رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

همیشه با من

 

وقتی رفتم کلاس اول اونم با من اومد کلاس اول. وقتی رفتم دانشگاه هنوز داشت تو کلاس اول درجا میزد. وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل شدم اون وارد دانشگاه شد. پیشرفتش قابل تحسین بود. وقتی رفتم سر کار اون دانشجو بود. وقتی از مگفا اومدم بیرون، باز هم دانشجو بود. وقتی رفتم سر کار جدید یادم نیست اون چیکار میکرد. ولی مثل همیشه کلی از من عقبتر بود. وقتی ازدواج کردم. از دانشگاه اومده بود بیرون و دنبال کار میگشت. الان تازه رسیده به من.

 

سوسن

 

29/8/1387

[ ۱۳۸٧/۸/٢٩ ] [ ۸:٤٩ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

نویسنده متن زیر مسیو است:

امروز یه مقاله خوندم از ابراهیم نبوی که وقتی به 50 سالگی رسیده نکاتی رو که تو زندگیش خیلی مشخص بوده نوشته، من هم میخوام در آستانه 33 سالگی همچین چیزی بنویسم:

-         دقیقا 4 ماه و 5 روز دیگه 32 سالم تموم میشه و 33 سالگی رو شروع می‌کنم. نمیدونم تا کی تو این دنیای بی‌رحم و زیبا هستم ولی می‌خوام تا وقتی هستم آدم باشم البته اگه بتونم.

-         تا زمانیکه فارغ‌التحصیل شدم چیزی از زندگی نفهمیدم.

-         وقتی رفتم سربازی تازه فهمیدم دنیا چه جوریه. بی‌رحم.

-         شعر مولوی مستم می‌کنه.

-         با صدای شهرام ناظری می‌رم به اوج خوشی. خیلی زیباست.

-         تو دنیا فکر نمی‌کنم صدای کسی به بنان برسه. به قول نبوی 5000 بار هم میشه به الهه ناز گوش داد.

-         "دن آرام" وای از این کتاب قشنگتر ندیدم. اصلا این روس‌ها خدای همه چیزند. هوش،‌ورزش، ادبیات و.........

-         وقتی به ازدواجم فکر می‌کنم می‌بینم اگه هزار بار هم به زمان مجردی برگردم باز هم همین راه رو انتخاب می‌کنم. همسرم، این اسطوره صبر. واقعا زندگی با من صبر می‌خواد.

-         همیشه میشه به خدا فکر کرد و روی اون حساب کرد. مخصوصا وقتی بی‌پول میشی.

-         آدم باید به کسانی که دوسشون داره کمک کنه حتی اگه همش بزنن تو حالت.

-         مادر، پدر.این دو تا آدم فداکار. نمی‌دونم بعد از اونا زنده می‌مونم یا نه. طاقت دوری هیچ‌کدوم رو ندارم.

-         رانندگی من اصلا خوب نیست. نه اینکه تصادف کنم.نه. فقط نمی‌تونم ببینم حقم خورده بشه .واسه همین بعضی وقت‌ها مثل راننده تاکسی‌ها رانندگی می‌کنم.

-         نبوی می‌گه تذکره‌الاولیا رو خیلی خونده و خیلی قبول داره. منم خوندم. ولی احساس می‌کنم خیلی غلو داره.

-         معتقدم که تعداد زیاد دوست اصلا خوب نیست. من سه تا دوست خوب دارم. یکیشون از دوران دبیرستان.یکی بچه محل سابق.یکی هم همکار سابق. ممکنه تا مدت‌ها باهم تماس نگیریم ولی .........

-         .......................................

-         خط قبلی رو کلا" سانسور کردم. چون اعتقادیه.

-         فکر کنم 90 درصد آثار بالزاک رو خوندم. خیلی قشنگ می‌نویسه. ولی بالزاک کجا و شولوخف کجا.

-         قلم تولستوی هم عالیه ولی خیلی مذهبی می‌نویسه.

-         بزرگ علوی هم خیلی عالی می‌نویسه ولی نمی‌دونم کی به این دولت‌آبادی گفته رمان‌نویس خوبی هستی.

-         همه می‌گن اگه می‌خوای از زندگی سیر بشی کتاب‌های صادق هدایت رو بخون ولی من می‌گم دو تا کتاب عباس معروفی واسه منزوی شدن گوشه تیمارستان امین‌آباد کافیه.

-         به همت همسرم تونستم سه تا کنسرت خانواده شجریان رو برم ولی دلم لک زده واسه کنسرت شهرام ناظری اونم نه تو فضای باز. آخه شهرام جون کی ‌می‌خوای بیای زیر سقف بخونی.

-         همه به من می‌گن تو از پس هر کاری بر میای. ایها‌الناس من نمی‌خوام آچار فرانسه بشم آخه چرا هر مشکلی دارین می‌خواین من حلش کنم.

-         کتاب عقاید یک دلقک نوشته هاینریش بل من رو خیلی تکون داد. فکر می‌کنید آدم می‌تونه هم یه دلقک باشه هم یه آدم معمولی.

-         و نکته آخر اینکه ما ایرانی‌ها همیشه بازیچه بودیم.

سروش

26 آبان ماه یک‌هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی

[ ۱۳۸٧/۸/٢٩ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

من تا حالا خودم رو نکشتم چون نمی تونم از هرم خئوپس برم بالا

 

به نظرت اگه آدم خودشو از روی یکی از اهرام مصر پرت کنه پایین چه جوری میمیره؟

اگه خودشو از برج میلاد پرت کنه مثل یک تخم مرغ نیمرو میشه اما اگه از روی یک هرم مثل هرم خئوپس پرت کنه باید قل بخوره تا برسه پایین. بسته به جهت قل خوردن، فرم بدن آدم تا اون پایین هرم عوض میشه ولی احتمالا شبیه نیمرو نمیشه.

اما از همه چی مهمتر اینه چه جوری تا نوک هرم بره بالا. شیب هرم زیاده. تا بخوای بری بالا سر میخوری پایین.

هر جوری حسابشو کنی نمیشه رفت اون بالا.

حالا فهمیدید من چرا تا حالا خودکشی نکردم؟

 

سوسن

 

28/8/1387

[ ۱۳۸٧/۸/٢٩ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

ژان وال ژان

 

13 سال پیش توی امتحانهای ثلث سوم، دوم دبیرستان بود که کتاب بینوایان رو خوندم.اون موقع خیلی دلم برای ژان وال ژان میسوخت. مخصوصا اول کتاب که توی زندان محکوم به اعمال شاقه بود. اما الان دیگه دلم براش نمیسوزه. به نظرم کار من الان خیلی خیلی از اون سخت تره.

 میدونید چرا؟

چون چند وقته که توی اون طبقه از ساختمونی که توش کار میکنم دستشویی خراب شده.

 

سوسن

 

28/8/1387

[ ۱۳۸٧/۸/٢٩ ] [ ۸:٤٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

فکر کردن به قضیه تالس خیلی لذت بخشه مخصوصا وقتی که کلا یادت رفته باشه که این قضیه چیه.

 

سوسن

 

28/8/1387

[ ۱۳۸٧/۸/٢٩ ] [ ۸:٤٦ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب