رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

درمان خستگی مفرط چیه؟

حتی با خواب هم خوب نمیشه.

نیاز به تمرکز دارم.

[ ۱۳٩٥/۳/٩ ] [ ۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چند روز پیش حس کردم توی شهر فیلسوفها زندگی میکنم.

رفته بودم سبزی فروشی، یه نفر اومد به شوخی به سبزی فروش گفت چقدر اینا رو گرون میفروشی ای کافر بیدین! سبزی‌فروش هم گفت: کافر هم برا ی خودش یه دینی داره بالاخره.

 

رفته بودم آرایشگاه. آرایشگر به شاگردش گفت یه موسیقی بذار. شاگرد گفت موسیقیهام همه تکراری هستند. آرایشگر: اشکال نداره. ما که کل زندگیمون تکراره.

[ ۱۳٩٤/۸/۱۱ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امروز خداحافظی یکی از همکارهام بود.

مدیر به عنوان خاطره از یک سمیناری تعریف کرد که فرد کارگری بیخبر وارد سمینار شده بود و پایه صندلی مدیر رو گرفته بوده و میگفته که حق و حقوق من رو پرداخت کنید.

خیلی با شادی این خاطره رو تعریف کرد و همه هم کلی خندیدند.

خشونت فقط طالبان و داعش نیست.

وقتی که نسبت به بدبختی یه آدم دیگه بیتفاوت باشیم و یا حتی باعث خنده ما بشه هم خشن هستیم.

خیلی وقت بود ننوشته بودم. دلم تنگ شده بود برای نوشتن باز هم میام و مینویسم.

 

[ ۱۳٩٤/٧/۳٠ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

پریدن از ارتفاع کم یکی از فیلمهای سری هنر و تجربه است که رامبد جوان و نگار جواهریان بازی میکنند.

زن، شخصیت روانپریش و ضداجتماع داره. همسرش تلاشش رو میکنه تا شرایط رو بهتر کنه.

یه جای فیلم دوست نگار جواهریان میگه که همسرت خیلی معمولیه!

تمام فیلم هم روی معمولی بودن این آدم تاکید میشه. اینجوری:

کارمندیه که خیلی تلاش میکنه و فکر ترفیع گرفتنه. پول جمع کرده و میخواد پرایدش رو به پژو تبدیل کنه و از این موضوع خیلی هم خوشحاله. صبح تا عصر کار میکنه. تفریحش هم دیدن ماهواره است.همسرش میره یه لباس به قیمت 4 میلیون و هفتصد میخره اما این آدم معمولی هیچ جنگ و دعوایی راه نمیندازه فقط خیلی محترمانه ازش میخواد که باز هم پیش دکتر روانپزشک بره.

اما به نظر من اصلا هم معمولی نیست. الان بیشتر آدمهایی که من میبینم توی این جامعه اینجوری هستند: تحمل ندارند همسرشون مریض و عصبی باشه و اگه باشه فوری دودرش میکنند. به فکر ترفیع هستند اما نه با تلاش بلکه با زیراب زدن. هیچی خوشحالشون نمیکنه حتی اگه پرایدشون رو تبدیل به پژو کنند. بی ادب و بددهن هستند حتی با خانواده و همسر خودشون.

یاد تئاتر هر کس با تنهایی‌اش میافتم: آدمهای معمولی زندگیشون رو میکنند و هیچوقت جنگ نمیکنند. 

اگه تعریف معمولی مثل تعریف این فیلمه پس ای کاش همه دنیا معمولی بودند.

شاید تنها نکته منفی توی وجود مرد این فیلم اینه که هیچ تفریحی نداره و فقط کار میکنه. زنش هم به زور میخواد براش تفریح بتراشه و جمعه ها بفرستدش کوهنوردی.

 

[ ۱۳٩٤/۳/٥ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

نمیدونم منظور کارگردانها از ساخت این فیلمهای اجتماعی تکراری و یکنواخت چیه.

مشکلات اجتماع رو نشون بدند؟

از مشکلات کم کنند؟

آموزش اجتماعی بدند؟

اعصاب بیننده رو خورد کنند؟

پول و وقت خودشون و بیننده‌ها رو هدر بدند؟

اگه مازوخیسم دارید و دوست دارید یک فیلم بی سر و ته، اعصاب خردکن و بیمعنی رو ببینید حتما فیلم استراحت مطلق رو نگاه کنید. پشیمون نمیشید!

تنها نکته مثبتش بازی خوب بازیگرهاش بود که به نظر من با بازی توی این فیلم مزخرف فقط هدر رفته بود.

 

[ ۱۳٩٤/٢/٧ ] [ ٩:۳٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یکی از بهترین فیلمهای ایرانی که دیدم رخ دیوانه است.

به خصوص از لحاظ جذابیت داستان.

[ ۱۳٩٤/٢/٧ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

امسال به یکی از ارزوهام رسیدم.

دیدن فیلم ترسناک در یکی از ویلاهای شمال هنگام شب، همراه با جیغ کشیدن

[ ۱۳٩٤/٢/٥ ] [ ۳:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیروز که نابودی شهر نمرود رو دیدم مطمئن شدم که داعشی‌ها آدم نیستند.

ماشین هستند و روح ندارند.

[ ۱۳٩٤/۱/٢٤ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

نمیدونم چرا وقتی وارد وبلاگم میشم دچار منفی اندیشی میشم.

احتمالا باید در سال 1394 دیگه اینجا نیام.

[ ۱۳٩٤/۱/٩ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

هیچ چیز با تکرار عادی نمیشه.

دیدن بچه های دستفروش مترو.

دیدن آدمایی که توی آشغالها میگردند.

هیچ وقت عادی نمیشه.

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱۸ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

این فیلم مثل خیلی از فیلمهای مهرجویی پولداری بود. فیلمبرداری در یک خونه قشنگ با کی دو تا هنرپیشه خوشگل.

اما.......

اخوی! حوصله نداری فیلم نساز باباجان. مگه مجبوری؟

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٦ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بعد از دیدن فیلم چارسو به این نتیجه رسیدم: حیف نون که بعضی از این هنرپیشه ها میخورند.

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ ] [ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

میزان کار مفید در شرکت ما برای هر نفر روزانه = نیم ساعت

یکی از سرگرمیها و اتفاقهای مهم در زندگی همکاران من = بچه ها! لیوان منشی شکست.

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢ ] [ ٩:٤۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

1- صبا جان نمیتونم توی وبلاگت نظر بنویسم. نمیدونم چرا.

 

2- به نظر من فیلم نوح یه فیلم خوب از نظر جلوه های ویژه بود و یه فیلم ضعیف از همه نظرهای دیگه. نمیدونم داستان نوح رو میشه مذهبی، تاریخی، خیالی یا چیز دیگه فرض کرد اما قبل از دیدن فیلم منتظر یه فیلم عمیق فلسفی بودم با دیالوگهایی که یادم بمونه. اما یه فیلمی دیدم که فقط منتظر تموم شدنش بودم.

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٦ ] [ ۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

از فیلم ملبورن اصلا خوشم نیومد.

ریتم کُند اعصاب خردکنی داشت.

اما نکته جالبی داشت.

دو تا آدم تحصیلکرده باهوش که دارند برای ادامه تحصیل (احتمالا دکترا) میرند به استرالیا در برابر یکی از مشکلات زندگیشون خیلی ضعیف عمل می‌کنند. (سعی میکنند مشکل رو پنهان کنند آخرش هم پاسش بدند به یکی دیگه.)

مشکل رو نمیتونند حل کنند و به جاش دنبال دلیل بروز مشکل می‌گردند. (چرا بچه رو از همسایه گرفتی؟ بچه چون دمر خوابید خفه شد. چون من سیگار کشیدم خفه شد.)

حتی سارا (نگار جواهریان) بجای اینکه ببینه چیکار باید بکنه نشسته و دعا میخونه! دقیقا همون کاری که یه زن 60-70 ساله کم‌سواد ممکنه توی این شرایط انجام بده. (البته دعا به خودی خود بد نیست. اما اولش آدم دنبال حل مشکل میگرده بعد برای قوت قلب یه دعایی هم میخونه.)

آخرش هم مشکل رو پاس میدند به یکی دیگه.

سارا و امیر (پیمان معادی) آدمای آشنایی بودند.

خیلی از ما ایرانیها. 

کشورمون مشکل داره تقصیر نسل قبلیه که انقلاب کردند. تقصیر تاریخه. تقصیر عربهاست! 

سر کار پروژه دچار مشکل میشه دنبال یکی میگردیم که بندازیم گردنش نه اینکه حلش کنیم. (اشتباه در پروژه بعدی و بعدی هم تکرار میشه.)

یکی به مرگ طبیعی میافته میمیره بجای اینکه شرایط رو بپذیریم و به بازمانده‌ها دلگرمی بدیم میگیم تقصیر زنش یا شوهرش بود.

بچه میخوره به میز پاش درد میگیره. میگیم ای میز بد بچم رو زدی!!!

 

 

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه جا خوندم که آلفرد هیچکاک سوار آسانسور شلوغ میشده و با صدای بلند برای یکی از دوستاش یه داستان هیجان انگیز تعریف میکرده. یه جوری داستان رو کش میداده که وقتی همه از آسانسور پیاده شدند داستان ناتموم بمونه و همه توی خماری آخر داستان بمونند!

جمعه سینما چهار هم یه فیلم از آلفرد هیچکاک گذاشته بود (دردسر هری). یه جای فیلم یه میلیونر تابلوهای یه نقاش رو میخره و نقاش میگه من پول نمیخوام به جاش باید خواسته‌های من و دوستام رو یادداشت کنی و  بیاری. هر کدوم یه چیزی میخوان اما به خود نقاش که میرسه میره خواسته‌اش رو در گوش میلیونر میگه و اون هم یادداشت میکنه. تا آخر فیلم یه بار دیگه هم این صحنه تکرار میشه یعنی یه نفر از نقاش میپرسه از میلیونر چی خواستی؟ نقاش هم دم گوشش میگه که چی خواسته و خلاصه بیننده رو توی خماری میذاره.

همه معتقدند که هیچکاک یه خرده آزار داشته. اما به نظر من میخواسته خلاقیت آدمها رو تقویت کنه که فقط شنونده و بیننده نباشند یه چیزایی رو هم خودشون حدس بزنند و خیالپردازی کنند.

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۱ ] [ ٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یکی از درسهای کنکور ارشد آب و فاضلاب، ریاضی مهندسیه.

وقتی میخونم احساس میکنم دارم زبان چینی میخونم. هیچ چیز ازش نمیفهمم. یعنی مطمئنم که در کنکور صفر درصد میزنم.

اصلا نمیدونم 12-13 سال پیش چه جوری موفق شدم پاس کنم.

این چند سال که دارم کار میکنم غیر از چهار عمل اصلی چیز دیگه ای لازمم نشده.

این همه ریاضی پیچیده برای چی اختراع شده؟ انتگرال، لگاریتم، اعداد مختلط، توابع فوریه و....

[ ۱۳٩۳/٩/٢٩ ] [ ٩:۳٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

هفته پیش رفتم فیلم "ساکن طبقه وسط" رو دیدم. خیلی خیلی خوشم اومد.

به خصوص که خودم هم ساکن طبقه وسطم و البته متمایل به طبقه بالا.

 

داستان یه نویسنده است که بین زمین و آسمون گیر کرده. نمیدونه زمینی باشه یا آسمونی. برای حل مشکلش پیش دوستاش و روانشناس میره و در نهایت خودشه که تصمیم میگیره.

خیلی جالب بود خیلی. چون دقیقا منم همین مسیرها رو رفتم.

روانشناس میخواد همه رو قالب بزنه. همه معمولی باشید. همه مثل هم زندگی کنید. متفاوت نباشید. آدم معمولی ازدواج میکنه و بچه دار میشه. عشق وابسته به چند تا هورمونه. روانشناس درکی از جمله "به صحرا رفتم عشق باریده بود" نداره.

دوستی که خودش رو غرق در فضا و کائنات کرده و این کمتر از ذره بودن در کائنات بهش حس آرامش رو القا میکنه. (غافل از اینکه به قول حافظ کمتر از ذره نئی پست مشو مهر بورز)

دوست دیگه که فقط دنبال خوشی و خنده و خوشگذرونیه و اصلا به صورت مساله فکر نمیکنه. اما این کار صورت مساله رو پاک نمیکنه.

دوستی که در کار غرق شده و به کار و همسر و... فکر میکنه. البته منظورم اینه که فقط به این چیزا فکر میکنه.

و ساختارشکنی آخر فیلم که همیشه عرفا و آسمانیها در قالب پیرمرد و اصولا مرد جلوه میکنند و زمینیها در قالب زن. اما توی این فیلم برعکس میشه.

یعنی عالی بود.

من که خیلی خوشم اومد. امیدوارم شما هم ببینید و لذت ببرید.

 

[ ۱۳٩۳/٩/٢ ] [ ٩:٠۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیروز پریروزا یکی از داستانهای منطق الطیر رو میخوندم.

در هوای سرد، یه فقیر از خدا لباس گرم میخواد.

خدا بهش میگه ده روز صبر کن.

بعد از ده روز خدا یه قبای پاره و درب و داغون براش میفرسته!

اولش که خوندم از عقیده عطار  تعجب کردم. مگه میشه یه عارف فکر کنه خدا هدیه ناقص به آدمها میده؟

اما وقتی تو بحرش رفتم و یه جور دیگه بهش نگاه کردم دیدم یه جورایی درست میگه.

من توی زندگی خودم تجربه اش کردم.

 

خدایا یعنی میشه کنکور قبول بشم؟ قبول شدم رفتم دانشگاه دیدم بیشتر بلای جونه.

خدا جونم یعنی میشه منم گواهینامه رانندگی بگیرم؟ رانندگی تو تهران دیوونم میکنه.

خدایا یعنی میشه تو این شرکت استخدام بشم؟ الان میگم لعنت به این شرکت.

خدایا میشه منم عضو انجمن نقاشان بشم؟ میبینم یه مشت نقاش دیوونه پرمدعا دور هم جمع شدند.

 

احتمالا روز پیمان الست یعنی  اولش که میخواستم بیام به این دنیا انتظار یه عالم دروازه طلایی رو داشتم نه این دنیای وانفسا.

 

زندگی رو نمیشه تعطیل کرد. همینه. خوب و بد با هم دیگه است. بهتره آدم خیالپردازی نکنه و از اول انتظار یه قبای پاره داشته باشه نه یه پالتوی شیک و عالی.

 

[ ۱۳٩۳/۸/٢٦ ] [ ۸:٥٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

طی سه روز گذشته یک رمان درپیت خوندم به نام بهادر.

بعدش که تموم شد با خودم فکر کردم چی میشد دنیا هم مثل این رمان اینقدر ساده بود.

آدمها همه نرمال، عاشق‌پیشه.

پسرای پولدار عاشق دختر فقیرا میشند. بدترین اتفاقهای ممکن هم چیزی از عشقشون کم نمیکنه.

آدم بدها به سزای عملشون میرسند. آدم خوبها تا پای چوبه دار میرند اما بالای دار نمیرند.

 

برای دنیای واقعی پشت همه این جمله ها باید یه علامت نقیض گذاشت.

[ ۱۳٩۳/۸/۱٧ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب