رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

آدم وقتی پول داره وقت نداره. وقتی وقت داره پول نداره. بعضی وقتا جفتشو نداره. وقتی جفتشو با هم داره  عرضه نداره. وقتی عرضه داره وقت نداره. وقتی......

[ ۱۳۸۸/٩/٢٥ ] [ ٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

مرغها چرا بال دارند؟ اونا که پرواز نمیکنند.  یعنی فقط برای قشنگیه؟ اولش پرواز می کردند بعد اینقدر غذا دم دستشون بوده که فقط نوک زدند به زمین وپرواز یادشون رفته. یعنی تا چند نسل دیگه بالهاشون از بین میره؟  ما آدمها چه جوری بودیم و چه چیزایی رو به مرور از دست دادیم؟

قبلا توانایی ساخت خونه های زیبا رو داشتیم. قبلا توانایی سرودن شعرهای قشنگ، نوشتن داستانهای جذاب، کشیدن نقاشیهای فوق العاده رو داشتیم. اما الان....    

 الان با وجودیکه عمر ها طولانی شده اما همه چی به عجله میگذره. هیچ کس وقت نداره که یه اثر زیبا خلق کنه.

وقتی مرغها بالهاشون رو از دست بدند ما آدمها ته مونده مغزمون رو از دست میدیم.

 

[ ۱۳۸۸/٩/۱۸ ] [ ٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز را زندگی کن

[ ۱۳۸۸/٩/۱۸ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

لوییز هی میگه وقتی از یکی بدتون میاد براش یه نامه بنویسید بعدش نامه رو دور بندازید.

نامه من برای ه...

سلام ه...

تو یه غربتی و پاچه ورمالیده واقعی بودی ازت بدم میومد  و خوشحالم که سالهای ساله ندیدمت. به هر حال  می بخشمت (چه کار سختی!) و پس فردا هم که قراره باهات روبرو بشم برای من اهمیتی نداری.نیشخند

[ ۱۳۸۸/٩/۱٧ ] [ ٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اینکه آدم سالهای سال از یکی بدش بیاد ولی اون آدم جلوی چشمش نباشه جای خوشبختیه. بعد یه روز یه برنامه ای چیده بشه که اون آدم هم توی اون برنامه باشه چه کاری باید کرد؟ نمیدونم به اون برنامه برم یا نه. امسال برای من سال عجیبیه. دومین باره که یکی از افراد مورد تنفرم رو دوباره میبینم. اولیش توی نامزدی س..  بود. که کاملا اتفاقی یه آدمی که ازش بدم میومد رو بعد از ٨ سال دیدم ولی برخلاف انتظار کاملا بی تفاوت بودم(یعنی نزدم لهش کنم).  دومیش توی دوره بچه های دبیرستان که قراره پس فردا توی یه کافی شاپ برگزار بشه. حالا ه.... میاد (یه پاچه ورمالیده غربتی) و من ازش متنفرم نمیدونم برم به دوره یا نه. اگه برم میتونم بی تفاوت باشم یا ممکنه بزنم لهش کنم؟

[ ۱۳۸۸/٩/۱٧ ] [ ٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

تیستوی سبز انگشتی از اینکه می دید بعضی از آدمها زیبا نیستند تعجب می‌کرد من از اینکه می‌بینم بعضی از آدمها خوشحالند تعجب می‌کنم.

[ ۱۳۸۸/٩/۱٠ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه روز دون کیشوت و سانکو پانزا داشتن قدم میزدند که خوردند به یه درخت. دون کیشوت از اینکه یه مزاحم سر راهش سبز شده عصبانی شد و درخت رو انداخت. پدر ژپتو اومد و از درخت پینوکیو رو ساخت. پینوکیو سوار تایتانیک شده بود که کشتی غرق شد و موبی‌دیک پینوکیو رو قورت داد. بعد هم رفت کنار جزیره مونت کریستو تفش کرد چون مزه چوب میداد. توی این جزیره روبنسون کروزوئه گیر کرده بود. روبنسون بیچاره اینقدر از تنهایی خسته شد که تصمیم گرفت خودشو بکشه برای همین رفت بالای برج میلاد که خودشو پرت کنه پایین اما برج میلاد بر اثر یک سونامی شدید با خاک یکسان شده بود برای همین خودشو انداخت توی دریا اما زیر دریایی ناتیلوس اومد و نجاتش داد .......   هر جور دوست داشتید به هذیون ادامه بدید هذیونه دیگه.

[ ۱۳۸۸/٩/٧ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یکی از شبهای کمی سرد آخر آبان. پارک قیطریه. نم نم باران. فلافل با دوغ یه کم ترش. قدم زدن زیر چراغهای کم نور پارک. لذت بردن از زندگی آسونه

[ ۱۳۸۸/٩/۱ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب