رویاهای آویزون
 
نويسندگان
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

دیروز که نابودی شهر نمرود رو دیدم مطمئن شدم که داعشی‌ها آدم نیستند.

ماشین هستند و روح ندارند.

[ ۱۳٩٤/۱/٢٤ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

نمیدونم چرا وقتی وارد وبلاگم میشم دچار منفی اندیشی میشم.

احتمالا باید در سال 1394 دیگه اینجا نیام.

[ ۱۳٩٤/۱/٩ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

هیچ چیز با تکرار عادی نمیشه.

دیدن بچه های دستفروش مترو.

دیدن آدمایی که توی آشغالها میگردند.

هیچ وقت عادی نمیشه.

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱۸ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

این فیلم مثل خیلی از فیلمهای مهرجویی پولداری بود. فیلمبرداری در یک خونه قشنگ با کی دو تا هنرپیشه خوشگل.

اما.......

اخوی! حوصله نداری فیلم نساز باباجان. مگه مجبوری؟

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٦ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

بعد از دیدن فیلم چارسو به این نتیجه رسیدم: حیف نون که بعضی از این هنرپیشه ها میخورند.

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ ] [ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

میزان کار مفید در شرکت ما برای هر نفر روزانه = نیم ساعت

یکی از سرگرمیها و اتفاقهای مهم در زندگی همکاران من = بچه ها! لیوان منشی شکست.

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢ ] [ ٩:٤۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

1- صبا جان نمیتونم توی وبلاگت نظر بنویسم. نمیدونم چرا.

 

2- به نظر من فیلم نوح یه فیلم خوب از نظر جلوه های ویژه بود و یه فیلم ضعیف از همه نظرهای دیگه. نمیدونم داستان نوح رو میشه مذهبی، تاریخی، خیالی یا چیز دیگه فرض کرد اما قبل از دیدن فیلم منتظر یه فیلم عمیق فلسفی بودم با دیالوگهایی که یادم بمونه. اما یه فیلمی دیدم که فقط منتظر تموم شدنش بودم.

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٦ ] [ ۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

از فیلم ملبورن اصلا خوشم نیومد.

ریتم کُند اعصاب خردکنی داشت.

اما نکته جالبی داشت.

دو تا آدم تحصیلکرده باهوش که دارند برای ادامه تحصیل (احتمالا دکترا) میرند به استرالیا در برابر یکی از مشکلات زندگیشون خیلی ضعیف عمل می‌کنند. (سعی میکنند مشکل رو پنهان کنند آخرش هم پاسش بدند به یکی دیگه.)

مشکل رو نمیتونند حل کنند و به جاش دنبال دلیل بروز مشکل می‌گردند. (چرا بچه رو از همسایه گرفتی؟ بچه چون دمر خوابید خفه شد. چون من سیگار کشیدم خفه شد.)

حتی سارا (نگار جواهریان) بجای اینکه ببینه چیکار باید بکنه نشسته و دعا میخونه! دقیقا همون کاری که یه زن 60-70 ساله کم‌سواد ممکنه توی این شرایط انجام بده. (البته دعا به خودی خود بد نیست. اما اولش آدم دنبال حل مشکل میگرده بعد برای قوت قلب یه دعایی هم میخونه.)

آخرش هم مشکل رو پاس میدند به یکی دیگه.

سارا و امیر (پیمان معادی) آدمای آشنایی بودند.

خیلی از ما ایرانیها. 

کشورمون مشکل داره تقصیر نسل قبلیه که انقلاب کردند. تقصیر تاریخه. تقصیر عربهاست! 

سر کار پروژه دچار مشکل میشه دنبال یکی میگردیم که بندازیم گردنش نه اینکه حلش کنیم. (اشتباه در پروژه بعدی و بعدی هم تکرار میشه.)

یکی به مرگ طبیعی میافته میمیره بجای اینکه شرایط رو بپذیریم و به بازمانده‌ها دلگرمی بدیم میگیم تقصیر زنش یا شوهرش بود.

بچه میخوره به میز پاش درد میگیره. میگیم ای میز بد بچم رو زدی!!!

 

 

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یه جا خوندم که آلفرد هیچکاک سوار آسانسور شلوغ میشده و با صدای بلند برای یکی از دوستاش یه داستان هیجان انگیز تعریف میکرده. یه جوری داستان رو کش میداده که وقتی همه از آسانسور پیاده شدند داستان ناتموم بمونه و همه توی خماری آخر داستان بمونند!

جمعه سینما چهار هم یه فیلم از آلفرد هیچکاک گذاشته بود (دردسر هری). یه جای فیلم یه میلیونر تابلوهای یه نقاش رو میخره و نقاش میگه من پول نمیخوام به جاش باید خواسته‌های من و دوستام رو یادداشت کنی و  بیاری. هر کدوم یه چیزی میخوان اما به خود نقاش که میرسه میره خواسته‌اش رو در گوش میلیونر میگه و اون هم یادداشت میکنه. تا آخر فیلم یه بار دیگه هم این صحنه تکرار میشه یعنی یه نفر از نقاش میپرسه از میلیونر چی خواستی؟ نقاش هم دم گوشش میگه که چی خواسته و خلاصه بیننده رو توی خماری میذاره.

همه معتقدند که هیچکاک یه خرده آزار داشته. اما به نظر من میخواسته خلاقیت آدمها رو تقویت کنه که فقط شنونده و بیننده نباشند یه چیزایی رو هم خودشون حدس بزنند و خیالپردازی کنند.

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۱ ] [ ٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

یکی از درسهای کنکور ارشد آب و فاضلاب، ریاضی مهندسیه.

وقتی میخونم احساس میکنم دارم زبان چینی میخونم. هیچ چیز ازش نمیفهمم. یعنی مطمئنم که در کنکور صفر درصد میزنم.

اصلا نمیدونم 12-13 سال پیش چه جوری موفق شدم پاس کنم.

این چند سال که دارم کار میکنم غیر از چهار عمل اصلی چیز دیگه ای لازمم نشده.

این همه ریاضی پیچیده برای چی اختراع شده؟ انتگرال، لگاریتم، اعداد مختلط، توابع فوریه و....

[ ۱۳٩۳/٩/٢٩ ] [ ٩:۳٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

هفته پیش رفتم فیلم "ساکن طبقه وسط" رو دیدم. خیلی خیلی خوشم اومد.

به خصوص که خودم هم ساکن طبقه وسطم و البته متمایل به طبقه بالا.

 

داستان یه نویسنده است که بین زمین و آسمون گیر کرده. نمیدونه زمینی باشه یا آسمونی. برای حل مشکلش پیش دوستاش و روانشناس میره و در نهایت خودشه که تصمیم میگیره.

خیلی جالب بود خیلی. چون دقیقا منم همین مسیرها رو رفتم.

روانشناس میخواد همه رو قالب بزنه. همه معمولی باشید. همه مثل هم زندگی کنید. متفاوت نباشید. آدم معمولی ازدواج میکنه و بچه دار میشه. عشق وابسته به چند تا هورمونه. روانشناس درکی از جمله "به صحرا رفتم عشق باریده بود" نداره.

دوستی که خودش رو غرق در فضا و کائنات کرده و این کمتر از ذره بودن در کائنات بهش حس آرامش رو القا میکنه. (غافل از اینکه به قول حافظ کمتر از ذره نئی پست مشو مهر بورز)

دوست دیگه که فقط دنبال خوشی و خنده و خوشگذرونیه و اصلا به صورت مساله فکر نمیکنه. اما این کار صورت مساله رو پاک نمیکنه.

دوستی که در کار غرق شده و به کار و همسر و... فکر میکنه. البته منظورم اینه که فقط به این چیزا فکر میکنه.

و ساختارشکنی آخر فیلم که همیشه عرفا و آسمانیها در قالب پیرمرد و اصولا مرد جلوه میکنند و زمینیها در قالب زن. اما توی این فیلم برعکس میشه.

یعنی عالی بود.

من که خیلی خوشم اومد. امیدوارم شما هم ببینید و لذت ببرید.

 

[ ۱۳٩۳/٩/٢ ] [ ٩:٠۸ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

دیروز پریروزا یکی از داستانهای منطق الطیر رو میخوندم.

در هوای سرد، یه فقیر از خدا لباس گرم میخواد.

خدا بهش میگه ده روز صبر کن.

بعد از ده روز خدا یه قبای پاره و درب و داغون براش میفرسته!

اولش که خوندم از عقیده عطار  تعجب کردم. مگه میشه یه عارف فکر کنه خدا هدیه ناقص به آدمها میده؟

اما وقتی تو بحرش رفتم و یه جور دیگه بهش نگاه کردم دیدم یه جورایی درست میگه.

من توی زندگی خودم تجربه اش کردم.

 

خدایا یعنی میشه کنکور قبول بشم؟ قبول شدم رفتم دانشگاه دیدم بیشتر بلای جونه.

خدا جونم یعنی میشه منم گواهینامه رانندگی بگیرم؟ رانندگی تو تهران دیوونم میکنه.

خدایا یعنی میشه تو این شرکت استخدام بشم؟ الان میگم لعنت به این شرکت.

خدایا میشه منم عضو انجمن نقاشان بشم؟ میبینم یه مشت نقاش دیوونه پرمدعا دور هم جمع شدند.

 

احتمالا روز پیمان الست یعنی  اولش که میخواستم بیام به این دنیا انتظار یه عالم دروازه طلایی رو داشتم نه این دنیای وانفسا.

 

زندگی رو نمیشه تعطیل کرد. همینه. خوب و بد با هم دیگه است. بهتره آدم خیالپردازی نکنه و از اول انتظار یه قبای پاره داشته باشه نه یه پالتوی شیک و عالی.

 

[ ۱۳٩۳/۸/٢٦ ] [ ۸:٥٧ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

طی سه روز گذشته یک رمان درپیت خوندم به نام بهادر.

بعدش که تموم شد با خودم فکر کردم چی میشد دنیا هم مثل این رمان اینقدر ساده بود.

آدمها همه نرمال، عاشق‌پیشه.

پسرای پولدار عاشق دختر فقیرا میشند. بدترین اتفاقهای ممکن هم چیزی از عشقشون کم نمیکنه.

آدم بدها به سزای عملشون میرسند. آدم خوبها تا پای چوبه دار میرند اما بالای دار نمیرند.

 

برای دنیای واقعی پشت همه این جمله ها باید یه علامت نقیض گذاشت.

[ ۱۳٩۳/۸/۱٧ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

پروژه a منفی شده و ضرر میده.

مدیر من: از این به بعد برنامه کاری هفتگی که پر میکنید حتی اگه روی پروژه a کار کردید بردارید روی پروژه های b و c شارژ کنید!

من: چرا؟  

مدیر: باید به زور پروژه رو از سیر منفی شدن نجات بدیم. 

من: خوب اینکار که توی نفس مساله تاثیر نمیذاره. 

مدیر: اشکال نداره عوضش کنترل پروژه بهمون گیر نمیدند!!!!!  

 

خیلی دلم میخواد بدونم معیار انتخاب مدیر توی این شرکت درپیت چیه.

[ ۱۳٩۳/۸/۱۱ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

کمال طلبی داره اذیتم میکنه. تمرکزم رو گذاشتم بر واقع بینی.

از یه طرف دیگه دارم میبینم که با وجود کار و تلاش زیاد، تغییر خاصی در زندگیم حاصل نمیشه.

البته بعضی از تلاشها در دراز مدت نتیجه میده. منتظر ثمره تلاشهام هستم.

- پینوشت: توصیه میکنم منطق الطیر رو بخونید. هفته پیش این کتاب رو کادو گرفتم و هر وقت فرصتی پیدا میکنم ورقی میزنم. خیلی جالب و البته عجیبه. از هر داستانش یه برداشتی برای خودم میکنم اما نمیدونم برداشتم درسته و منظور عطار همین بوده یا نه. به هر حال مثل هر اثر هنری دیگه هر کسی یه تفسیری برای خودش داره. منم تفسیر خودم رو دارم.

[ ۱۳٩۳/۸/۱٠ ] [ ۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

 

من دوست دارم توی ظرف میوه فقط یه نوع میوه باشه. وقتی تعداد میوه ها زیاده فکرم مغشوش میشه!

 

[ ۱۳٩۳/٧/٢٠ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

اینستاگرام رو دوست دارم. صفحات مفیدی درباره آشپزی و کاردستی داره.

چند روز پیش رمز اینستاگرامم رو عوض کردم و دوباره وارد شدم. ازم شماره تلفن خواست تا کد امنیتی برام بفرسته.

اولش این پیغامها رو لغو کردم اما دیدم هیچ کار نمیتونم بکنم. نه میتونم like بزنم. نه صفحه جدیدی رو دنبال کنم. خلاصه رفت روی اعصابم.

شماره تلفنم رو دادم هیچ پیغامی نیومد.

تا اینکه از طریق یه وبلاگ فارسی راه حلش رو پیدا کردم. الان نمیدونم کدوم وبلاگ بود ولی راه حل اینه.

وارد این سایت میشیم.

http://recieve-sms-online.com/

یکی از شماره رو انتخاب میکنیم و به اینستاگرا میدیم.

بعد برمیگیردیم به سایت و کدی که از اینستاگرام برای اون شماره ارسال شده رو برمیداریم و به ایستاگرام میدیم.

مشکل حله.

[ ۱۳٩۳/٧/۱٤ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

چند وقتیه شدیدا خسته هستم.

البته یک هفته است که سرما خوردم و با وجود دوا و دکتر و درمان گیاهی و شیمیایی، بهبود زیادی حاصل نشده. این مریضی هم توی خستگیم بی تاثیر نیست.

نمیدونم من پیر شدم یا ویروسها قوی شدند؟ خلاصه یه چیزی این وسط تغییر کرده.

 

مثل همیشه هر شب برنامه فردام رو مینویسم.

فردا موقع اجرا که میرسه همه‌اش کارای جنبی پیش میاد. کارهای بیفایده که تمامش هم مربوط به شرکته و فقط باعث خستگی و کمبود وقت میشه و هیچ نتیجه‌ای به دست نمیاد. مثل بیشتر کارها تو این کشور فقط به اتلاف وقت ختم میشه. برای این کارهای بیمعنی هم همش عجله وجود داره.

انگار روی یک دریا به عمق دو سانتیمتر مشغول دویدن هستم.

دلم میخواد وسط یه دریای عمیق غوطه‌ور بشم و با خیال راحت شنا کنم.

[ ۱۳٩۳/٧/٩ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

مدتی بود یکی از پروژه‌های شرکت رفته بود روی اعصابم. نه تنها روی اعصاب من بلکه روی اعصاب همه.

اما الان به چشم تفریح بهش نگاه میکنم.

خود رو درگیرش نمیکنم.

مثلا الان وسط جلسه برنامه کاریش هستم. گفتم کار دارم وقتی ازم سوالی داشتید بهم زنگ بزنید.. اومدم بیرون و دارم آپ میکنم.

[ ۱۳٩۳/٦/۳۱ ] [ ۳:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]

از یه چیزایی توی زندگی اعصابم خورده

الان تمام خاطرات تلخ زندگیم میاد سراغم

نمیدونم چرا

ظاهرا یا نمیتونم مشکلاتم رو حل کنم یا نمیتونم افکارم رو کنترل کنم

[ ۱۳٩۳/٥/٤ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ سوسن سوسن ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

....
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب