رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

يك روز بي‌خبر مي‌روم

 

تمام ترسها، بيزاريها، عشقها و نفرتها را مي‌گذارم و مي‌روم و در گوشه‌اي ازجهان با نامي

 

جديد زندگي خواهم كرد. خاطره‌ها را هم با خود نخواهم برد و مثل آدمي خواهم شد كه تازه متولد

 

 شده است

 

اين كار شجاعت زيادي مي‌خواهد كه من مثل اكثر مردم از آن بي‌بهره‌ام

[ ۱۳۸٤/۱۱/٢۸ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

هيچ حيوان درنده‌اي نيست كه بويي از شفقت نبرده باشد.

 

 من بويي از شفقت نبرده‌ام پس حيوان نيستم.   

 

(از فيلم قطار افسار گسيخته)

 

 

 

[ ۱۳۸٤/۱۱/۱٧ ] [ ٦:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

فرض كنيد كه يك آدم فضايي براي تحقيق در خصوص انسانها به زمين

 

بيايد. در پايان، او اين گزارش ضايع را خواهد نوشت:

 

آدمها موجوداتي بسيار زشت با دست و پايي دراز هستند كه كاري به جز

 

جنگ و خونريزي ندارند. آنها دائما در حال آزار دادن يكديگر هستند. يك

 

موضوع جالب در مورد آنها اين است كه چند وقت يكبار موجوداتي زيبا

 

وپشمالو به نام گوسفند را با وضعي بسيار فجيع و دردناك نابود مي‌كنند و

 

ادعا مي‌كنند كه اين كار را براي خداوند انجام مي‌دهند. اين موجودات

 

بسيار خيالپردازند زيرا خود را اشرف مخلوقات خدا مي‌دانند در حالي كه

 

از هر موجود درنده‌اي درنده‌ترند.

 

 

[ ۱۳۸٤/۱۱/۱٧ ] [ ٦:۱٢ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

افسانه آب زندگي را همه ما شنيده‌ايم. هميشه همه به حضرت خضر حسودي مي‌كردند كه از آب زندگي نوشيده است. حالا تصور كنيد كه بشر بتواند دارويي بسازد كه جلوي مرگ را بگيرد و همه از آن بخورند..........

 

همه زنده بودند و مرگ از دنيا پاك شده بود.در ابتدا اين آب با قيمت بسيار گران به قيمت تمام سرمايه‌هاي ثروتمندان به فروش مي‌رسيد. ولي بعد به خاطر آن جنگ و خونريزي راه افتاد. خيلي از آدمهاي خوش شانس در اين جنگها كشته شدند. اما سرانجام تقريبا همه از آن نوشيدند البته تعدادي هم كه عقلشان مي‌رسيد نخوردند(هميشه تعداد اين افراد خيلي كم است.) تا سالها خوشبختي در دنيا موج مي‌زد. گروهي سرگرم دانش اندوزي شدند. آنقدر وقت داشتند كه مي‌توانستند در تمام علوم خبره شوند. گروهي سرگرم كشف راههاي جديد براي لذت بردن از زندگي شدند. خلاصه تا قرنها همه سرگرمي داشتند.

ولي سرانجام گذر زمان روحها را خسته كرد و آدمها يكي يكي رو به بيهودگي و جنون گذاشتند.برخي دست به خودكشي زدند اما نمردند. مرگ مرده بود. دانشمندان شروع به پژوهش كردند تا داروي خنثي كننده آب زندگي را پيدا كنند اما نتيجه‌اي نگرفتند.

ديگر چيزي به نام فرهنگ و تمدن معنا نداشت. چيزي به نام عقل و خرد پيدا نمي‌شد. همه ديوانه‌وار دور خودشان مي‌چرخيدند.

اين منتهاي آرزوي بشر بود يعني زندگي بدون مرگ......

 

 

 

[ ۱۳۸٤/۱۱/۱٠ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

آگاهی من از بردگي انسانها در برابر ستم فزوني مي‌يافت.

 

تا آنجا كه تسليم شدنشان را در برابر بتهاي تراشيده شده در سالهاي ظلمت كه با جهالت

 

پرورانده شده، لمس كردم.

 

جبران خليل جبران

 

 

[ ۱۳۸٤/۱۱/۱٠ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

سعی کنيد به زندگی معنی بديد چون خيلی بی معنيه

 

 

[ ۱۳۸٤/۱۱/٩ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب