان کنیم؟"

گفتم:"فقط کاریشان نداشته باشید. یک سکه هم دارم مال سربازهای شما"

سکه را گرفت. سکه را نشناخت. گفتم"ساسانی است میتوانید در تاق کسری خرجش کنید"

تاق کسری را نمیشناخت. آدرس تاق کسری را برایش نوشتم.

گلوله اول به پای چپم خورد، درست بالای جورابم. مورچه ای از جلوی پایم گذشت. اعتنایی نکرد. راه هر روزش بود. مورچه را صدازدم. فرار کرد.

کار احمقانه ای بود. آدم وقتی میمیرد میتواند به چیزهای بزرگتری فکرکند. آدم باید دم مرگش تاسف بخورد که دیگر نئونها را نمیبیند، شیر موز نمیخورد، دماغش را نمیخارادند، توی سرما بخاری را بغل نمیکند.

گلوله دوم وسط ریشم گم شد. ریشم به خارش افتاد. گلوله دوم توی تاریکی ترسیده بود. با زبانم پیدایش کردم و قورتش دادم.

فرمانده گفت"صبحانه چه میخوری؟"

گفتم"چهارده تا حلزون"

گفت"نداریم"

گفتم"پای چپ مرینوس"

گفت"نداریم"

گفتم"پس سه تا گلوله بدهید. میخواهم خودم را عادت بدهم."

وقتی مرا به چوب بستند فکر کردم "سیلوانا منگانو" هستم. وقتی بچه بودم یک قران میدادم یک تیر میزدم. تمام بچگی ام به تیر باران "سیلوانا منگانو" گذشته بود. به فرمانده گفتم"ترقه ها را فراموش کردید"

گلوله سوم به خودنویسم خورد.

سرباز سوم فریاد زد "خونش سبزه"

پشتم خارید. خودم را به تیر کشیدم. فرمانده گفت "تکان نخور"

گلوله چهارم داشت بیراهه میرفت. خودم را به طرفش کشیدم. شانه ام را سوراخ کرد و رد شد. از سوراخ شانه ام نگاه کردم. گربه ای داشت از پشتم رد میشد. چشمم را که دید، ایستاد. به صدا دهانش را تکان داد ادای "مئو" گفتن را در آورد چشمهایش را به هم زد سرش را پایین انداخت و رفت و پشت شانه ام ناپدید شد. گربه که رفت آسمان را دیدم.آسمان قرمز شده بود. خورشید از سوراخ شانه ام طلوع کرد. سایه ام روشن شد. فرمانده بالای سرم ایستاد. وقت گلوله خلاص بود.

گفته بودم"گلوله خلاص را همان اول بزن"

گفته بود"سربازها بیکار میشوند"

لوله کلت بالای گوش چپم بود. لوله کلت سرد بود. قلقلکم آمد. خندیدم. فرمانده لوله کلت را با انگشتهایش گرم کرد.

یادم آمد یک روز صبح از دوچرخه افتادم بالای گوش چپم شکست. یکبار سنگی بالای گوش چپم خورد. شب نامزدی، سنجاق سری بالای گوش چپم فرو رفت. آدم فراموشکار است. باید خودم را از شر "بالای گوش چپم" خلاص میکردم.

آخرین کسی که دیدم زن خانه روبرویی بود. زن سفره ای را تکان داد. نان خرده ها پخش شدند و من مردم.



نظر من:

داستان توصیف یک تیرباران است با دلیلی احمقانه یعنی دوستی با یک تمساح. با قلمی تصویرگر و خونسرد. تا جایی که خونسردی گوینده داستان ترسناک و عذاب آور میشود. در جایی از داستان شخص معدوم خودش را با سیبل بازیهای کودکانه مقایسه میکند. تیر زدن آنقدر عادی است و آنقدر از کودکی به عنوان بازی آموزش داده میشود که در لحظه مرگ هم این اعدام با آن بازی مقایسه میشود. توصیف تصویر اعدام با کار پیش پا افتاده ای مثل تکاندن سفره نان قیاس شده است. همچنین شخصیت سربازان که مامورند و هیچ اندیشه ای ندارند با مورچه و گربه که درکی از اعدام ندارند و فقط نظاره گرند، شبیه شده است.توصیف وصیت و سفارش صبحانه هم ابلهانه است با این وجود تاثیری در فرمانده نمیگذارد چون او مامور است و معذور و فقط باید به دقت اجرا کند. در پایان هم نویسنده هنگام تیر خلاص مشکل را از بالای گوش چپش میداند نه از چیزهایی که سبب بروز مشکل شده اند.


[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

داستان لابیرنت - اثر مهشید امیرشاهی

امیرشاهی نویسنده ایرانی که در لندن فیزیک خواند اما نویسندگی را ترجیح داد.

داستانهایش عمدتا درباره زنان تنها و سرخورده است. داستان لابیرنت یکی از داستانهای امیر شاهی است.

این داستان به زبان اول شخص نوشته شده از زبان زنی که به شدت از شوهرش کتک خورده و زخمی است. تظاهر میکند که تصادف کرده. حتی به دکتر هم میگوید تصادف کرده. احساس بی‌آبرویی میکند. دوست ندارد کسی از این موضوع باخبر شود.این جمله در متن داستان آمده: "نمیتوانستم بگویم که کتک خورده‌ام. حس میکردم مثل لگوریهای گوشه خیابان شده ام."  غیر از مساله آبرو مثل هر زن دیگری زیبایی چهره‌اش هم برایش مهم است. دوست ندارد صورت کبودش را در آینه ببیند. این جمله از متن :‌"همه روز توی تخت ماندم. فقط نه برای اینکه درد داشتم، بیشتر به خاطر اینکه آن قدر زشت شده بودم که میخواستم بمیرم." یا درجای دیگری میگوید:"وقتی آدم کتک میخورد و از دردش نمیتواند کم کند، فقط میتواند کوشش کند که خیلی مسخره نباشد."

درکنار درد جسمی که دارد همه خاطرات تلخ زندگیش به یادش می‌آید حتی خاطرات بیربط به همسرش. خاطره حادثه‌ای در لندن که نزدیک بوده به تجاوز به او بیانجامد. خاطره روز اول سفر به لندن. که همه چیز را مضحک آمیخته به گریه‌دار توصیف کرده. مثلا اسم راهنمایش را که میس گرین است به نام دوشیزه سبز در داستان آورده در حالی که ظاهرش بانوی پیری است که کت و دامن عنابی پوشیده.

توصیف بخش روانی بیمارستان که قرار بود مهمانی باشد ولی به درگیری ختم شد. سایه ای ازدواجش را نشان میدهد که در ابتدای ازدواج فکر میکرد با مردی زندگیش را آغاز میکند که عاشق اوست ولی به کتک‌‌کاری ختم شد.

خاطره ازدواج اولش که از اول عاشقانه نبود. این جمله از متن داستان است :"احساس بیهودگی میکردم و فکر میکردم زندگی باید با احساسی سوای این احساس شروع بشود."

خاطره عشقی که نافرجام ماند. این جمله از متن داستان است: "من را اینجا نگه میدارند، نگه میدارند، نگه میدارند تا ویمال برود...."

 

در کل به نظرم داستان گیرایی بود. احساس قلبی زن را به خوبی توصیف کرده بود و خواننده همه آن احساس را با او لمس میکرد.

 

دانلود کتاب صوتی از لینک زیر امکان پذیر است:

http://www.aryapdf.com/457-Audio-novels

مجموعه داستانهای خانم امیرشاهی اینها هستند:

کوچه بن بست- سار بی بی خانم- بعد از روز آخر-

و داستانهای تک با عنوانهای: عروسی عباس خان- دده قدم خیر- ماه عسل شهربانو

البته من داستان لابیرنت را از کتاب "هشتاد سال داستان کوتاه ایرانی" خواندم که این داستان را به عنوان نمونه از این نویسنده چاپ کرده بود.

 

پی نوشت: این لینکرو هو دوست عزیزم پادشاه دوزخ پیدا کردند

http://dl.irtanin.com/Downloads/AudioBooks/Dastan/Irani/Labirent(www.irtanin.com).zip

 

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ ] [ ٩:٥٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تا چند سال پیش توی محله ما سه تا کتابفروشی بود:

١- یه کتابفروشی خیلی بزرگ که فروشنده اش کاری به کار مشتری نداشت و هر چه قدر دلت میخواست میتونستی توی مغازه اش بچرخی و کتاب ها رو ورق بزنی بعد هم بخری. این کتابفروشی بزرگ چند وقتیه که تبدیل به یه رستوران بزرگ شده!

٢- یه کتابفروشی از نظر اندازه متوسط که جدید بود و حدود ده یازده سال پیش راه افتاد. فروشنده اش خیلی جو زده بود. اوایل پشت شیشه مغازه‌اش فقط کتابهای روسی یا کتابهایی که جایزه نوبل ادبیات گرفته بودند میگذاشت. چند وقت بعد دید که مثل اینکه خبری نیست. اون کتابها رو جمع کرد و پشت ویترینش این کتابها رو گذاشت "چگونه ١۴ روزه لاغر شویم"، "راز داشتن ابروان زیبا".  کمی لوازم تحریر هم میفروخت. ولی هربار که ازش یه مدادی دفتری چیزی میخریدیم میگفت که اینا رو فقط تا زمانی میفروشه که کار کتابفروشیش توی محل جا بیافته بعد دیگه فقط کتاب میفروشه. نشون به اون نشون که تا روز آخر داشت لوازم تحریر هم میفروخت. این کتابفروشی هم سرنوشت بهتری نداشت. یعنی چند وقتیه که تبدیل به ظرف فروشی شده.

٣- یه کتابفروشی بزرگ و دو طبقه. طبقه زیرزمینش دریایی از کتابه. با کتابفروشهای مطلع و باحال. طبقه بالاش هم دریایی از لوازم تحریر و نقاشی و سی دی و از این جور چیزا میفروشه.  این مغازه هنوز داره مقاومت میکنه. فکر کنم به خاطر اینکه اموراتش از لوازم تحریر میگذره نه از کتاب.

وقتی از جلوی مغازه های ١ و ٢ می گذرم دلم میگیره. توی سرزمینی که کتابفروشیهاش به این راحتی تبدیل به رستوران و ظرف فروشی میشند میشه خیلی چیزهای دیگه رو هم به سادگی پیش بینی کرد. تفکر مردم. طرز رانندگی. اقتصاد. فرهنگ. مدیریت. و البته سیاست.

اون وقت پای درد دل همدیگه که میشینیم، هممون دوست داریم مثل مردم سوییس زندگی کنیم!

 

قبلا یه وبلاگ داشتم که توش درباره کتاب مینوشتم. از این به بعد در همین وبلاگ درباره کتاب هم مینویسم.

 

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢۱ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

مذهب چیزیه که باعث آرامش روح میشه.

این تبلیغیه که خیلیهامون سالهاست داریم میشنویم. و از اون جهت که هممون گوشمون پره از این حرفا حالمون بد میشه. خیلیهامون یاد طالبان میافتیم و میگیم ته ته مذهب همینه. یا اینکه چرا راه دور بریم هممون دور و برمون خیلیها رو میشناسیم که مذهبی هستند ولی اثری از آرامش در وجودشون نیست.

واقعیت اینه که مذهب یه زمانی میتونه به آدم برای آرامش کمک کنه که فقط از سر تکلیف تکرار یه سری کارای تکراری نباشه. تند تند دولا راست شدن یا اینکه جلوی آتش بایستی و تند تند یه وردی رو بخونی. یا اینکه از سر بیکاری یکشنبه ها بری کلیسا. اینا کمکی به آدم نمیکنه. فقط وقت رو تلف میکنه.

یادمه توی یه مصاحبه با کریس دی برگ (که به نظر من یکی از اون آدمای آسمانیه) پرسیده شد شما مذهبی هستید؟ گفت بهتره به من بگید معنویspiritual نه مذهبی.

مهم نیست آدم مسلمان باشه یا زرتشتی یا بودایی یا حتی یه مذهبی از خودش بسازه. مهم اینه که اولا نه با مذهب نه با هیچ کار دیگه‌ مزاحم دیگران نشیم. بعد هم مطمئن باشیم که یکی هست اون بالا بالاها که همیشه داره نگاهمون میکنه. مواظبمونه و حواسش به ما هست. حتی وقتی بینهایت غمگین و تنها هستیم.

یادمه از قول یه آدم آسمانی که حالا به رحمت خدا رفته شنیدم که میگفت "اگه میخوای بری بهشت فقط دل کسی رو نشکن"

خواسته که نه ولی احتمالا ناخواسته دل بعضی آدمها رو شکستم. امیدوارم خدا منو ببخشه.

اما خیلیا رو هم میشناسم که کاملا خواسته دل منو شکستند.

آخ جون اونا نمیرن بهشت!!!!

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٠ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

مامان به بچه اش: زود باش غذاتو بخور. ببین خواهرت چه قدر تند غذاشو خورد. یاد بگیر.

پلیس در خیابان: سریعتر آقا سریعتر برو جلو پراید.

مغازه دار به شاگرداش: زود باشید دیگه. تندتر کار کنید.

 

نتیجه: یک دنیای بلبشو (بهل و بشو)، سطحی و آشفته

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ ] [ ۸:٠۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

در شرایطی که تفریح جمعی وجود نداره و فقط عزای جمعی هست، باید تفریح رو به وجود آورد. من و مسیو هم تصمیم گرفتیم هر از گاهی یه جشن دو نفره کم خرج بگیریم بدون هیچ دلیلی. البته جشنمون با حضور مامانم و خواهرزاده ام چهار نفره شد. هر چی تعداد بیشتر بهتر.

مواد لازم برای برگزاری جشن:

 شمع و شمعدان: دو عدد کافیه. در صورت افزایش جمعیت افراد جشن، شمعها رو هم به تناسب زیاد کنید تا شرکت کنندگان جشن به صورت ناخودآگاه برای هم جفت پا نگیرند.

چند عدد عود اسپند آرام سوز.

دیوان حافظ یک عدد

 نوشیدنی : به تعداد نفرات من مخلوط آب انگور قرمز تکدانه و دلستر آناناس رو انتخاب کردم

یک عدد CD موسیقی بدون کلام: من MON AMOUR رو انتخاب کردم.

عدم صحبت از سیاست، یارانه، قیمت بنزین، خودکشی پرنس علیرضا، شورش مصر، کار، حقوق و ....

دل خوش: به مقدار لازم!

 

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱٦ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز صبح تصمیم گرفتم یکی از کشوهای خونه ام رو مرتب کنم.

یه کشو که توش فاکتور ها و ضمانت نامه ها به اضافه یه عالمه نامه قدیمیه.

نامه ها مال بابا بود نامه هایی که خودش نوشته بود یا براش نوشته بودند و حتی از پدربزرگم هم یه نامه بود.

نامه های دوستان بابا و شعرهایی که گفته بودند. به خصوص برای تسلیت وقتی که پدربزرگم فوت کرده بود.

بیشتر نامه ها با خطهای قدیمی بود که من به زحمت میتونستم بخونمشون.

میخواستم دیگه از مرگ ننویسم ولی نمیشه. یاد یه جمله از هاینریش بل افتادم که میگه "زندگی نیست که ادامه پیدا میکند بلکه مرگ است که ادامه دارد."

وقتی یه نفر دیگه نیست انگار بیشتر نبودنش حس میشه.

وقتی یه نفر از اعضای خانواده میمیره اثرش تا ابد توی اون خانواده برجاست.

سالی که بابا فوت کرد یه نقطه عطف بود توی خانواده که همه چیز به طرف بدتر شدن پیش رفت.

بعد رفتم سراغ یه کشوی دیگه پر از آلبوم. اونجا رو هم مرتب کردم و عکسا رو نگاه کردم.

به قول ابتهاج "هرگز صد عکس پر نخواهد کرد جای یک زمزمه ساکت پا را بر فرش"

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱۳ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

From The Secret Daily Teachings

If you find yourself in a negative situation with someone in your life, take a few minutes each day to feel love within your heart for that person, and then send it out into the Universe. Just doing this one thing helps to remove any resentment, anger, or negativity towards that person.

Remember that feeling resentment, anger, or any negative emotion attracts it back to you. Feeling love attracts love back to you. What you are feeling for another, you are bringing to you.
[ ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بعد از اینکه خبر غیر استاندارد بودن کالباس و سوسیسها اعلام شد، من دیگه نخریدم. تا اینکه چند روز پیش به دلیل هوس کردن کالباس اون رو توی خانه تهیه کردم.

به شما هم توصیه میکنم امتحان کنید. خوشمزه شد.

 

طرز تهیه کالباس در خانه:

گوشت مرغ بدون استخوان : 1 کیلو  (میتوان از گوشت قرمز نیز به همین شیوه استفاده نمود)
سیر : 3 حبه- من به جاش یه قاشق مرباخوری پودر سیر ریختم. به نظر خودم خوب بود. ولی مسیو گفت زیاده.
زرده ی تخم مرغ : 3 عدد
آرد : 3 قاشق غذا خوری
فلفل سیاه : نصف قاشق مربا خوری
نمک : 1 قاشق مربا خوری
دارچین : یک سوم قاشق مربا خوری
زنجبیل : یک پنجم قاشق مربا خوری
هل : نصف قاشق مربا خوری
میخک : اندازه ی یک عدس
جوز هندی : اندازه ی 2 عدس

)من میخک و زنجبیل و جوز نریختم. به جای همش نعناع ریختم. البته دارچین و هل به همین اندازه ریختم.
روغن مایع : 2 قاشق غذا خوری

نمک: نصف قاشق مرباخوری کافیه ولی اگه شور دوست دارید بیشتر بریزید.


طرز تهیه :
گوشت مرغ را همراه سیر ، 3 بار چرخ می کنیم . آرد را در یک بشقاب الک کرده و تمام ادویه ها را به آن اضافه کرده و آن را خوب مخلوط کرده و دوباره الک کرده و به مرغ اضافه می کنیم ، تخم مرغ را هم اضافه کرده و با دست خوب ورز می دهیم . روغن مایع را اضافه کرده و آنقدر ماساژ می دهیم تا مانند خمیر در آید . فویل آلومینیم به عرض 60 سانت و طول یک متر را روی کابینت پهن کرده و مواد کالباس را روی آن گذاشته و خوب می پیچیم و دو سر فویل را مانند شکلات خوب می پیچیم و به مدت 45 دقیقه آن را بخار پز کرده بعد از این آن را در داخل یخچال می گذاریم تا خوب سرد شود و بعد آن را به اندازه‌ی دلخواه برش می زنیم .

خیلی خوشمزه و سالم

نوش جان

 

البته قیافه اش به صاف و صوفی کالباس اماده نمیشه ولی مهم مزه اشه.


[ ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ ] [ ۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

شاید این حرفا که

زندگی خیلی الکیه...

زندگی به یه مو بنده ...

دنیا دو روزه ....

خیلی کلیشه ای به نظر بیاد

ولی راستش ته تهش همین فکرو میکنم

از اون روزی هم که تصمیم گرفتم هر روز فکر کنم ممکنه روز آخر عمرم باشه دیدم واقعا نسبت به زندگی عوض شده.

به هر حال یه وقتی رو هر روز باید بزارم برای کسب درآمد. بالاخره زندگی خرج داره.

ولی بقیه وقتم رو...

واقعا به نظرم هیچ کاری لذت بخش تر از نقاشی و کتاب خوندن نیست. مخصوصا اگه روز آخر عمر آدم باشه!

 

پ.ن: راستی یادم رفت بگم. از این به بعد در این وبلاگ فقط از زندگی حرف میشنوید. همون که دو روزه و ارزش نداره. ولی میخوام از همین دو روزش حسابی لذت ببرم.

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

آدمهای آسمانی تعدادشان کم است ولی هنوز هستند.

از نگاهشان میتوانی آنها را بشناسی. نگاهشان نرم است. حرف زدنشان همین طور. مثل آب حرف میزنند.

با وجودیکه مال این دور و برها نیستند ولی بهتر از زمینیها زندگی میکنند. بیشتر از زندگیشان لذت میبرند. حتی از یک استکان چای. لذت بردنشان بچه گانه است ولی باعث حسرت خیلی از زمینیها است.  البته آن زمینیهایی که هنوز میدانند لذت واقعا چیست.

همه را دوست دارند. اهل نفرت نیستند.

کارهایشان از کارهای زمینیها مهمتر است حتی اگر به نظر ما بی اهمیت و بی ارزش بیاید.

دوست دارم قبل از اینکه نسلشان منقرض شود چندتاییشان را ببینم.

کاش قبل از اینکه بمیرم خودم یکی از آنها باشم.

[ ۱۳۸٩/۱۱/۸ ] [ ٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

این عکس روز اول بهمن در یکی از خیابانهای تهران گرفته شده.

آیا خدای یکتا خانواده دارد؟

[ ۱۳۸٩/۱۱/٥ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

این دنیا کی شروع شده؟ کی تموم میشه؟ عدم چیه؟ اینا سوالاییه که آدم بهش فکر نکنه راحت تره.

این دنیا یه ظرفه که توش پر از همه چیزه. درخت، خاک، آدم، گربه و...

زندگیمون از خاک تامین میشه. یه جورایی خاک رو میخوریم. بعد هم خاک ما رو میخوره. بعد دوباره از خاک سبز میشیم.

خدا یک جان بزرگه. یه ذره جان به من داده یه ذره به تو یه ذره به اون باکتری. یه ذره به اون شاخه گل.

وقتی میمیریم همه یه ذره جان برمیگرده به جان بزرگ خدا تا دوباره اونو بدمه به یکی دیگه.

مرگ یعنی همین. یعنی یه تولد دوباره. یعنی جزئی از چرخه حیات.

جسممون که به خاک خدا برمیگرده.

جانمون هم به جان خدا.

همه چیز سر جاشه. فقط شکلش عوض میشه.

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/۳ ] [ ۸:۳۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب